ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

اینجا که منم
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠
 

از ولیعصر اگر بپرسید بهتان خواهد گفت دختر پایش روی زمین نبود اصلا. قبلش رفته بود آخرین اجرای نمایشی و صندلیش شکسته بود و مجبور شده بود بنشیند لبه صندلی و هی با آدمهای صحنه رفته بود، هی دلش خواسته بود وسط صحنه باشد، آه هم کشیده بود و به خودش لعنت فرستاده بود که دوباره سر از تئاترشهر درآورده. که اصلا این حسرتها مال همینجاست. همه آن آرزوها، همه آن رویاها، آن خاطره ها مال همینجاست. همه آن آ- اَ- اِ- اُ ها، همه آن دایره های اعتماد، آن "دو دزد رفتند پی دزدیدن بز" خواندنها، همه و همه انگار سنجاق شده به این صندلی های شکسته، این تشکچه ها، این سالنهای کوچک زیرزمین. نمایش که تمام شد غر زد که این دختر چرا اینقدر بدنش خشک بود؟ و سارا خندید که می خواهی باهاش بدن کار کنیم؟ و حسرت را با خودشان کشیده بودند تا روی زمین، تا آنجایی که کسی به بهانه نمایشهای آیینی کپرش را زده بود وسط شهر و روسریهاشان که یک عالمه گل داشت همینجور داشت در باد می رفت و دختر یادش رفت بدن بازیگر چه قدر خشک بوده، نشست بین آنهمه گل و دست کشید روی گردنبندی که سنگهاش رنگی بود و مرد داشت می گفت که فلزش ورشو است و نمی دانست ورشو برای من یعنی قشون روس در خیابانهای تبریز، یعنی دستبندی که مادربزرگ بست به دستم، یاد ایام عاشقیش را. و زنی که آنجا بود با لباس محلی، داشت به من می گفت زیبایم، که خودم می دانم اصلا و تا به حال کسی به من گفته؟ و من هرچه فکر کردم دیدم یادم نمی آید آخرین بار چه کسی بود که گفت زیبا و گردنبند را گرفتم در مشتم و حسرت را گذاشتم در کپر بماند و ولیعصر دختری را دید که دامنش رنگی بود و سنگهای در مشتش هم و داشت با یک کلمه زیبا تا روی ابرها پرواز می کرد ...     


 
 
من یک زنم در کمال افتخار
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠
 

این نوشته به احترام زن بودنم و به احترام همه آن مردهایی که روزگاری دستم را گرفته اند و یک پله بالاتر نشاندنم، به احترام همه آن روزهای خوشی که برایم رقم زده اند و به خاطر انسانیتی که پاس داشته اند :

 جواب دادنی در کار نبود اگر تو و امثال تو خود را بنده پیغام رسان خدا نمی دانستید. با توام حامد. با تو و هم مسلکانت که من را نه انسان بلکه وسیله ای برای ارضای امیال جن.سی تان می دانید البته به شرطها و شروطها. پاسخی هم در کار نیست چون برایم ثابت شده شما گوشهایتان را گرفته اید. فقط خواستم بدانی من مومنم به خدای یوسف و دینم دین مردی است که زنان سرزمینش لباسهایی می پوشیدند بافته از هوا و در هر کوی و برزن راه بر او می بستند و خود را عرضه می کردند و او به ایمانش ایستاد. زیباترین باکره شهر عاشقش شد، تمام آبرویش را گرو گذاشت و او به ایمانش ایستاد. زنانی از بالاترین طبقه اجتماعی با دستهایی خونین دلداده اش شدند و او به ایمانش ایستاد. که خدا هم دارد کیف می کند از این آفرینش، از آفریدن کسانی که بلدند مسئولیت کارهای خود را به عهده بگیرند و لغزشهایشان را به پای دیگری ننویسند. کسانی که مومن نباشند به ضخامت تن پوش دیگران. کسانی که انسان بودن را و انسان ماندن را می فهمند و می دانند ...

پینوشت : برای روشنتر شدن موضوع کامنتهای پست قبل را بخوانید ...  


