ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

.
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳
 

انسان روی قبر به دنیا می یاد. نور فقط یک لحظه می درخشه و بعدش دوباره تاریکیه ...

در انتظار گودو. همایون غنی زاده. سالن اصلی تاترشهر


 
 
.
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳
 

برف می آمد. تا صبح ثانیه شمردم که هوا روشن شود بروم بیرون. میان جنگل بودیم، میان شالیزارها و مزارع چای. غافلگیر شده بودیم. با لباسهای بهاری ایستاده بودم بین یک عالمه برف و مه، روسری ترکمن ام سرم بود، یک تکه از بهار پر گل که برف می نشست رویش و من می لرزیدم. یک سگ قهواه ای از الوارهایی پرید که قرار بود حریم خانه باشند. آمد کنارم ایستاد. خودش را چسباند به پاهایم، گرمای بدنش دوید تا زیر پوستم. برادر بزرگتر تعریف می کرد شبهایی که در سربازی سر پست بودند و هوا سرد بود سگها را بغل می کردند و گرم می شدند. سگ را بغل کردم. داغ داغ بود. یادم رفت پیش برادر کوچکتر که حالا سرباز است در یک جای خیلی دور، کنار یک مرز آبی در خلیج فارس. فکر کردم آنجا آنقدر گرم است که نیازی ندارد سگی را بغل کند و دلم برایش تنگ شد. مادرم صدایم کرد که بروم داخل. کفشهایم خیس شده بود و روسری ام هم. کنارم یک سگ قهوه ای ایستاده بود و من داشتم به همه سربازهای سرزمینم فکر می کردم. به آن چند تایی که دیگر در کنار مرز نبودند، در یک جای دور گم شده بودند و یکی شان در گور. 11 فروردین بود. برف می آمد. برادرم در یک جای خیلی دور زیر آفتاب سوزان و کسانی در اسارت و خورشید در دل خانواده ای غروب کرده بود ...

پینوشت: امروز که خواندم تا پایان مذاکرات مرزبانی کشته نخواهد شد یک نفس راحت کشیدم. اما امان از جای خالی ... امان ...


 
 
امسال سال دیگری است، سال بهتری ...
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۳
 

داشت سازدهنی می زد، قطعه زیبایی بود، ایستاده بودیم بر بلندترین نقطه شهر. داشتم فکر می کردم یعنی از این همه خانه در این شهر 50 مترش حق ما نیست؟ چشمم به آن حجم انباشته به هم فشرده، اشکم سریده بود و می ترسیدم سربرگردانم چشمانم را ببیند. سازش را رها کرد. سکوت شد. بی هوا پرسید الان دقیقا دلت چه می خواهد. دلم یک خانه میخواست برای خودم، برای خودمان ... و این دومین باری بود که در این چند روز اتفاق می افتاد. اولین بار وقتی بود که داشتم سفره هفت سین را می چیدم. دیدم دلم می خواهد این سفره را جای دیگری بچینم، جایی که من خانمش باشم ...

اینجور زن بودن را بار اول است دارم تجربه می کنم. قبلترها روابط کوچکی داشتم که قرار نبود زندگی ام را تغییر دهند، هوایی ام نمی کردند، برایشان به آب و آتش نمی زدم، کوچکترین مسئله را تاب نمی آوردم، آدمهایی بودند نه برای اینکه ماندگار شوند فقط برای اینکه حال و هوایم را عوض کنند، آدمهای کوچکی که زود از زندگی ام پاک می شدند به اولین پرخاش، اولین دعوا، اولین دلگیری. آدم بی رحمی بودم. آدم کینه توزی که چون کسی روزی جایی فرصت نداده بود اشتباهم را جبران کنم آدمها را می تاراند به اولین اشتباه. آدم فرصت سوزی بودم من که لغزشها را نمی بخشیدم. حالا اما ته ته همه آن دعواها و دادها و گریه ها آغوشی است که از من دریغ نمی شود، دوستت دارمی که تمام نمی شود و این آن معجزه ای است که در حال رخ دادن است ...

موقع برگشتن 5 تا گلدان خریدیم به نیت زایش، برکت، عشق. عشق هوای امسالمان باشد، برای همه مان، عیدمان/تان مبارک ...