ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

خداحافظ سال دوست داشتنی 91
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱
 

سال دارد تمام می شود و من اینبار افسوسی ندارم. چشم باز کرده ام دیدم اصلا حواسم به آخرینها نبوده این بار، که هی دلم بسوزد از آخرین هفته، آخرین روز، آخرین ساعت و ... و یک هو ببینم که دارد تمام می شود، هیچ حسی هم نداشته باشم که چه خوب یا چه بد از بس شیره اش را کشیده ام و حالا زمانش است دیگر، باید برود. معجزه در لحظه زندگی کردن باید همچین چیزی باشد ...

سال غریب و خوبی بود برای من. از دید ناظر بیرونی من خیلی چیزها را از دست دادم، شغلم را، موقعیت اجتماعی ام را و خیلی چیزها که تایید جامعه را به دنبال دارد. از دید خودم خیلی چیزها را به دست آورده ام، جسارت کنار گذاشتن کاری که دوست نداشتم، شهامت رفتن در راهی که عمری آرزویم بوده و رضایت از خود و یک دنیا دوستت دارم از آدمهایی که انگار تا وقتی سرجای خودم نبودم من را نمی دیدند و یک عالم آغوش و یک عالم عشق و یک عالم آدمهای دوست داشتنی مهربان و چیزی که برایش خیلی بها داده ام تا امروز، قدرت دیدن زخمها و مواجهه با آنها، چهره به چهره و نیروی ایستادگی، اینکه بمانم و فرار نکنم و بدانم در پس هر سایه، نور جایی در انتظار است. حالا تکیه داده ام به جهان هستی و نگاه که می کنم معصوم بزرگی را می بینم که یتیمی بزرگتری را به دنبال داشت، سیاه و ژرف و عمیق، و چه لازم بود همه اینها و شکر به خاطرش، شکر به خاطر این سه ماه آخر که مثل یک طوفان زندگی ام را زیر و رو کرد، که سخت بود خیلی اما مثل یک پوست اندازی بود، که برسد به جایی که استاد نازنینمان در جلسه آخر سال بگوید "تو می توانی مرکز حلقه هایی شوی که آدمها دورت بچرخند. فکر می کنی انتخابت در کلاس سایه ها، در کلاس آنیما، در کلاس نقاب اتفاقی بود؟" نمی دانستم، گیج و گول نگاهش کردم. اما می دانم  که سال پیش رو سال جنگجو است، آگاه و سازنده و پیش رفتن در این مسیر، مسیر نور ...

عید همه مان مبارک ...


 
 
از حواشی کلاس آنیما
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱
 

یک روزی به آرتمیس ام گفتم بس است دیگر. چیزی برای اثبات نمانده، می خواهم باشم فقط، می خواهم زن باشم، می فهمی؟ نمی فهمید. داشت با اسبش دنبال شکار می دوید و من دلم تنها یک خانه امن می خواست، یک مرد، یک آغوش. اما آنچنان چمبره زده بود روی زندگی ام که خودم با دست خودم مردَم را سپرده بودم به جاده ها، خودم با دست خودم حسرت را کاشته بودم در زندگی ام. از دست داده بودم و از دست رفته بودم. نسیم واقعی در درونم مشت می کوبید، گریه می کرد و من دست در دست نقابم به ناکجا می رفتم. گفتم بس است دیگر و تغییر آغاز شد. جان کندم تا امنیتها را گذاشتم زمین، برگشتم خانه. جان کندم تا به همه بگویم می خواهم خودم را زندگی کنم، بی متر و معیاری که از من مردی ساخته که فقط تصویرش زن است. نمی خواهم ارزشم به تحصیلاتم باشد، به شغلم، به پرستیژ اجتماعی ام. نمی خواهم مستقل باشم، روی پای خودم باشم و این وسط زن بودنم فراموش شود، دامنم فراموش شود، زیباییهایم. نمی خواهم از صبح تا شب زندگی ام را هدر بدهم تا ثابت کنم می توانم. حالا در جایی ام که می توانم اما نمی خواهم. نمی خواهم مرد زندگی خودم باشم. می خواهم زن باشم، می خواهم مردم کنارم باشد نه در درونم. شنیدم که اشتباه می کنی، روزگار عوض شده. شنیدم که این امل بازیها چیست. چه می دانستند از زنی که در درونم هیاهو می کرد و میخواست خودش را زندگی کند. سخت بود خیلی، تهش اما یک روز نقاب را کندم انداختم یک جای دور. صورت خون چکانی دارم من، دل خون چکانی هم. راضی ام اما. اینکه می بینم آدمها چه قدر این زن را دوستتر دارند، من واقعی ام را. لذت می برم وقتی می شنوم  "راه که می روی انگار روی ابرهایی"، وقتی زیباییم ستایش می شود، وقتی می بینم چه قدر خودم را دوست دارم، چه قدر اینجا که هستم جای من است، آنقدر که اگر کلاس آنیمایی باشد و بچه ها بخواهند اسم یک نفر را بگویند که زنِ زن است از دیدشان، آن منم. مبارزه با دنیا تمام شده، همه آن بیانیه ها، همه آن مانفیستها، همه آن اثبات کردن خودها تمام شده، حالا من یک زنم، بودنی که هیچگاه تمام نمی شود ...   

