ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

بعد از صبر حالا سحر جایی همین حوالی است
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢
 

25 خرداد 88 مبدا تاریخی ما بود. همان روزی که جمعیت میلیونی ما همه را شگفتزده کرد. یادم هست می دویدم بالای بلندیها و ته جمعیت را نمی دیدم و دلم گرم می شد. یادم هست میرحسین را سر بهبودی و کروبی را جلوی دانشگاه شریف و اصلا نمی شنیدیم چه می گویند، همین که بودند بس بود. یادم هست آن جمعیت یک هو شکاف خورد، کسی گفت خاتمی با ماشین می خواهد رد شود، من اتفاقی افتادم در ردیف اول، آنچنان فشاری پشتم بود که هرآن امکان داشت بیافتم زیر ماشین، دیدن خاتمی از چنان فاصله نزدیکی، با دستهایمان که نشان پیروزی داشت و با لبخندی که برلبهایمان بود آنچنان عمیق در جانم مانده که شده پررنگترین خاطره آن روز برایم. بعدش اما سخت گذشت، همه آن گریه ها، آن ترسها، استرسها، همه آن اتفاقهای بد که از من آدمی ساخته بود تلخ و سخت. دلم می خواست روزی بیدار شوم و ببینم همه چیز تمام شده، تحمل آن حجم از درد از توانم خارج بود. امروز اما از خواب که بیدار شدم ناخودآگاه لبخند زدم و دیدم روز موعود رسیده انگار ... بعد از حدود 48 ساعت بیداری پر استرس و پر از امیدواری و بعد از گذراندن یک شب عالی، شبی که خیابانها برای ما بود، این لبخند می گفت که سخت گذشت اما گذشت. چه کسی باور می کرد عکس موسوی در دستانمان، اسمش را فریاد بزنیم و نیروهای انتظامی به ما لبخند بزنند و حتی در جایی دستهای هم را بگیرند و حائل شوند بین ما و نیروهای موتورسواری که نمی دانم از کجا یک هو پیدایشان شد و وادارشان کنند به ترک آنجا؟ ما دوباره در 25 خرداد همه را شگفتزده کردیم، وادارشان کردیم ما را ببینند و حتی از آن هم بالاتر ما را به رسمیت بشناسند. ما برای چنین روزی هزینه زیادی دادیم و هنوز هم راه زیادی در پیش داریم. کاش یادمان نرود اینجا پایان راه که نه، آغاز مسیر است. صبر داشته باشیم و از خواسته هایمان عقب نشینیم. روزهای بهتر حتما که در راه است ...   


 
 
از حاشیه انتخابات
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٢
 

دیروز در همایش حامیان روحانی یک شال سبز سرم کردم، یک شال بنفش انداختم گردنم. گشتم مچ بند سبزم را پیدا کردم با مچ بند بنفش با هم بستم. خیلی هم با انرژی بودم اما وارد سالن که شدم انگار غم دنیا هوار شد سرم. ای ایران خواندیم گریه کردم. یار دبستانی خواندیم گریه کردم. طاقت بیار خواندیم گریه کردم. علی یونسی از زندانیان گفت همه سالن یک صدا شد که زندانی سیاسی آزاد باید گردد، گریه کردم. از 88 گفت و از خس و خاشاک بودنمان،سالن پر شد از یا حسین میرحسین، دستهایم وی بود و دیدم دیگر غم نیست خشم است که از من بیرون می زند، فریاد می کشیدم و اشک همچنان بود. در تمام مسیر برگشت آدمها خودشان را می رسانند کنار ماشینم و وی نشان می دادند. لبخند می زدم بهشان اما انگار داغ 88 دوباره تازه شده بود، دلم گرم نمی شد.جلوی ستاد قالیباف جلوی ماشین را گرفتند، مچ بندم را نشان می دهم، پسر یک سی دی تبلیغاتی و چند تراکت می گیرد طرفم، می گویم انتخابم را کرده ام. می خندد و به شوخی می گوید قالیباف نیست که، هایده است، برو گوش بده حالشو ببر. سی دی را می گیرم و می گویم باشه اما نظرم عوض نمی شه. می گوید حالا یه بوق بزن. نگاهش می کنم. می گوید به افتخار آقای روحانی. دوباره چشمهایم پر می شود. می گوید چرا گریه؟ هفته دیگه این موقع دنیا داره به روی ما می خنده. می گویم مطمئنی؟ می گوید مطمئنم ....


