ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

روزمره ها
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

رنگها را بستم به دستم. این جایزه دخترک بود که امروز نه اشکی ریخت، نه سیگاری گیراند، نه دودی بلعید. باران هم که آمد بهش اجازه دادم پابرهنه تا خانه برود. چشمهایش خندید. کفشهایش را با همان دستی گرفت که چهار بند رنگی پیچیده بود دور مچش. یادش رفت به آن روز دور در خیابانی با چهار پیامبر*. به رسم قدیمیترهای آنجا کفشهایش را که درآورد دوستانش خندیدند که "ای بابا. نکن این کارها را." حالا داشت پابرهنه با باران می رفت و کسی نبود بگوید دیوانه و باران پیغمبر تازه اش بود ...

* خیابان پیغمبریه - قزوین


 
 
نقدی چنین میانه میدان
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

عقل دهم پر بود از دیالوگهای به یاد ماندنی. از همانها که می شود هرچند وقت یک بار یک جمله اش را کوت کرد و نشست به احسنت و آفرین گفتن. از همانها که گوش آدم را نشانه می روند. می ارزد دیگر، شنیدن این همه کلمه، پشت هم قطار، با آن چند نوازنده نشسته در انتهایی ترین نقطه نورانی صحنه که ویولن سل می زدند با کمانچه، معجون غریبی از جادوی شرقی و حزن غربی. همانقدرکه یادت می رود تابلوهایی که حیف اند به خدا از بس ساخته نمی شوند یا گروتسکی که مانده زیر دست و پای بازیگران، آشفته. شاید هم یادت برود که حیف ایده که با آن پایان بندی می ریزد به هم از بس شعاری است و نچسب. اصلا یکی بردارد بپرسد از آقای کارگردان که نمایش به قول خودتان گروتسک مدرن در باب نقد جریان‌های فرهنگی معاصر را چه به بانوی دو عالم آخر؟ جواب هم ندادید، ندادید البته. ما هم چشمانمان را می بندیم و به روی خودمان نمی آوریم که نمایش بعد از یک حذف ۵٠ درصدی و فقط برای ١٠ روز اجازه اکران گرفته. ما را همان جادوی موسیقی تان بس. همان هوشمندی تان در تبدیل موسیقی غربی ابتدای نمایش به موسیقی شرقی که ما را بدرقه کرد. اصلا چه نقدی بهتر از این؟ ما که رفتیم خانه مان و سرمان پر بود از کلماتتان و همانطور لمنده بر روی مبل و سیگار گیرانده به لب فکر کردیم که این حذف حداقلی و آن تطهیر حداکثری شاید و فقط شاید یکی از همان جریانهای فرهنگی معاصر باشد که قرار بود نقد شود...

در ضمن این خط از دیالوگتان تا صبح دست از سر ما برنداشت : " باید رها کنی/ دیگران را از قید خاطرات خود/ خود را از قید خاطرات دیگران/ دیگران و خود را از قید/ قید را از زمان و مکان."


 
 
از این من ِ بی من
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

در من

جوی آبی جاریست

و خیابانهایی یک طرفه

که فقط رفتن را می دانند ...  


 
 
در حواشی همسفران
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

نشسته روی آن پرده گنده، دارد می گوید :"علیرضا از باقیمانده این عشق ناراحت است."*

قبلش دست نسیم را گرفته ام، برده ام به آن سالن تاریک که تا روی زمینش هم آدم نشسته. قبلش پرت شده ام به آن تابستان داغ که هفت روز تمام هی رفتم نشستم چشم در چشم پرده، هی گفتم آخ سپیده چه قدر می فهممت، چه قدر می فهممت، چه قدر ...

حالا انگار که من علیرضاام. دارد می گوید از باقیمانده این عشق ناراحت است. که یعنی هنوز عشقی باقی مانده، چیزی مثل آخرین ذرات که هی به خودت می گویی روزی تمام می شود، که باید تمام شود و خوب می دانی تمام که نه، ته نشین می شود. می رود یک جایی از قلبت می ماند. باقی می ماند، بی صدا و آرام و تو یادت می رود که هست اما هست. باقیمانده ها یک همچین چیزی اند. یک چیزهای یواشی که با یک رد نور، یک صدا، یک ترانه می آیند می نشیند روبرویت و یادت می آورند تو یک دوستت دارم معلق نگفته داشته ای که تا ابد باقی می ماند و می ماند و می ماند...

روزی هم خواهد رسید که هیچ خط و ربطی از من نماند. روزی که وسوسه الی شدن مرا با خود ببرد ...

*بخشی از توضیحات صابر ابر درباره علیرضای "درباره الی" در مستند "همسفران"


 
 
اندر احوالات تبریکات شرکتی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

رییس محترم شرکت منت سر این حقیر سرپا تقصیر گذاشته، از واحد ملوکانه شان یک کارت تبریک برای اینجانب فرستاده که فلانی تولدت مبارک. کارت را باز کرده ام، دیدم مرقوم فرموده اند:

سرکار خانم ...

با سلام

بدینوسیله سالروز ازدواج شما را صمیمانه تبریک عرض نموده، بهروزی و پایداری پیوندتان را آرزومندم.

خواستیم از همین تریبون اعلام کنیم آقای رئیس ما هم آرزومندیم، اما از شما چه پنهان "بسوختیم در این آرزوی خام و نشد" ...


 
 
برای امروز که ٢٩ ساله شدم
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

غصه ندارد که

من از بهار شصت و یک

تا به حال

بیست و هشت روز زندگی کرده ام

بیست و هشت عدد بزرگی است

اگر بدانی عاشقی روز نمی شمارد ...

- شاید هم آمدم نوشتم از این حس عجیب ٢٩ سالگی. که روزگاری فکر می کردم چه قدر بزرگ خواهم شد وقتی در آستانه دهه چهارم زندگیم باشم، حالا اما انگار کن دخترک بازیگوش درونم خیال بزرگ شدن ندارد، خیال عاقل شدن هم ...