-  دو هفته است جهان هستی کلاس درس اختصاصی برایم گذاشته. نام من است که هی شنیده می شود، هفته پیش سایه ها، این هفته آنیما. هفته بعد چه چیزی در آستین دارد نمی دانم ...


 
 
از حواشی کلاس سایه ها
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱
 

از اول اولش اگر بخواهم بگویم یک اس ام اس بود قبل کلاس، که به تماشا بگذاریم رازهایمان را. پیش خود گفتم کاش این بار بگوییم واقعا، با صدای بلند، کاش مثل روزهای قبل نوشتن نباشد فقط، که دوباره بماند در دل. کاش بگوییم و بگذاریم برود، دست از سر ما و زندگیمان بردارد، برود یک جای دور، گم شود، رد نیاندازد روی زندگی، گور شود. بعدش اما نوشتنی نیست دیگر از بس شکل یک معجزه بود. اینکه اصلا ندانی چه اتفاقی قرار است بیافتد، هیچ کس نداند. اینکه قرار باشد آن 25 نفر اسم اولین نفری که می آید توی ذهنشان را بگویند و جایی کسی انگار صدای ای کاش تو را شنیده باشد که اسمت هی از زبانهای مختلف گفته شود. بعدش؟ من وسط کلاس بودم و خودم را می دیدم از دید همه آن بچه ها. انگار کن یکی بردارد بیاید بیرون از خودش، از بیرون به خودش نگاه کند، بی حجاب، بی مرز، بی جانبداری، بی حب و بغض. دیدن خود همانطور که می نمایانی، همانطور که دیگران می بیننت. من انتقادها را می شنیدم و تحسینها را و دیدم اوه چه قدر جورهای مختلفم، چه قدر جنبه های متفاوت و من این همه وقت ندیدم اینها را، گیر کرده ام به یک جای زندگیم، ولش نمی کنم. شده معیار بودن من اصلا. و نمی بینم که چه قدر بعضی جاها خوبم، خواستنی ام (خودشیفته ای که منم ) و گیر داده ام رسما به نشدنها، به نرسیدنها و هی خودم را تعریف می کنم با همینها، انگار که بقیه زندگی کشک. رد همه شان را هم که می گرفتم می رسیدم به یک تاریخ، به یک نقطه، به همان مبدا تاریخی رازگونه نسیم، به روزی که اتفاق مثل یک صاعقه آوار شد بر سرش، هجرتش آغاز شد و هی فاصله گرفت از خودش. هاجری بود که هی هروله می کرد و جز سراب نمی دید و اعجاز همین جاها سربرمی آورد، همین جاها که از نفس افتاده و بی رمق اعتراف می کنی که من هیچ به خدا، که فکر می کنی اصلا داخل بازی نیستی انگار. همین جاهاست که نور سرازیر می شود. همین جاهاست که جهان هستی می نشیند روبرویت که بگو دختر جان، حواسم بهت هست، رازت را، ترست را بگو، بارت را بگذار زمین و رها شو. و من چه خوشبختم که قرعه فال به نام من دیوانه زدند. همین جاهاست که مبدا تاریخی ات دود می شود می رود هوا، انگار جهان از یک نقطه صفر مرزی دوباره آغازیدن می گیرد ، زندگی تازه ای خلق می شود، آغوشهایی دربرت می گیرد و تو از نو متولد می شوی ...