 
 
همه مردمان سرزمین من
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠
 

کل ماجرا چند دقیقه هم طول نکشید. میدان ونک از تاکسی پیاده شدم. اطراف را رصد کردم برای پیدا کردن سگهای حکومتی که نبودند خوشبختانه. دل دل کنان راه افتادم که دیدم یک خانم چادری از زوایای پنهان خیابان دارد می آید طرفم. گارد گرفتم و آماده شدم. جمله بود که در سرم وول می خورد. منتظر بودم چیزی بگوید تا کلماتم را آوار کنم سرش. گفت :" ببخشید خانم." به زبانم آمد که جانم و حالتم شد مثل کسی که در رینگ جا خالی داده به مشت طرف مقابل.هی خودم را فحش می دادم که خراب کردی. جانم یعنی چی؟ پس کو اقتدار؟ اما هنوز ر اقتدار درست در سرم جاگیر نشده بود که پرسید:‌" مترو میرداماد چه طور باید برم؟" وا رفتم. داشتم با دشمن فرضی می جنگیدم و تازه تلفات هم می دادم. نمونه اش همین جنون تازه که تا پا می گذارم درخیابان هی در ذهنم به مبارزه می طلبشان. فکر کردم فرق من با آنها چیست؟ آنها که از روی لباس من نتیجه می گیرند که جن.ده ام و من که با دیدن هر چادر سیاه یادم می رود نباید قضاوت کنم آدمها را از روی پوششان، که حساب آدمها جداست از این منادیان اصلاح بشریت. این درست که ما برای خودمان بودن در خیابانهای شهر می جنگیم، هر روز و هر روز و این درست که خیال ناآسوده اش مال ماست، اعصاب خوردش مال ماست، راه دور کردنها، تحقیرها، درگیر شدنها، تعهدهایش مال ماست اما کاش اخم و تخم هزینه هایی که می دهیم را سر کسان دیگر نریزیم و کاش حواسمان باشد که با رو گرداندنمان از هم آب می ریزیم به آسیاب کسانی که سیاستشان تفرقه بنداز و حکومت کن است...  

زن که تشکرکرد و ازمن دور شد فکر کردم چه خوب که جانم همین طور روی زبانم است ...


 
 
رونوشت به خودم
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠
 

مترونوم دارد می دود. رومبا می زنم با سرعت صد و بیست. آنقدر سریع که انگشتهایم به فرمانم نیست. اگر بخواهم فکر کنم به نتی که می زنم دستانم کند می شود. همه چیز را سپرده ام به دستانم، انگشتانم خودشان می دانند چه باید بکنند و من تنها دل سپرده ام به جذبه رقص آور قطعه. ضربه آخر را با چنان قدرتی می زنم که انگار الان سیم پاره می شود می زند توی صورتم. غرّه ام به خودم. که یعنی بیا کتاب پنج را شروع کن استاد، ببین هرچه گفتی زدم. فکرم را می خواند لابد که می گوید "دو تا هم از سولئارس بزن تا مجوز صادر شود." آه از نهادم بلند می شود. صدای من است که دارد می گوید "نمی شود. نمی توانم باهاش ارتباط برقرار کنم. شوقی برای زدنش ندارم." می گوید: " راست می گویی. باید کلیدش را بیابی. تا درکش نکنی هم شنیدنش سخت است هم زدنش." می گوید: " جاز گوش می دهی یا بلوز؟ دیده ای اولش چه گوش خراش است، اما صبر که کنی، دل به جذبه اش که بدهی پر می شوی از زیباییش، لذت می بری که گوشهایت را بسپاری بهش. مداومت دختر جان، مداومت، آنقدر که رمزش را بیابی، فرصت تا جاری شود در تو."

این درس برای خودم تا یادم باشد اگر دفعه بعدی در کار بود ترس را بیاندازم یک جای دور و از دردهایم حرف بزنم، چندباره و چندباره. شاید آنقدر از زخمهایم خون بچکد تا خوب شود. یادم نرود که درد را می شود گفت، می شود شنید ولی نمی شود پرسید. حرف بزنم، بی توقع این که از من بپرسد چرا و یادم نرود ما خدایان کوه المپ نیستیم، ما آدمیم و آدم به اندازه زخمهایش بزرگ است. دفعه بعد یادم باشد یک جور دیگر عاشق شوم. کاش یادم نرود ...   


 
 
...
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
 

مجسمه ای بودم

از شاعره ای که دوستت داشت

بر رد نگاهم خیابانی ساختند

و تو

گم شدی در ازدحام آدمها ...


 
 
از من و رویاهایم
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠
 

در زندگی گذشته زنی بوده ام از آمریکای جنوبی. دامن می پوشیده ام پر از رنگ و بلد بودم که سالسا برقصم و بلد بودم که ببوسم و بلد بودم که بی پروا عاشق باشم. همین بود که در آن خانه قدیمی زیربازارچه زمانی که هواپیماها می آمدند با آژیر قرمز دختر کوچکی را می دیدند رقصان که آواز می خواند و هنوز خواب زندگی گذشته را می دید. عقلش نمی رسید که صدایش حرام است. عقلش نمی رسید چرا نباید در مدرسه بگوید پدرش در خانه ساز می زند،که در چهاردیواریشان رقص مستحب است، که اولین بار رقص را از پدرش یاد گرفته و آواز را. دختر صدایش مانده در گلو حالا. نمی دانست در سرزمینی که زنانگی حرام است و گناه، نشدن بخش بزرگی از زندگیش خواهد شد. این درست که موسیقی خیلی بزرگ و خیلی جدی است در زندگیش  اما حسرت آواز دارد. دستش که می رقصد بر ساز صدای خودش را می خواهد که جاری شود از روی صحنه. نمی شود. نمی تواند. حالا می داند که صدایش حرام است. می داند و نمی فهمد. هنوز رویای زنی را دارد که میان چینهای دامنش آوازی داشته باشد از همانها که بشود زمزمه کرد زیر گوش کسی، جایی حوالی صافی گردن و دلش سالسا برقصد. دل است دیگر. گاهی با یک آلبوم (Women on Latin America)  ،با یک ترانه (yo me llamo cumbia) هوایی می شود ...