 
 
من رای می دهم
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢
 

سال 84 ما داشتیم کسانی را قانع می کردیم تا عقب نکشند، تا شرکت کنند و عده ای هم داشتند ما را قانع می کردند که بر سر رفسنجانی اجماع کنیم، ما که طرفداران معین بودیم. نه آن عده راضی شدند که رای بدهند چون ما ملت صفر و صد انتظار داشتیم که خاتمی ایران را بهشت کند و حالا که نشده بود به صفر سقوط کرده بودیم و هیچ چیز فرقی نمی کرد، اشک رئیس جمهور محبوبمان را در آخرین سخنرانی اش درآورده بودیم و فکر می کردیم دو پله پایینتر و بالاتر که توفیر ندارد، اینجا که هستیم هیچ فرقی با جهنم ندارد، نه ما راضی شدیم که اجماع کنیم چون از اشکهای خاتمی در دانشگاه تهران دلمان شکسته بود و فکر می کردیم که رای به یک میانه رو یعنی خیانت به اصلاح طلبی، رای های اندکمان را سوزاندیم و فاجعه 84 اتفاق افتاد. بماند که هم ما، هم تحریم کنندگان محترم در مرحله دوم با گردن کج به رفسنجانی رای دادیم اما جلوی ضرر را هرکجا بگیری منفعت نیست مع الاسف ...

اما درس مهمش برای من این بود که در برابر تفکری که می گوید یا مثل من فکر کن یا حذف بشو نباید عقب نشست. که حضور حداکثری برای اینها فقط یک لاف است و اتفاقا خیلی سرسختانه موافق حذف اکثریت هستند. و ما حواسمان که نیست اما هر روز داریم در زندگی هامان این تفکر را نقض می کنیم و به خاطر همین است که در این هوای تنگ هنوز خودمان را نفس می کشیم. حجاب داریم، اما حجابی که ما تعریفش می کنیم هرچه قدر که چماق بالای سرمان باشد، ما باز رنگهایمان را داریم و زن بودنمان را، ما حذف نمی شویم، مثل آنها هم نمی شویم و البته هزینه اش را هم می پردازیم. به هنرمان نگاه کن که با همه این توقیفها هنوز هست، به ماهواره ها که با هر ضرب و زوری از خانه ها جمع نمی شوند، به اینترنت که پشت هر فیلتری حتما فیلتر شکنی هم هست، و حتی به مهمانیهامان نگاه کن، به خوشیهامان و ... می خواهم بگویم ما حذف شدنی نیستیم اگر خودمان بخواهیم. می خواهم بگویم کسی از کنار کشیدن ما ناراحت که نمی شود، خوشحال هم می شوند. در تمام این سالها تلاششان همین بوده، یا مثل ما باش یا خفه شو. آمار ساختن هم کار سختی نیست. مگر نه اینکه در تمام این سالها ما در حال حماسه آفریدنیم، چه بخواهیم، چه نخواهیم. مگر تصاویر تلویزیون را نمی بینید در این راهپیماییها که از جمعیت موج می زند و ما همه در خانه هامان نشسته ایم. حضور ما فقط یعنی ما هستیم هنوز، ما هیچ وقت از بودنمان ضرر نکرده ایم در حالی که هرکجا که میدان را خالی کردیم بزرگترین هزینه ها را دادیم. ما در تجربیاتمان 76 را داریم، سالی که من در دفتر خاطراتم به عنوان یک رای اولی نوشته ام: " رفتم رای دادم، اولین رایم را، با اینکه همه می گویند ناطق نوری از قبل انتخاب شده، اما من به خاتمی رای دادم. "  ما 88 را داریم. حضور حداکثری ما کارکرد عکس داشت، مشروعیت، مسئله ای که در تمام جهان آنهمه رویش مانور می دادند دود شد رفت هوا. رای من، حق من است، مهر تایید نیست بر حکومت، راهی است برای اینکه زندگی بهتری بسازم از تنها دریچه باقی مانده، یا لااقل تلاشم را بکنم، برای اینکه بدانند ما هنوز هستیم و بیشماریم و ناامید و خسته نشده ایم حتی اگر نخوانندمان. برای اینکه فکر نکنند ما فقط مشتی خش و خاشاک بودیم که دیگر تمام شده ایم، همان چند صد نفر ناقابل که مزدور خارجی ها بودند. بگذار صندوقها را که باز می کنند دوباره ما را ببینند و باور کنیم این مملکت همانقدر که مال آنهاست مال ما هم هست، از حق بودنمان، خودمان بودنمان نگذریم ...

