ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

برای هموطنانم
نویسنده : نسیم - ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱
 

مادربزرگم اصلا فارسی را بلد نبود. این طوری شد که من آذری را مثل فارسی یاد گرفتم. به من باشد می گویم من دو تا زبان مادری دارم. این اصالت آذری برای من خیلی باارزش است. گذشته از زبان خوش آهنگش عاشق موسیقی شان، رقصشان، عاشیقهایشان، آداب و رسومشان و خوراکیهای خوشمزه شان هستم. من آذری ام. هیچوقت اما جوکها به من برنخورد، هیچوقت دنبال این دعواها نبودم که آی دارد بهمان ظلم می شود. حالا اما ناراحتم، عصبانیم و رسما احساس خشم دارم.

هر روز با تبریز در تماسیم. همه رفته اند برای کمک و اوضاع بعضی از مناطق اصلا خوب نیست آنوقت نمی دانم مسئول چی چی می آید در تلویزیون درباره تعداد آمبولانسها پز می دهد و دریغ از یک تسلیت خشک و خالی. انگار دارد از تجهیزاتشان سان می بیند. از این سکوت دلم دارد می ترکد ...  

 

سن یاخینلاشاندا

اورمانلار یاخینلاشیر

یاخینلاشیر یاشیللیق

یاخینلاشیر

جیرانلی گونلر

آنام یاخینلاشیر

یاشماغیندا

گوللر آچماقدا

 

سن یاخینلاشاندا

یاخینلاشیر اوزاقلار ...

 

رسول یونان

- از آن عاشقانه هایی است که همیشه ورد زبانم است. ترجمه اش بماند برای یک وقت دیگر. فقط آخرش که می گوید: " تو که نزدیک می شوی/ همه دورها نزدیک می شوند" فقط همان...

- برای کمک لطفا این  و این را ببینید ...


 
 
شکر دارد این روزها
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱
 

شب که رسیدم خانه خسته بودم. آمدم بگویم چند ساعت است بیرونم. دیدم نمی توانم. یعنی اصلا ساعت نگاه نکرده بودم از وقتی زده بودم بیرون. فقط می دانستم که صبح بوده. بعد دیدم همین را آرزو کرده بودم دیگر. که هی مجبور نباشم سر ساعت مشخص بروم و برگردم. که هی توضیح ندهم برای کارهایم، مرخصی نگیرم. برای خیابان گردی زیر باران دنبال بهانه نباشم. برای دامنهایم، برای رنگ ناخنهایم، برای زن درونم. که هی نروند قایم شوند پشت قوانین شرکت یا هر کوفت دیگری که وادار کندت خودت نباشی. آخ که بعدش یک لبخند گشاد داشتم. فکر کنم خوشبختی باید همچین طوری باشد، با همین قدر آرامش، با همین قدر رضایت ...

سر تمرین باید می پریدم روی یک ارتفاع. خواستم یک ضرب بپرم نمایشی تر باشد، بلندی اش را اشتباه تخمین زدم، ساق پایم کوبیده شد به لبه سکو. شکافته. درست نمی توانم راه بروم. یکی از بچه ها می گوید : فکر کردی می تونی پرواز کنی؟ می بینم که چه راست می گوید. این روزها همه اش حس پرواز دارم ...