ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

دنیای رنگی
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩
 

صدایت رنگ دارد

سفید

آبی

 سبز

 و شعر من

یکسر سرخ

و رنگ تو

یکدم آب

.

.

.

رنگین کمانم کن ...


 
 
احوالات این روزها یا یکی بیاد با من فکر کنه
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩
 

تجربه نشان داده گندها را همین لحظات به زندگیم می زنم. همین لحظه هایی که پاهایم خسته اند از این همه ایستادن و کسی شانه نمی شود برای تکیه. کاش زودتر بگذرد این روزها. کاش رد که شد پشیمانیش نماند برایم که من خدای تصمیمهای احمقانه ام در بزنگاههای زندگی.

کاشِ آخر؟

هی دختر کمی آرامتر. بنشین نفسی تازه کن. من هستم ...  


 
 
ماضی بعید
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩
 

بدوی ام کن

پنهان شو  پشت درختی

و بدزد مرا از کنار رودخانه

 نیمه شب کهنه ترین شرابت را برایم سر ببر

و سحرگاه فردا

در مخوف ترین قلعه بلندترین تپه

بر تخت بنشانم

 مرا ببر

مرا ببار

مرا بخند

فراری ام بده از این شهر شلوغ

 که کوچه هایش

گیج و منگ

پیچیده به خود

 بلد نیستند

 تو را به من برسانند

 بدزد مرا

 ببر مرا

 حال دلم ماضی است ...


 
 
از کتابهایی که می خوانم - 2
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩
 

... راستش زندگی زنها سخته. بعضی زنها. مادر خودم هفتاد و خورده ای عمر کرد. هر روز خدا هم کار می کرد. بعد از زاییدن پسر آخرش یک روز هم ناخوش نشد، تا یک روز یک نگاهی به دور و بر خودش انداخت، رفت اون پیرهن خواب دانتلش رو که از چهل و پنج سال پیش داشت هیچ وقت هم تنش نمی کرد از صندوق درآورد تنش کرد، بعد رو تخت خواب دراز کشید پتو را کشید روش چشمهاش را بست گفت "بابا را سپردم دست همه شما. من خسته ام." ...

 - گور به گور. ویلیام فاکنر. ترجمه نجف دریابندری 

 


 
 
چرم ساغری
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩
 

نشسته با رافائل* درونش

چرم را کوفته به دیوار

 آرزو کند می آیی؟

راه منتظر است ...

 

* سکه ای به هوا انداخت و فریاد زد:
-اگر شیر آمد خدا هست!
رافائل سکه را در هوا گرفت و گفت:
-نگاه نکنید چه می توان دانست؟ تصادف شوخی ها می کند.

"چرم ساغری/اونوره دوبالزاک /م.ا.به آذین"


 
 
شاخ نبات
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩
 

"... شاخ نبات نخست تقاضای نافرجام دوست و همکارم بود که ناگهان برای بازنویسی متنی از منظومه "موش و گربه عبید زاکانی" بدستم رسید. همزمان با اوضاعی مالامال از یاس و ناامیدی و نیز به موازات ادامه پژوهشهای چند ساله ام تحت عنوان "دایرة المعارف قافیه". پس در حوزه معنا قائم به آن فضای یاس آور شد و در حوزه زبان از حال و هوای آن دوره پژوهش حول وزن و قافیه تبعیت کرد. بنابراین شاخ نبات برخلاف دیگر آثارم ، پیش از آنکه نتیجه احساسات آنی شاعرانه باشد یک شوخی متکی به مهندسی کلمه و عبارت است ... " ( از یادداشت مهدی شمسایی در بروشور نمایش)

شاخ نبات حتی اگر از دید کارگردانش یک شوخی هم باشد شوخی شاهکاری است. تلفیقی بی نظیر از موسیقی ایرانی، ادبیات ایرانی و نمایش ایرانی. به گمانم عبید هم اگر در این روزگار بود همینطور داستانش را به روز می کرد ، به همین ظرافت و با همین دقت مهدی شمسایی. شاخ نبات اتفاق نادری است در تاتر این روزها. چند نمایش را سراغ دارید که یک گروه حرفه ای موسیقی همراهیش کنند و بازیگرانش روایتگرانی باشند شعرخوان و رقصان؟

این اولین اپراتاتر ایران را از دست ندهید. بروید رقص را به مثابه هنر بر روی صحنه ببینید. بروید شاهد جان موسیقی ایرانی باشید فارغ از تمام چه چه ها و پیش درآمدها. اصلا بروید یک شعرخوانی ناب را ببینید. بروید حقیقت را ببینید در لباس موش و گربه. بروید ببینید که عبید تعریفش کند یا شمسایی خیلی هم فرق ندارد میان استبدادها هیچ هم تفاوت نیست. بروید دست مریزاد بگویید به این همه هوشمندی ...

راستی اگر رفتید تک نوازی چنگ را در شروع نمایش از دست ندهید که سرراست تا آسمان می بردتان . از ما گفتن ...


 
 
شهید فرهنگی که منم
نویسنده : نسیم - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩
 

مرگ من ... گفتم کاش همین روزها باشد. همین روزهایی که تمام زورم را زده ام تا حسرتی درش نباشد. که سیاه نمی کند روزهایم را هیچ ده پیکی، به جهنم که هی می گوید بن بست مطلق. که می توانم سرخوشانه بخندم که غلط کرده خودم راهش را باز می کنم. این روزها که شجاعم، جسورم و امید گیاهی است پیچیده به زندگیم. همین روزهایی که نسیمش را دوست دارم، این دختر افسانه ای نقاب دار* را که می شود توی گوش آینه اش زمزمه کرد خوشگل شدی و بخندد از ته دل. این روزها که خنده از ته دل یادش نرفته، عاشقی کردن با خود یادش نرفته، این روزهایی که می تواند دست خودش را بگیرد با هم راهی شوند بروند قدم بزنند،درددل کنند،دوست بدارند، زندگی کنند. همین روزهایی که گرم زندگی است، گفتم کاش در چنین روزهایی باشد.

ایستاده بودم کنار خیابان و به ماشینها نگاه می کردم و گرم زندگی بودم و فکر می کردم کاش یک همچین روزی باشد زمانش، که من زیبا باشم و روز درخشان باشد و ...

اما یا موتورش موتور نبود یا هنوز وقتش نرسیده بود یا باز تصویر ذهنی من نصفه نیمه عمل کرده بود. هرچه که بود من الان فقط نمی توانم تکان بخورم که اگر چیزی شده بود الان باید به من لقب شهید فرهنگی می دادند که برای رسیدن به نمایش با یک تصویر ذهنی نیم بند و یک حواس نه چندان جمع پریدم وسط خیابان ...

*راستی به تان گفته بودم من با نقاب به دنیا آمده ام؟ افسانه شان/ مان را شنیده اید؟

پینوشت نمایشی : بگذارید حالم بهتر شود درباره شاخ نبات خیلی حرف دارم که بزنم ...


 
 
سلام
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩
 

جایی برای حرف تازه نیست

از بس انتهای خطم

تو

بیا

   بگو

        سلام

من

نقطه

      سر خط

                 آغاز

و کلمات من

در هوای تو

              پرّان

              رقصان

و سینه ام

مالامال

           از تو

           از عشق

           از شعر

.

.

.

تو بیا بگو سلام ...