ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

کارمند بودن یا نبودن، مسئله این هم نیست به هرحال
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱
 

دارم یک امنیت گنده را می گذارم زمین و یک طور سرخوشانه و سبکی هستم از این اتفاق. اطلاعات اضافی کامپیوترم را پاک می کنم، مطالب شخصی را برمی دارم، کاغذهایم را دسته بندی می کنم و در تمام مدت انجام این کارها بلند بلند می خندم و حرف می زنم. و این برای من عجیب است، برای منی که کل صحبتهایم در یک سلام و خداحافظ خلاصه می شد. حالا اما اگر امکانش بود حتی دلم می خواهد وسط سالن شرکت برقصم از بس روی زمین نیستم. انگار کس دیگری در درونم دارد این کارها را می کند. انگار نسیم جنگجوی درون خسته از مبارزه لم داده یک گوشه و به این نسیم سرخوش لبخند می زند. بعد از مدتها در من همه چیز در صلح است. بعد از پنج سال که هر روز پنج صبح بیدار شدم، چپیدم در یک چهار دیواری و هی غر زدم و هی خودم را مجبور کردم به ادامه و هی ترسیدم که اگر کار نکنم فلان و بهمان و هی دوست داشتنها را گذاشتم در مرحله دوم، گذاشتم بعد از ساعت کار، دارم تمامش می کنم.  

حالا به این باور رسیده ام که امنیت ساختن کار من نیست. حسم مثل آدمی بود که دارد روحش را می فروشد. هرچه قدر هم که گران باز می رسد به جایی تا بپرسد که چه بشود اصلا؟ اگر رضایتمندی نباشد، اگر فکر کند روزهایش دارد هدر می رود. تمام جسارتم را گذاشته ام وسط و می خواهم از این قالب "مهندس با حقوق مکفی" خارج شوم. همه زیر گوشم می خوانند که حیف است یا فکر مخارج زندگی را کرده ام آیا. بهشان می گویم فکر خودم را کرده ام و اینکه کجا خوشحالترم و همزمان دارم به دفتر کوچکی فکر می کنم با پنجره و نور و گیاه، که بوی چوب بدهد و کنار زنگش نوشته باشد "آرشیتکت نسیم ..." و به صحنه، به اجرا، به نفس تماشاگر و به خودم رقصان، چرخان و به اینکه هیچ راهی در این دنیا نیست که عاقبت نرسد ...


 
 
منتظرتان هستیم
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
 

یک چیزهایی را نفس تماشاگر بهت می گوید، نگاهش، خنده اش. برای همین هفته اول را گذاشته بودم برای آزمون و خطا. حالا اما وقتش رسیده به گمانم. دعوتید به بام تهران. به تاترشهر و به رویایی که محقق شد ...


 
 
می دوم پس هستم
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
 

روی دور تند زندگی ام آنقدری که خرداد هم بیاید و نتوانم که دو خط بنویسم. دو روز در هفته دوباره از زیر در پنجاه تومنی رد می شوم، می روم در حیاط پردیس هنرهای زیبا، کنار بز مش اسماعیل می نشینم و یاد می گیرم. گفته بودم تشنه دانستنم من؟ لذتی که می برم وصف ناشدنی است. این را بگذار کنار نمایشی که از امروز روی صحنه می رود و تمرین دیگری که تازه اول راهش است و کو تا برسد به نتیجه. ساز هم که از آن مقولات ازلی و ابدی است. بعد همه این کارها تمرین می خواهد، تمرکز می خواهد، مثل این درسهای نظری نیست که با یک کتاب که ورق بزنی در تاکسی و توی راه سر و ته اش هم بیاید. این یعنی وقت لازمند این جور کارها که بد هم نیست ابدا، از تک تکشان لذت می برم. بد ماجرا اینجاست که برای چیزی که می خواهم باشم دارم هزینه می دهم، هزینه اش غولی است که دهان باز کرده و روزی 9 ساعت لحظه هایم را می بلعد. دارد آزارم می دهد و این آزار هر روز دارد پررنگتر می شود، بزرگتر، عذاب آورتر. دلم می خواهد یک نفر دستم را بگیرد و بگوید دختر کمی آرامتر و من دلم قرص شود، گرم شود. آرام زندگی کردنم آرزوست اما زن اگر پشتش گرم نباشد به کسی، بی دستی که روانه اش کند به مهر، بی شانه، بی تکیه، بی حمایت می شود من، بار زندگی به دوش، هروله کنان در پی آرزوهایم می دوم و سر آخر خسته و عرق کرده می ایستم وسط بیابانی که چشم تا هر کجایش هم که برود هیچ کس نیست، هیچ چیز نیست ...