ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢
 

من هیچ وقت آدم تنهایی نبودم به لحاظ فیزیکی. همیشه آدمهایی را دارم که دوستم دارند و این دردناکتر است به گمانم که کسی دوستت داشته باشد و تو هیچ هم قلبت نتپد برایش. که بدانی و بداند هست که باشد فقط. که رفتنش هیچ از زندگیت کم نکند همانطور که آمدنش هیچ به زندگیت اضافه نکرده. آدمهایی که سایه اند برای من، که گاهی حتی اسامی شان را فراموش می کنم و طفلکی آدمهایی که جای خالی ندارند و طفلکی من که آدمم را گم کرده بودم ... مردی که بیاید و زندگی ام را زیرورو کند. مردی که بشود به خاطرش جلوی یک دنیا ایستاد، مردی که همه شایدها و اما اگرها را بدهد به دست باد، بشود همان کس که باید. دلم لک زده بود که دوباره دلم بلرزد و دوباره صبح ها که چشم باز می کنم یاد کسی در سرم بپیچد ...
اتفاق در لحظه افتاد. ایستادم پشت یک در، بازش کردم، گفتم سلام، کسی گفت دیر کردید خانم و من ... دلم لرزید ...


 
 
زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢
 

من هیچ وقت آدم تنهایی نبودم به لحاظ فیزیکی. همیشه آدمهایی را دارم که دوستم دارند و این دردناکتر است به گمانم که کسی دوستت داشته باشد و تو هیچ هم قلبت نتپد برایش. که بدانی و بداند هست که باشد فقط. که رفتنش هیچ از زندگیت کم نکند همانطور که آمدنش هیچ به زندگیت اضافه نکرده. آدمهایی که سایه اند برای من، که گاهی حتی اسامی شان را فراموش می کنم و طفلکی آدمهایی که جای خالی ندارند و طفلکی من که آدمم را گم کرده بودم ... مردی که بیاید و زندگی ام را زیرورو کند. مردی که بشود به خاطرش جلوی یک دنیا ایستاد، مردی که همه شایدها و اما اگرها را بدهد به دست باد، بشود همان کس که باید. دلم لک زده بود که دوباره دلم بلرزد و دوباره صبح ها که چشم باز می کنم یاد کسی در سرم بپیچد ...
اتفاق در لحظه افتاد. ایستادم پشت یک در، بازش کردم، گفتم سلام، کسی گفت دیر کردید خانم و من ... دلم لرزید ...