ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

روزهای خوب ما
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢
 

دارم یک مصاحبه می خوانم با یوجین اونیل. جایی می گوید: "آدمی هنگامی که چیزی غیرممکن را آرزو می کند، شکستن را خود از پیش انتخاب می کند. اما تلاش او در این راه پیروزی اوست! ... به نظر من چنین فردی الزاما تراژیک است اما مایوس کننده نیست، بلکه خارق العاده است. ممکن است از دید مادی ما او شکست خورده محسوب شود اما ارزشهای او ورای این صحبتهاست. می خواهم بدانم مگر تلاش او از هرنوع پیروزی الهام بخش تر نیست؟"

دلم می خواهد بروم اینها را بلند بلند برای بچه ها بخوانم. بلند بلند برای همه بخوانم. برای همه آنهایی که نمی شناسیمشان و شمشیر را از رو بسته اند برایمان. اعتراف می کنم حرفهایتان توانست نه تنها حال خوش این روزهایمان را بلکه حتی چند اجرا را از ما بگیرد، اما فقط همین. خشم که تمام شد ما هنوز یکدیگر را داشتیم و روز تازه ای بود و درهای سالن دوباره باز شد و ما دوباره آدمها را وادار به تحسین کردیم. می دانید چرا؟ چون یادتان رفته بود که ما یک گروه دیوانه‌ی دیوانه‌ی دیوانه ایم که جنگیده ایم 9 ماه تمام. زمین خورده ایم بارها و بارها اما باز بلند شده ایم و این استعاره نیست، رد دردها هنوز بر جانمان است. همه مان روزی را داشته ایم در این ماهها که زانوی غم بغل گرفته ایم که دیگر نمی شود، نمی توانم اما چیزی بوده در دلمان و در دستهای دیگران، در نگاهشان و در آغوششان که دوباره ادامه داده ایم. ما به راهی که می رفتیم ایمان داشتیم/داریم. ما از یک امر غیرممکن یک امکان ساختیم. خواستیم با زبان اشاره با شما حرف بزنیم. داستان را جور دیگری تعریف کنیم. نگوییم این بار، نشانتان بدهیم که بعضی ها چه از بالا آدمها را می بینند و چه مفتخرند به این موضوع و چه نمی بینند خودشان را لرزان و متزلزل، که به اشارتی فرو می افتند و از خاکش بلند قد دیگری زاده می شود و ... اما داستان، این روزها چیز دیگری است. داستان ماست که خسته نمی شویم، رها نمی کنیم، زمین نمی خوریم و با تمام این ناملایمات و بی مهریها دوباره دستهایمان را به هم می دهیم، لبخند می زنیم و از نو صحنه را مال خود می کنیم ...