ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

...
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠
 

چله نشسته ام از دیشب. به سکوت باید گذراند این روزها را و به صبر. شاید در آن گرگ و میش غروب روز چهلم خدا به انتظارم ایستاده باشد و دریچه ای به من هدیه بدهد رو به روزهای روشن ...


 
 
تمام خونه پر میشه از این تصویر رویایی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠
 

دلم خواست فیلم ببینم. در میان نشئه دیازپامها، بعد از یک زندگی نباتی چند روزه، دلم خواست فیلم ببینم. از زیر پتو خزیدم بیرون و دستم گرفت به کارت ورود به جلسه آزمون دکتری. فکر کردم به ردیف صندلیها و آدمها و به صندلی شماره ٢٩١٨٧، به پاسخنامه، به کیک و ساندیسی که منتظر من بوده اند و منتظر من مانده اند و نمی دانستند صاحبشان جایی گیر کرده میان خود و میان زندگی، زیر یک پتوی گل درشت خوشرنگ.

دلم خواست Eat Pray Love را ببینم. اسمش را دوست داشتم و آن حالت سرخوشانه نشستن زن را روی جلد. بعد که رفت جلو فهمیدم باید می دیدمش. نشانه ها بودند که دوباره جان می گرفتند. آمده بودند دستم را بگیرند، آن زمان که نشسته بودند میان دیالوگهای الیزابت که گاهی کنار هم بودن یعنی عادت، گاهی باید رفت اگر می خواهی بمانی. و دل مرا با خود برد میان آن قایق روان روی آن آبی شفاف. کشاندم بیرون از زیر پتو. زندگی نباتی تمام شده بود ...

و حالا روزی حوالی آخر فروردین من نسیم دیگری هستم. نه که سرخوشم، نه. غمم اما یک جور ملویی جاری است. از آن غمهای قابل احترام که باید بگذاری ته نشین شود و غمی که نکشدم حتما قویترم می کند ...      


 
 
... و من می خواهمت
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠
 

کلاغهای اینجا فقط بلدند با من قدم بزنند

بلد نیستند که برسند

این طوری است که

من می خواهمت

و این قصه فقط شروع دارد ...


 
 
سال موعود
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
 

چه خوب که من زنم. که می توانم گه گاه موهایم را بسپارم به باد و به قیچی. نشنوم صداهایی که می گویند چه حیف. حیف؟ حیف منم مانده میان این ترسهای مدام که پیچیده به این تارها، هی بلند شده، مرا تارانده به خود، خود را پیچانده به من. حالا اما روح سرکش درون آمده تا زیر پوستم، با دلم به دریا خواهد زد، قبلش مباداها را گذاشته ام جایی میان شن ها، اصلا شاید کسی را پیدا کنم بردارد با خود ببردشان، کسی شبیه مسافرهایی که به یک جای دور می روند، بی بازگشت. تجربه، گیرم تلخ، سخت، که نباید زندگی آدم را به گند بکشد. ترس اگر بفهمد اینها را خودش باید راهش را بکشد برود. وگرنه زنی که موهایش را سپرده به رد تیز قیچی یعنی جایی در روحش تکان خورده، یک جور خوب، یک جور بی رحم حتی. ترسها را می فرستد پشت آن شیشه ها که هرچه قدر هم گوش بچسبانی صدایی نمی شنوی و نگاهشان می کند که دارند می روند، دورِ دور و دستهایش هم در جیب  یعنی همین قدر بی دریغ. یک همچین زنی ام حالا، بارش را هم بسته، راهی خواهم شد، دلم هم، می رویم بگردیم کسی را پیدا کنیم بلد باشد با ما عاشقی کند. دستها نباید خالی بمانند، قلبها هم ...