ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

معجزه حضور توست
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۳
 

چشم باز کردم دیدم نشسته ام جلوی جماعتی ساز می زنم و می خوانم، درست، بی لرزش صدا، بی خجالت. صدایم را می دیدم که پخش می شود در فضا و مثل یک غبار نرم آرام می نشیند روی آدمها، روی نیمکتها، روی زمین. آمد پشت سرم ایستاد، دستهایش را گذاشت روی شانه ام و گفت همین طور که نسیم می خواند بخوانید. داشتیم با عده ای تمرین می کردیم برای یک اجرا. فالش می خواندند و سعی می کرد بهشان بفهماند جای درست خواندنشان کجا باید باشد و بالطبع نمی توانست نت دخترها را بخواند. شروع کردم به خواندن، عجیب بود و باورنکردنی. صدای خودم را نمی شناختم. آخرین بار یادم نمی آمد کی بود که خواندم، فقط یادم مانده در آن گروه کُر بود، در آن روزهای تلخِ سخت و زندگی که به یکباره فرو ریخت و تمام دوست داشتنیها را با خود برد. دیگر نخواندم، دیگر در جمع ساز نزدم، خزیدم یک گوشه و سایه بود که در برگرفتم. حالا اما انگار که هزار سال گذشته، روزهای بد مانده پشت سر و من اینور مرز ایستاده ام به تماشا، امن و آرام و معجزه اتفاق افتاد و یک نسیم دیگر متولد شد که بعضی جاها خودم را هم غافلگیر می کند. فرض کن درونم دختری است که گوشه دامنش را گرفته به دست، هی می چرخد و می چرخد و می چرخد، همین قدر سرخوش است، همین قدر رها. صدایش نمی لرزد و پاهایش نمی لرزد و پشتش گرم است. می داند هرقدر هم که فالش بخواند و هرقدر هم که خوب نباشد کسی هست که مدام تکرار می کند تو می توانی، کسی که بهش ایمان دارد، که کاری ندارد تو خوب یا بد، دستش همیشه روی این شانه ها است ومگر آدمیزاد دیگر چه می خواهد از زندگی ...