توضیح نوشت: آلبوم ماحصل یکی از سفرهایم به شهر کتاب است. زنانگی ناب میان این همه تاریکی ...


 
 
با عاشقهای شهرم
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠
 

ساعات اولیه بامداد سه شنبه – کانال یک – برنامه چهل دقیقه بدون قضاوت

مجری: "الهام اگر می دونستی امیر این مشکل را داره باز هم باهاش ازدواج می کردی؟"

الهام نگذاشت حتی جمله تمام شود، نه مکث کرد، نه تردید. شوری که در جملاتش داشت پشتم را لرزاند. "بله بله قطعا. بی تردید باهاش ازدواج می کردم. می پرسید چرا. چون من دوستش دارم. خیلی زیاد دوستش دارم."

الهام من پابه پایت اشک ریختم نه به این خاطر که ویروس ایدز از جان امیرت در جان تو نشسته بلکه چون در این قحط المحبت تو جانانه عاشق بودی و عجیب خوشبختی ایست داشتن کسی که حاضر باشی با او تا ته خط بروی ...


 
 
قوی بودن هنر نیست
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
 

بچه بودم. سوم یا چهارم دبستان. برادرم بی اجازه پیک شادیم را رنگ کرده بود. در فرآیند پاک کردن، پیکم پاره شد. یک ابرو باز شد وسط صفحه های میانی. مادرم می گفت کاری است که شده، یعنی بپذیر و برو رد کارت، گریه زاری هم ممنوع. مادرم نمی فهمید چه قدر برای من مهم است برنده شدن در این مسابقه. بوس و بغل هیچ وقت در کارش نبود. دوست نداشت دخترش لوس ننر بار بیاید، یک دختر قوی می خواست. آن موقع خدایی بود در زندگیم که ایمان داشتم هرکاری می تواند بکند. ازش خواستم معجزه کند، بخوابم، بیدار شوم، ببینم پیکم شده مثل روز اول. نفسم که از گریه رفت، خوابم برد. از خواب که بیدار شدم یک پیک چسب خورده داشتم. مادرم تمام تلاشش را کرده بود که کار تمیز باشد، خدا ولی هیچ کاری برایم نکرده بود. آن سال مسابقه را نبردم ...

امسال از همان ابتدا دارم داشته هایم را از دست می دهم. مادرم هنوز همان زن است، معتقد به مصلحت و حکمت و صبر. مادرم نمی داند دل آدم گاهی چه گرم می شود به یک دلخوشی کوچک، به یک هستم، به یک نوازش، به یک آغوش. من اما خسته شدم از بس زمین می خورم، خودم دست خودم را می گیرم، خاک سر زانو را می تکانم، اشکها را پاک می کنم و دوباره راهی می شوم. من خسته شدم از بس هرکه از راه می رسد همه بار را می گذارد روی دوش من، هی هم قرقره می کند فلانی قوی است، خودش از پس خودش برمی آید. فلانی گه خورده اصلا. فلانی حالا در نقطه صفر مرزی است. هیچ چیز ندارد. همه چیز از دست رفته. فلانی انگار تازه از مادر متولد شده، همانقدر بی دستاورد، همانقدر در ابتدای راه، نه انگار که سی سال رفت، تو بگیر به باد فنا. فلانی مانده پشت درهای بسته به دنبال یک روزنه امید. امروز یک ایمیل آمده آخرین روزنه را هم بسته. احمقانه است، اما نشسته هر چند دقیقه یک بار نامه را باز می کند شاید متنش عوض شود. دوست دارد بخوابد بیدار که شد ببیند همه چیز درست شده گل و بلبل اصلا. خدای چسبکی هم نمی خواهد خدای واقعی می خواهد که بلد باشد معجزه کند. اما خودش هم خوب می داند غرهایش را که زد اشکهایش را که ریخت  باید دست خودش را بگیرد برود یک گوشه فکر کند دوباره از کجا می شود شروع کرد، بی خدا، بی معجزه، بی همراه ...