ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

باران!!!!
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
 

خیابان زیر باران می رفت

و خاطره ات می آمد

و مرا خیس می کرد

و خیابان دلش تاول می زد

و قلب من آتش می گرفت

و تو نمی دانی

هرم یادت

چه می سوزاند

و می میراند

و نمی رود  

و تو نمی دانی

اینجا

باران یادت چه اسیدی است ...


 
 
جای خالی مریم
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩
 

می خواستم از پنج شنبه بنویسم. از میلاد. از حجاریان نازنین. از مردم که تمام مدت تشویقش کردند تا لرزان و آرام برسد به صندلی. از نوید دهقان* به خاطر آن جمله محشر شروع برنامه که "قطعه ها بیانگر حالات اجتماعی این روزهای ماست. باشد که آنطور که بایسته است فهمیده شود."** و از قطعه  پرنده که به آزادی ختم شد و به هوای آفتاب و تمام ...

می خواستم از جمعه بنویسم. از حس خوب تمام جمعه های عالم. از همه خاطره های شیرین و از جاده ای که ما را با خود برد...

از خیلی چیزهای دیگر هم می شد بنویسم. از مجیزهای بچه ها حالا که آخرهای ترم است. از شیرین زبانیها و مزه پراکنیهاشان و از خیلی چیزها ... می شد اگر صبح اول وقت پایم را نمی گذاشتم در دانشگاه و اسمت را - که اینقدر با املاهای مختلف در فیس بوک زدم و پیدایت نشد- نمی دیدم تنگ یک اعلامیه روی برد. فکرش را بکن چه قدر همه جا دنبالت گشتم و تو تمام این مدت همین جا بودی، زیر همین سقف. شاید حتی دیوار به دیوار کلاس من. نشسته بودی، خندیده بودی، زندگی کرده بودی و من حالا اینها را می فهمم که نیستی. که هستی ات همین اسم است روی برد. قبلترها که می رفتید، از آن رفتنهای مهاجرت و ازدواج و بچه و ... با خودم فکر می کردم چه همه بزرگ شده ایم. و دلم تنگ هم که بود می دانستم هستید، جایی، نفستان در هوا بود. حالا اما این طور که می روید بی بازگشت فکر می کنم چه همه پیر شده ام. چه همه یادش به خیر. چه همه جای خالی. و خاطره تان می آید و یادتان می ماند و عطرتان می رود ...

*سرپرست گروه قمر

**نقل به مضمون. فقط بایسته اش خیلی واضح در ذهنم مانده .


 
 
زن بودن
نویسنده : نسیم - ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩
 

حالا تو هی بیا بگو مردها پررو می شوند، زن باید سنگین و رنگین باشد، باید بیایند منت بکشند ببرندش با عزت. من می گویم زن اگر زن باشد باید بشود روی عاشقیتش حساب کرد، که باید عاشقی کردن بلد باشد. که جا نزند، جا نماند، جا نگذارد. هی فکر نکند به این چیزهایی که عمری در گوشش خوانده اند که زن ناز و مرد نیاز. که بداند مرد هم آدم است دیگر، گاهی باید لوسش کرد، گاهی باید نازش را کشید، گاهی باید به پایش صبر کرد حتی . من می گویم زن اگر زن باشد از دوستت دارم گفتن نمی ترسد. تو می گویی خوش به حال زنی که عاشق مردی نباشد بگذار دنبالت بدوند. و من نمی فهمم این که داری ازش حرف می زنی زندگی است یا مسابقه اسب دوانی. و من نمی فهمم چرا هیچ کس برنمی دارد بنویسد از مردها. از چشمها و شانه ها  و دستهایشان. از آغوششان، از عطر تنشان، از صدایشان. پررو می شوند؟ خوب بشوند. مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمان نرفته ایم؟ مگر ما به اتکا همین دستها، همین نگاهها، همین آغوشها در بزنگاههای زندگی سرپا نمانده ایم؟ چرا باید شوق من برای خوشحالی کسی - مردی- ، برای شنیدن صدایش ، نگرانیهایم، دلتنگی هایم، آرزوهایم مرا کوچک کند؟ من راز این دوست داشتنهای پنهانی را نمی فهمم. من نمی فهمم زن بودن با سنگین رنگین بودن، با سکوت، با انفعال چه ارتباطی دارد. من بلد نیستم در سایه دوست داشته باشم. من می خواهم خواستنم گوش فلک را کر کند. من می خواهم مَردَم - حتی اگر مردِ من هم نبود -  دلش غنج بزند ازاین که بداند جایی زنی دوستش دارد.

من می خواهم زن باشم ،بگذار همه دنیا بداند مردی این حوالی دارد دوستت دارمهای مرا با خود می برد ...


 
 
و شعر سنجاقکی است ...
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩
 

...آفریدگارا

بگذار

دهان تو را ببوسم

غبار ستاره ها را از پلک فرشتگانت بروبم

کف خانه ات را

با دمب بریده ی شیطان جارو کنم

متولد شدم

در مرز نازک نیستی

.

.

.

سپاسگزارم خدای من

خنده را

       برای دهان او

او را

      به خاطر من

و مرا

به نیت گم شدن آفریدی ...

شمس لنگرودی-شعری برای ٢۶ آبان

- شصتمین زادروزت مبارک آقای شاعر