ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

برای دوست داشتنی ترین گروه تاتر دنیا
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢
 

لاکهای مشکی ام را پاک می کنم، گریه ام می گیرد و آخرین آثار ساحره جذاب کاونتری حل می شود و می رود و دو سال خاطره را هم با خودش می برد. غم انگیز است، تلخ است و جانم را پاره پاره می کند. هیچوقت اینطور نبوده برایم که دل کندن اینقدر سخت شود، حتی گاهی خوشحال بودم از تمام شدن کاری، جدا شدن از گروهی از بس آدمهایش با من هم کوک نبودند. اما چیزی بود در دل ریچاردیها که مرا با خودش برد. کاش اصلا همانجا تمام می شد، همانجا که مردم دست می زدند و ما پشت صحنه در آغوش هم گریه میکردیم. نبودن را نمی کشیدیم با خود تا امروز، تا فردا تا یک روزی که نمی دانیم کِی است و کجاست، می آید اصلا؟ دیشب با هرکس که خداحافظی کردم تکه ای از خودم را جا گذاشتم و این هیچ هم اغراق نیست، عشقی است که جریان دارد و مرا در تمام این مدت تا آسمانها برده و هست هنوز، دیلینگ دیلینگش از آنطرفتر می آید، از یک صفحه مجازی، نشسته اند دور هم، گپ می زنند. یکی شان دوباره یک گندی زده بقیه دارند سعی می کنند جمعش کنند و نمی شود، دوباره افتاده اند به دلقک بازی. تک تک جمله ها را با لحن خودشان، با صدای خودشان تصور می کنم و پهنم از خنده ... تکه هایی از من آنجاست. تکه هایی از من با بچه ها رفته. من الان در اقصی نقاط تهران پراکنده ام. یکی هم دایم در گوشم می خواند : بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم/ با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم/ بی تو پتیاره پاییز مرا می شکند/ این شب وسوسه انگیز مرا می شکند ...


 
 
بادی که تو را برد ما را سوزاند ...
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢
 
توجه. این نوشته حاوی مقداری غر می باشد ...

ما دلخوریم. کتمان هم نمی کنیم. اما نه بابت حضور پژمان جمشیدی در تاتر بلکه به خاطر شکل حضورش. بنابراین نتیجه کارش هم اصلا مهم نیست. تاتر یک حرفه است، تفریح نیست و حرفه نیاز به تخصص دارد. فرض کنید من به پزشکی علاقه مندم اتاق عمل را در اختیار من می گذارند؟ یا اول باید درسش را بخوانم تجربه کسب کنم از کارهای کوچک شروع کنم بعد به تخصص که رسیدم اتاق عمل هم می روم. اصلا من علاقه مند به فوتبال به صرف علاقه مندی باید بروم تیم ملی؟ استدلالم هم این باشد که همه بازیها را دیده ام، خیلی هم با دقت و خیلی هم پیگیر. من می خواهم بپرسم آقای جمشیدی می دانید یک بازیگر تاتر چه قدر، چند سال زحمت می کشد، چه قدر در کارهای کوچک در نقشهای کوچکتر بازی می کند، چه قدر روی بیان و بدنش کار می کند تا یک روزی بتواند نقشی بگیرد در یک کار خوب؟ من بهتان می گویم دست کم 7 سال، تازه اگر بتواند ناملایمات را تاب بیاورد و جا نزند و عشقش بچربد به سختیها. می دانید اجرا رفتن در تاترشهر یا حافظ یک جور آرزوست برای بازیگران تاتر؟ می دانید دو سال در صف انتظار می مانند تا بتوانند 15 شب اجرا بگیرند؟ اگر بگیرند البته. برایتان بگویم از نامه های بازبینی که ماند روی دستمان از بس به هر دری که زدیم سالن پیدا نکردیم و کاری که ماهها برایش زحمت کشیده بودیم رفته روی هوا؟ تاتر شهر و حافظ را هم نخواسته ایم ها. حتی سالنهای کوچک فرهنگسراهای درب و داغان هم از ما دریغ شده. این بد نیست که شما علاقه مندید، این بد است که شما برای علاقه تان هیچ نکردید و به ناحق در جایگاهی ایستادید که حقتان نیست. این بد است که شما یک هو نقش اول یک کار را می گیرید در یک کار حرفه ای با یک کارگردان به ظاهر حرفه ای که متاسفانه نشان داده تخصص و دانش به هیچ جایش نیست و برای دوزار پول بیشتر به هرکاری دست می زند ( و البته که وقتی ما خودمان برای همکارانمان ارزش قائل نمی شویم چه توقع از دیگران؟) و آدمهایی هستند بسیار بسیار لایقتر که دیده نمی شوند، درسایه مانده اند چون صحنه تاتر مدتهاست فراموش شده، شده شو استیج که آدمها بیایند نه برای دیدن تاتر که برای دیدن ستارگان سینما و حالا هم فوتبالیستها از نزدیک. این بد است که سالنی که حق بچه های تاتر است ازشان دریغ می شود و می رسد به کسانی که جایشان اینجا نیست. جای شما اینجا نیست آقای جمشیدی، همانطور که جای هم صنفان من در استادیوم آزادی نیست. ما اگر هم خیلی علاقه مند باشیم باید از زمین خاکی شروع کنیم، شما هم. کاش بخوانید، کاش بدانید ...

پینوشت: و البته این نوشته هیچ از مسئولیت کارگردان و مدیریت سالن و هیئت بازبینی که راه را برای این کارها باز می کنند و هموار، کم که نمی کند، بلکه به نظرم بیشترین تقصیر متوجه آنهاست ...