- سناریو خیلی شبیه سال 84 است. اما این ائتلاف نشان داد ما رشد سیاسی خوبی داشته ایم. کاش اینبار فردای انتخابات بیاییم از شادیهامان بنویسیم ...


 
 
تن آدمی شریف است
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٢
 

می دیدم که تنم یک جاهایی جایم می گذارد. نه که نتواند، نمی خواهد. سربزنگاه رهایم می کند. کلمه نداشتم برایش، انگار که ارتباط ذهن و تنم قطع شده باشد و این برای من که همه زندگی ام گره خورده با تن یعنی فاجعه. برای این شیوه زندگی من، اگر تن را نداشته باشی یعنی هیچ چیز نداری. ذهن هرچه قدر که پربار، بدنت به فرمانت نباشد اگر، هیچ کاری از دستت برنمی آید و من در یک سیکل معیوب هیچ کاری از دستم برنمی آمد ...

رفتم نشستم جلوی استاد و نشد که قطعه را بزنم. نه که نزدم، خیلی شلخته و بی نظم و یک جور خود مجبور کنی، و در ذهنم داشت اتفاق می افتاد، بی کم و کاست و بی عیب. خوب این یعنی تکنیکش را می دانستم و می فهمیدم اما دستم فرمان نمی برد. استادم می گوید : نسیم اگر بغلت کنم چه کار می کنی؟ می خندم. می گوید : اگر جلوتر بروم، اگر بخواهم ببوسمت، اگر بخواهم باهات بخوابم؟ نگاهش می کنم. می گوید: مشکل همین جاست. تنت مزاحم است. حجاب است. فاصله می اندازد بین تو و خودت، بین تو و دنیای بیرون. ازش عبور نکرده ای، روحت جایی حوالی تنت گیر افتاده ...

سر تمرین بودم. تمرینهای بدن را عالی انجام می دهم اما به کار که می رسیم در یک حالت خاص راه رفتن پایم می لرزد. احساس می کنم توان این شکل از راه رفتن را ندارم و عملا دارم زجر می کشم و احساس ناتوانی می کنم. کارگردان کشیدتم کنار، می گوید : قبلا فکر می کردم توان بدنی کافی نداری، امروز در حین تمرین بدن دیدم عالی هستی. درک نمی کنم این ضعف از کجاست؟ بعد انگار بدنم را دیدم، جدا از من، جایی ایستاده به من می خندد. که یعنی می توانم، اما نمی خواهم، برو بمیر اصلا. گریه ام می گیرد ...

به استاد نازنینم که همه اینها را می گویم، جواب می شنوم که : تنت را حذف کرده ای از زندگی و حالا دارد انتقام می گیرد ازت. راست می گوید. نگاه که می کنم می بینم خور و خواب و خشم و شهوت را یک سره پاک کرده ام از زندگی ام. لذت را، غریزه را ریخته ام دور و چه بدن گناهی طفلکی دارم من که هی کشاندمش دنبال خودم و هی بهش سخت گرفته ام و هی نادیده گرفتمش ...

این روزها دارم تنانه تر زندگی می کنم. دارم خودم را می شکافم، دانه به دانه، رج به رج. باید خودم را از نو ببافم، یک طور من تری، طوری که به خود حقیقی ام نزدیکتر باشد، فارغ از الگوهای جامعه ای که سعی می کند از ما آدمهای همسانی بسازد، فارغ از خوب و بدی که ارزش گذاری مان می کند بی که هویت مستقلی برایمان در نظر بگیرد. این روزها دارم لذت کشف لذتها را تجربه می کنم، دارم به نسیم واقعی مجال بروز و ظهور می دهم و چه خوب آدمهایی که انگشت اشاره می شوند برایم، با حرفهایشان، کارهایشان، آمدنشان، بودنشان و گاهی با رفتنشان و نمی دانند، نمی فهمند که لحظاتی پیغامبر بوده اند برای زندگی من، آدمهای درستی که در زمان درست در جای درستی از زندگی من می ایستند ...