ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

تو، او، هیچ
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠
 

شعرها رفتنی اند

تو رفتنی ای

جهان رفتنی است

من می مانم

              و بلندترین جاده سنگفرش دنیا

راه شیری را دور خواهم زد

و کنار تاریکترین سیاره

ستاره کم سویی می شوم

کشف ناشدنی

                دور

                      کوچک

سوسو خواهم زد

و دل سیاره روشن خواهد شد

مدارها به دور ما خواهند چرخید

و من اولین شکوفه را در جهان تازه خواهم کاشت ...


 
 
زمستان نحس
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠
 

اولش کسی بود که می گفت: "فقط کسانی می توانند یک فاجعه را توضیح دهند که لمسش کرده باشند، البته اگر بتوانند توضیحش بدهند."(صحنه آغازین زمستان 66) 

حاج کاظم آژانس شیشه ای هم همین حس را داشته به گمانم. همین حس من را که با هر صدای انفجار قلبم به تپش می افتاد و با عکس العمل عصبی بازیگرها زار می زدم و بقیه به شوخی می گرفتندش و می خندیدند. شده بودم مثل رزمنده هایی که هنوز دگرگون می شوند با اسم جنگ و متهم می شوند به جا ماندن در زمان، که ای بابا یک روزهایی بود، آمد و رفت و تمام شد. و نمی دانند و نمی فهمند که جنگ در دل ما هیچ وقت تمام نمی شود. جنگ که بیاید یک جور آرام بیرحمی جاری می شود در روزهایت، در خاطره هایت، در ترسها و اضطرابهایت و می خراشد و می بردت بی که بفهمی.  بعد یک روز، یک جا، ناغافل سر زخمت باز می شود، از درد مچاله می شوی و سایه آدمها را می بینی که رد می شوند از کنارت، به دماغشان چین می اندازند و زیر لب غر می زنند که تمام شد دیگر. چرا تمامش نمی کنید؟ نمی دانند، نمی فهمند ...  

حالا همکارم از صبح دارد از این اتفاقات جدید می گوید، از ترور و انفجار و ... و از اینکه از حرفهاشان دیشب بوی جنگ می آمد. پشتم تیر می کشد. دارم فکر می کنم به همه آن بچه هایی که 8 سال دفاع مقدس درس تاریخشان است فقط، همانها که زار زدنهای من برایشان عجیب است. دارم فکر می کنم کاش هیچ وقت ندانند، کاش هیچ وقت نفهمند ...


 
 
تغییر از ما آغاز می شود
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠
 

کسی برایم نوشته فلانی این را ببین. من ادم سنجاق شدن به نوشته هایم نیستم. می نویسمشان و به خدا می سپارم. حسم حالا اما شبیه مادری است که بچه اش از مدرسه برگشته با رد تنبیه معلم روی صورتش. که بی رحم است و نمی داند پشت هر زایش چه شوقی پنهان است، چه حسی، چه دردی. بچه ام را بزک دوزک هم که بکند  اما من مادرم، می شناسمش. چشمهایش خیس بود. کز کرده نشسته بود آن گوشه. دلم لرزید. صفحه را بستم ...

پینوشت : تا آنجا که دیدم این و این هم بود با اندکی جرح و تعدیل. در اینجا هم. اینها را اتفاقی دیدم. نوشته دیگر، جایی دیگر را نمی دانم و نمی دانم تا وقتی که انسانیت برای ما افه روشنفکری است و حفظ اخلاق بسته به نظارت بیرونی و در خلوتهامان هیچ هم خودمان را ملزم به رعایت اصول اخلاقی نمی کنیم می توان انتظار روزهای بهتر داشت؟

- قوی بودن هنر نیست


 
 
پارادایس من
نویسنده : نسیم - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
 

در را که پشت سرم بستم انگار حوایی باشم که از بهشت رانده شده. بهشتی که روز اولش با اشتیاق دیدن مردی شروع  شد که با مینایش زندگی ها کرده بودم. حالا اما هبوط کرده، دوباره میان شهر شلوغ ایستاده بودم و به بهشتم نگاه می کردم با تخته هایی که زیر پا قژقژ می کرد و هوایی که پر بود از بوی خاک و چوب و پشت سر جا گذاشته بودمش. رویایی که همیشه می تواند مرا از این قالب اشتباهی دربیاورد و بشوم آن نسیمی که باید، تمام شده بود. شده بودم دختر لوس غمگینی که از همان لحظه رسیدن، لباس عوض کردن، رفتن روی صحنه، همان وقتی که آن نور مخفی بالای سن تو چشمم میزد، که سعی می کردم درست باشم، درست بخوانم، درست بگویم، هی با خودم تکرار می کردم این آخرین روز است. آنقدرکه وقتی گفتند تمام، قلپ قلپ اشکهایم ریخت و جاسمین نازنینمان بغلم گرفت و با آن لهجه فرانسوی بامزه اش در گوشم گفت: we will meet together very soon girl و من جواب دادم : as soon as possible please

مادرم می گوید صحنه همان سرزمین موعود توست. و من که این روزها هیچ هم ابدی بودن را باور ندارم می دانم یک روز نزدیک با ساز، با صدا، با بدنم دوباره درهای بهشت را باز خواهم کرد ...