ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

وین گریه نه آبیست که آتش بنشاند*
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
 

سرفه امانم را بریده بود. داشتم خفه می شدم. با خودم گفتم لابد از زیادی سیگار است و گریه. پنج شنبه غمگینی بود، سربی رنگ و من پشت چراغ قرمز چهارراه ولیعصر ایستاده بودم. اعداد قرمز آن بالا تو چشمهایم کج و معوج می شدند، اشک می سرید روی گونه هام و دو خط درخشان می ساخت در مه سرگردانی از توتون که فراگرفته بودم. پیشتر که رفتم صدایم خش دار شد و کم کم به جایی رسید که دیگر صدا نداشتم ... وقتی برگشت انگار کن کسی ناخن کشیده باشد رویش. ده روز می شود که من بی صدا و کم صدا و بد صدایم ...  

خواب دیدم نشسته ام کنار یک باغچه و عق می زنم. چیزی راه گلویم را بست. داشتم به خودم می گفتم دیگه قورتش نده، بزار بیاید بیرون. دست انداختم و یک تکه گوشت مثل یک جنین نارس کوچک میان دستانم بود ...

حسی در من می جوشد که باید بیرون بریزمش و خلاص. نمی شود اما. نمی توانم. کسی به قرب در دل من است که راه به من می بندد، به اشک، به آه، به دلِ تنگ، به هرچه خاطرش مکدر کند. من الهه سکوتم، مادر هزار کودک متولد نشده، هزار حس مگو، هزار راز معلق آواره. من کولی بیانگرد این روزهام، سرگردان و مشوش، بی بلندی، بی فریاد، به دنبال رنگی ترین رویاهایم که همینطور با باد می رود و کودکانم، جنینهای نارس کوچکی که عق می زنمشان و دوستت دارمهایی که نه در چاه، در باغچه می کارم و چه شعری از این غمگینتر، سبز هم نخواهد شد می دانم ... و سکوت و صبر ... و باد که در آغوش خالی ام می پیچد ...

*سعدی


 
 
پیدا شد و آتش به همه عالم زد
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠
 

عشق نباید اینقدر سخت باشد، جانکاه و نفس گیر . پایان قصه نباید اینقدر دور باشد که من هی بروم و نرسم. روزگار نباید اینطور بگذرد؛ جانِ سوخته و دلِ تنگ و چشمِ تر. من نباید اینطور اینجا بمانم؛ تنها، بریده، رها شده. و تو ... تنها مُسَلم این داستانی. همان که در افق گم می شود، رو به روشنایی و جنون که در من جا می ماند ...


 
 
تولد با کادو و روبان و مخلفات
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
 

ولوجم سه ساله شد دیروز. عزیزکم از آب و گل درآمده، برای خودش خانمی شده. من اما هنوز همان دختر سربه هوای عاشقی ام که چنگ می زند به روزگار در انتظار یک معجزه که شاید روزی از راه برسد ...

این هم هدیه تولد: اینجا را ببینید. باورکردنی نیست اما 5 گروه مطرح موسیقی دارند می آیند ایران. دلم نیامد با شما سهیم نشوم. دیدن کنسرتشان در تهران رویایی است که در این مملکت گل و بلبل شاید دیگر هیچ وقت دیگری میسر نشود. از دست ندهیدش ...


 
 
A Wonderful World
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
 

من دیشب بعد از مدتها از ته دل خندیدم، آن هم 90 دقیقه تمام. وقتی از سالن می آمدم بیرون آرزو می کردم که کاش همه تان می دیدید این نمایش را. گلریز نبودم، جفنگ بازی و بالا پایین پریدن بیخود هم ندیدم. کار یک گروه فرانسوی بود در بخش بین الملل جشنواره تئاتر فجر. قیافه آدمها دیدنی بود از بس برای ما تئاتر فاخر یعنی حرفهای گنده گنده و بازیگران اتو کشیده و موقعیتهای تو در توی پیچیده . همچین آدمهایی بودیم و آمده بودیم یک کار خارجی ببینیم و به بار هنری مان بیافزاییم احتمالا. خود من روز قبلش یک کار آلمانی دیده بودم که گفته می شد بهترین کار خارجی حاضر در جشنواره است (هتل پارادیزو) که الحق و النصاف عالی بود و یک کار فرانسوی در مورد جهان صنعتی که یک جاهاییش عجیب از ریتم می افتاد ولی در کل کار خوبی بود(موسم باد و باران). و اینطوری بود که یک سری آدم عبوس جدی رفتیم توی سالن. اولش پرده ها که رفت کنار و کار که شروع شد آدمها هی سعی می کردند بلند نخندند و لابد هی با خودشان فکر می کردند الان کار جدی می شود. کمی بعد دیگر نمی شد نخندید با صدای بلند و کمی بعدترش همان آدمهای بای دیفالت غمگین تئاتری قهقهه می زدند، جاهایی که خیلی بهشان خوش می گذشت کف می زدند و با بازیگرها در خواندن همراهی می کردند و حتی جایی که بازیگر کلاهش را انداخت وسط جمعیت سر به سرش می گذاشتند و کلاهش را پس نمی دادند. اینها یعنی خنداندن کار سختی است، به اندازه یک کار جدی سخت است، به اندازه یک کار پیچیده فلسفی باید وقت بگذاری و هزینه کنی، اگر نخواهی تن به لودگی بدهی و با جفتک چهارتاق ملت را بخندانی و خنده برایت قیمت داشته باشد، و این یعنی بازیگری در حد کمال، بدن عالی، بیان عالی، هماهنگی و نگهداشتن ریتم عالی، استفاده از آکسسوار عالی، از آن طرف طراحی صحنه و نورپردازی و موسیقی عالی، نتیجه می شود اینکه بعد از یک ساعت و نیم مردم دلشان نخواهد از سالن بروند و آنچنان گروه را تشویق کنند که سالن را بترکانند و امروز سایت تئاترشهر تیتر بزند که استقبال بی نظیر مردم از نمایش "ترکیب دو زمان"

وقتی درهای سالن باز شد انگار که یک توپ انرژی را پرت کنند توی محوطه، آنقدر که آدمها همه شان خنده روی لبهایشان مانده بود. از سالن که می آمدم بیرون و به خودم نگاه می کردم که نیشم باز است و حالم خوب و به آدمهای دیگر، دیدم چه قدر جای خنده بین ما خالی مانده. دیدم چه قدر همه مان افتاده ایم در جریان جدی زندگی و شادی را پرت کرده ایم یک جای دور. دیشب واقعا از ته دل یک افسوس بزرگ داشتم. دلم می خواست همه مان با هم توی آن سالن بودیم ...

 

- نمایش ترکیب دو زمان (A Wonderful World) – گروه BP Zoom- فرانسه

برنده : جایزه ویژه هیأت داوران جشنواره تئاتر کن - جایزه اول از جشنواره بین المللی دلقک ها در بارسلونا - جایزه بهترین نمایش خارجی از فستیوال 'بوینس آیرس'

14 و 15 بهمن/ تالار اصلی تئاتر شهر/ ساعت 18 و 21