ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

اندر فضیلت آغوش
نویسنده : نسیم - ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩
 

باید بگردم کسی را پیدا کنم که سکوت را بلد باشد، آغوش را بلد باشد، من وحشی رام نشدنی را بلد باشد. که دیگر یک جمعه شبی نرسد از راه که تا صبح بپیچم به خودم، هی هق هق کنم زیر پتو، هی خوابم نبرد، هی دلم الکی شور بزند. که اگر زد و خوابم نبرد و پیچاندم به خود بدانم کسی در همین حوالی بلد هست آغوشم بگیرد، گیرم که از راه دور، گیرم که سه نصفه شب اصلا. آدم گاهی آغوش لازم می شود، امنیت واجب. این را کسی دارد می گوید که در اولین روز تدریسش با تمام دلشوره هایش رفت سر کلاس، با تمام رها شدگیش در شب قبلش که هی پیچیده بود به خود و صبح شور شور بود، تلخ تلخ و کسی نبود که بلدش باشد ...    


 
 
آخر من
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
 

آخرش قرار بود تو باشی

اما حالا

تنها سکوت مانده است

و اندوه ناتمام بوسه یک مرد

                           یک زن

و شعری که آخر ندارد ...


 
 
متن من و ظن تو
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩
 

صاحب کلمه نباشی می دانی یعنی چه آقای دریدا؟ که اگر می دانستی اینقدر راحت نظریه پردازی نمی کردی که مولف بعد از به وجود آمدن متن از بین می رود و معنا توسط خواننده خلق می شود. نمی دانم اصلا تا به حال چیزی نوشته ای، از رنج درونت، از قصه ای که تمام نمی شود، که نمی خواهی تمام شود؟ از دوستت دارمهایت چیزی نوشته ای جناب دریدا؟ شک دارم. که اگر نوشته بودی راضی نمی شدی به تعداد خواننده هایت معنا پیدا شود برایش. که کلماتت برقصند و میان این شور مدام هرکسی از ظن خود یارت شود. که کسی بیاید تو را از متنت جدا کند و در این بین یادش برود دخترک صاحب متن هیچ هم از عاشقیت نمی ترسد، از دوستت دارم گفتن نمی ترسد، از "عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم"* گفتن نمی ترسد و خواننده محترم یادش برود و بیاید تو را از متنت جدا کند و متهم کندت به گریز، به ترس. که هی نسخه بپیچند و قصه ببافند و دل بسوزانند و ندانند و نفهمند عشق ورزی رسم مدام دخترک است، که نه پشیمان است، نه بریده، نه خجالت می کشد که بگوید عاشق است. که همیشه گفته عاشقیت وظیفه نیست تا تنها نمانی -که شاید ماندی اصلا- ، وسیله است که برسی به آنجا که میخواهی، به آرامش. اصلا می دانی خواننده هرجور که دوست دارد فکر کند، اما  کی خواهد فهمید "چه می گذرد در دلم / که عطر آهن تفته از کلماتم ریخته است..."**  کی خواهد فهمید...

پینوشت: معذرت از همه دوستان خوبم که اینجا را می خوانند. که خودشان می دانند حضورشان برکت این خانه است. اما دلم شکسته از کسانی که ندیده و نشناخته با کلماتشان مرا می نوازند و این چند وقت اخیر بیشتر. باشد که به راه راست هدایت شوند...

*از دیوان وحشی بافقی

**شمس لنگرودی- مجموعه اشعار توفانی پنهان شده در نسیم


 
 
سکوت
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩
 

کلمه ندارم. بیایم چه بنویسم آخر؟ که نسیم خسته است. تلخ است. تنهایی عین بختک افتاده روی روزهایش. اینها که دیگر گفتن و نوشتن ندارد.های و هوی ندارد. کلمه ندارد. کلماتم ته کشیده اند ...