ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

زندگی تازه ای در راه است
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٢
 

دو هفته است همه چیز در اطراف من میل به خاموشی دارد. اول لپ تابم روشن نشد، بعد گوشی ام، سر آخر ماشینم. ته اش هم خبر آمد که کلاسها دیگر تشکیل نمی شود. از جایم اما تکان نمی خورم. چیزی در دلم جا به جا نمی شود. یک لبخند گل و گشاد هم دارم. دیوانه هم نشده ام. صدایی  در من است که می گوید تغییرات همینطوری آغاز می شوند. زندگی جدید همه چیزش باید جدید باشد. یک جور نگاه تازه. انگار کسی در گوشم می خواند برای درست شدن زندگی ات خرابیها را باید درست کرد. باید از نو ساخت. چسبیدن بهشان هیچ دردی را دوا نمی کند.

البته که هنوز گاهی از کوره در می روم که بد هم نیست اصلا. نشان می دهد که هنوز کجاها، برای چه چیزهایی گیرم. داد و بیداد راه می اندازم و می خواهم خودم همه چیز را سر و سامان بدهم و نمی شود طبعا. زخم وزیلی هم می شوم. زخم هم می زنم. می شوم یک گربه وحشی. پنجول می کشم و خودم را به در و دیوار می زنم. بعد چشم باز می کنم و می بینم که جهان راه خودش را می رود، بی من. رها شده کز کرده ام یک گوشه و دست همراهی هم نیست. هرچه بیشتر جهان را به مبارزه می طلبم بیشتر گند می زنم و از آنچه می خواهم دورتر می شوم. اما بلند که می شوم، قرص و محکم در کنار جهان هستی که می ایستم راهها گشوده می شود انگار، کسی دستم را می گیرد و می برتم به آنجایی که باید.انگار کن دستی پشتم است که هوایم را دارد.

رازی دارد این جهان، رازی مگو، حس می شود فقط. دارم حسش می کنم و یک جور خوبی نرم و لیزم. از روی وقایع سُر می خورم و می دانم هرآنچه که پیش بیاید درستترین و بهترین شکل برای آن اتفاق است ...

اینها را که می نوشتم اس ام اس آمده از کلاس که : "ما رهاشده نیستیم، به خود واگذارشده نیستیم." لبخندم گل و گشادتر شد ...


 
 
غم از این روزهایم می ریزد
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢
 

سرخوشیها لیزند، سُر می خورند و از بین دستانتان می افتند. این را کسی می گوید که مجبور شد بین آدمی که دوست دارد و کاری که دوست دارد یکی را انتخاب کند. همه تلاشش را کرده، چند ماه زیر یک فشار مدام افتان و خیزان ادامه داده، گاهی گریه کرده، گاهی داد زده، قهر کرده، هرچه به ذهنش می رسیده انجام داده اما سر آخر هیچ. یک طرف باور ندارد من نهایت تلاشم را کرده باشم، آن طرف دیگر نمی داند من بخش بزرگی از روحم را از دست می دهم. و من مانده ام این وسط، چند پاره، هر پاره ام جایی. آدمهای دوروبرم هم ابراهیم که نیستند، بیشتر متلاشی ام می کنند ... و نمی دانند من بی عشق یک جای زندگی ام می لنگد ...

کسی، روزی، جایی گفته بود: "تراژدی این است که آدم مناسبت را بیابی در زمان و مکان نامناسب."  همان ...