ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

...
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
 

موهایم خزه بسته

تنم شور

بیرون طوفان می آید

و لنگه های پنجره

               شلق، شلق

سوت کشتی که از دور

و مرد

که می رسد عاقبت

در را باز خواهد کرد

               و صدایش ...

می آید

می دود در هوا

برمی گردد

من برگشتم

.

.

.

غم انگیز است

وقتی خانه ام به آبهای آزاد راه ندارد ...


 
 
شعرخوانی ها - دو
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
 

این سترگِ ارغوانیِ شراب
مــــــــــرا راهی نیست
من به بوی سیگار تو
عاشقـــی ها می کنم
من از تو می نویســــم
تو هر که را دوست داری بخـــوان ...
من پیاده ی تـــو ام
تجریش ُ شریعتیُ نوابُ صیادُ هنگامُ شب آ هنگام تو ام
من انقلاب توام
چمران نه ..هفت تیر خورده ی تو ام
مـــن به تنهایی
طــــهرانِ تــــو ام
هــر چه شیراز بروم ُ بزنم
به لب تر کردنی از تو
نابــــــ اَم نمی کند
خرابـــــ اَم نمی کند

سجاد افشاریان

نمایشنامه نویس است و بازیگر و صد البته شاعر. این شعرش را در انتهای نمایش "صد سال پیش از تنهایی ما" با صدای خودش خواند. اگر نمایش را دیده اید، بدانید و آگاه باشید آنکه سیامک صفری از بین جمعیت کاغذ را داد دستش تا شعر را بخواند تماشاگر نبود، نویسنده کار بود و شاعر این قطعه ...


 
 
چیزهایی هست که نمی دانی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
 

سکوت یک جور هوای سنگین دارد با خودش. یک جور راز شاید. هوایش مثل یک روز دلگیر پاییزی است. دلزده ات می کند، اما نمی رماندت. یک جور غم ملو که جاری است. مثل یک آواز* فرانسوی است، نرم و عاشقانه و غمگین. مثل خیابانهای سنگفرش باران خورده است و دستهای خالی. مثل رویاهای کوچک من. مثل آجر بهمنی  و کف موزاییک و پله سنگی و پنجره چوبی. مثل شمعدانی و گربه و صندلی لهستانی. مثل بوی چوب، بوی توتون، بوی باران. مثل زن، بوی زن. مثل شهوت، مثل خواهش، مثل تن. مثل یک هم آغوشی سکرآور طولانی. مثل یک شعر است از همه چیزهای خوب دنیا. مثل یک تابلو از ای کاشهای من. مثل یک شعر عاشقانه است وقتی نباید گفت دوستت دارم. مثل یک کوره راه است، می پیچد و پشت علفزار گم می شوی. مثل رفتن است. مثل جای خالی عشق و چیزهایی که هیچ کس نمی داند و سکوت و سکوت و سکوت ...

*ببینید که در تمام مدت فیلم داشت در سرم می چرخید. ربطش؟ نمی دانم. شاید به خاطر این روزهای سخت، به خاطر من که تمام نمی شوم، به خاطر تو که تمام نمی شوی، به خاطر علی، به خاطر سکوتش، به خاطر سکوتم و به خاطر جاده ها که می روند ...


 
 
و همچنان آقامون، اصغر فرهادی
نویسنده : نسیم - ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
 

اسکار 2012

آقا هیچ چیز نداریم برای گفتن. اصلا زبان قاصر از این حجم بزرگ شادی که دو دستی ریختید توی دل ما. بین این همه روزهای بد مرسی از این همه رنگ، مرسی از این همه شور و مرسی به خاطر تک تک این کلمات وقتی رفتی برای دریافت جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی و باز ما یادت بودیم ...

سلام به مردم خوب سرزمینم. ایرانی های زیادی در سراسر جهان در حال تماشاى این لحظه‌اند و تصور می کنم که خوشحالند. نه فقط به خاطر یک جایزه مهم، یک فیلم یا یک فیلمساز. آن‌ها خوشحال‌اند چون در روزهایى که میان سیاستمداران حرف از جنگ، تهدید، و خشونت تبادل می شود، نام کشورشان ایران از دریچه باشکوه فرهنگ به زبان مى‌آید. فرهنگى غنى و کهن که زیر غبار سیاست پنهان مانده است. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مى‌کنم. مردمى که به همه فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام مى‌گذارند و از دشمنى و کینه بیزارند.

 مرسی هزار بار...


 
 
از کتابهایی که می خوانیم - 4
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
 

"... غوغایی از خشم درونش را برمی آشوبد. آتش فشان درد. گربه خشمگین. دستی به نوازش. نگاهی به پذیرفتنش. فریاد رسی در دسترس. آبی برآتش. تو نیز زنی؛ فراخور عشق! آرامش. اما دل دریا همیشه بر آشوب است. زن، دریاست؛ گرچه کم اند دریاهایی که ستیغ صخره ها - مردان – را به آشوب خویش از پای برکنند. خروش آشوب، گذراست. آشوب فرو می نشیند. صخره برجاست: مرد، ایستاده است ..." * 

دستم به کار نمی رود. بی حوصله و تنبلم. کارها کوه شده روی هم و من نشسته ام به کلیدر خوانی. کلماتش مرا با خود می برد، در بیابان با مارال می تازم و همه چیز از یادم می رود. حتی یادم می رود که برآشوبیدن را نمی توانم، می ترسم، از بس آشوب که فرو نشسته دشت خالی بوده، فریادهایم ریخته بر زمین، کسی گفته به سلامت و دنیا تمام شده ...

* کلیدر – محمود دولت آبادی – جلد اول