ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

از کتابهایی که می خوانم - 1
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩
 

...

و واقعا چشمهایش را بست. چشمها را بست و سرش را چرخاند و یک دست را بلند کرد تا چیزی را پس بزند که نمی شد پس زد. شیگور به صورتش شلیک کرد. هرآنچه ولز قبلا فهمیده بود یا فکر کرده بود یا دوست داشته بود به دیوار پشت سرش پاشید و آرام به پایین لیز خورد. چهره ی مادرش. اولین دوستش. زنانی که می شناخت. چهره ی مردانی که پیش از او مرده بودند. بدن بی جان کودکی در کنار مسیلی در کشوری دیگر. او با نیمی از سر خود روی تخت افتاد با دستانی باز از هم در حالی که بخشی از دست راستش هم نبود. شیگور ایستاد و پوکه های خالی را از روی زمین برداشت و به شان فوت کرد و در جیبش انداخت و ساعتش را نگاه کرد.

از روز تازه یک دقیقه گذشته بود ...

   - جایی برای پیرمردها نیست . کارمک مک کارتی . ترجمه امیر احمدی آریان


 
 
در سرم غوغایی است
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩
 

هم منم

هم تو

هم آغوشیدنهای هرگز نیامده

هم بوسه های جامانده

هم آرزوهای رفته

هم همه رویاها

هم همه حسرتها

هم همه ات

    همه عطرت

                   یادت

                          نفست

    همه صدایت

و همه جاده های دنیا که بین ماست

هم همه من

هم همه تو

همهمه

همهمه

همهمه ...


 
 
... و دیگر هیچ
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩
 

کلمه ها گاهی رسن اند. نجاتت می دهند از میان چاه زندگی. می برندت تا اوج رویا. کلمه ها گاهی بندند اما. دست و پایت را می بندند و رهایت می کنند حیران میان تمام حسهای نگفته، لحظه های مگو.

حالا مانده ام میان خودم دست و پا بسته. بی کلمه، بی آغوش، بی روزنی از امید حتی. پر از رازهای نگفته، دوستت دارمهای معلق، رویاهای آواره. تلخ و خسته. رفته و نرفته، در راه مانده و نمانده ،... جا مانده. بی قدم، بی سایه، بی نفس،بی هوا... و هوای تو که نمی رود، نمی ماند، نمی بیند ...


 
 
این شهر پر از دیوار است
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩
 

روی دیوارهایش نوشته :"نزدیک نشوید. خطر تیراندازی" اما قضیه هیچوقت برای ما اینقدرها هم مهم نبوده از بس به وجودش عادت کرده ایم. خودم را می گویم. عادت کرده ام از بس خیلی سال است که هی آنجاست و من هی از کنارش رد می شوم و هی آدرس می دهم که روبروی زندان، بلوار زندان، بعد از زندان اولین تقاطع، که من میدانم مثلا دیوارش که تمام شد اولین بریدگی را باید بپیچم به سمت خانه. که برای همه ما که آنجاییم بیشتر یک نشانه شهری است تا زندان مخوف و وحشتناک رجایی شهر. بهتر است بگویم که بود. اما به تدریج که این تبعیدها شروع شد هربار که از کنارش رد می شوم و با خودم فکر می کنم مثلا سحر خیز پشت این دیوارهای بلند است یک جوری ام می شود. یک جوری ام می شود وقتی می بینم دارم از کنارشان رد می شوم و تنها به این فکر می کنم  دیوار که تمام شد حواسم باشد مبادا بریدگی را رد کنم. حالم بد می شود وقتی می بینم آدم خوبهای این مملکت را می گذارند کنار جنایتکارانی که خط آخرشان آنجاست. حالم بد می شود وقتی پای داستان زنی می نشینم که هم سلولی اش زنی بوده که از گوشت شوهرش قورمه سبزی پخته و خانواده مرد را مهمان کرده به ناهار و این یکی که مبارز است و از آنهایی که قبل و بعد انقلاب خیلی هم برایش تفاوت نداشته و تا چیزی می شده اول این را می بردند آن تو، از ترس یک سال تمام خواب نداشته. حالم بد می شود وقتی فقط چند دقیقه کوتاه با آن دیوارها فاصله دارم و کاری ازم برنمی آید. می دانی؟ خیلی هم فرق ندارد. داستان هرچه که باشد، از تبعید زجرآور بین آن دیوارهای خاکستری بگیر تا اعتصاب غذا در جایی دیگر، آدم اگر آدم باشد حالش بد می شود وقتی شرافت را اینطور در بند می بیند. حالم بد است...


 
 
ما زندگی را می نوازیم. حواسمان هست؟
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩
 

آدمها را باید از روی صحنه رفتنشان شناخت. پایشان اگر نلرزید یعنی کسی آن پشت پرده راهیشان کرده به مهر.  دستانشان اگر نلرزید یعنی کسی هست توی سالن، لای آن تاریکی، کسی که باید باشد. اصلا می دانی صحنه جای آدمهای تنها نیست. جای جاهای خالی نیست. همین است که نباید آدمها را روی صحنه تنها رها کرد. همین است که وقتی آ... نازنینمان خواست برود روی صحنه برای اجرای تکنوازیش که از بد حادثه شروع برنامه هم بود و دستش لرزید و پایش، خودم را رساندم بین جمعیت تا وقتی پرده کنار می رود و سرش را می گیرد بالا آشنایی ببیند که برایش تکرار می کند:" تو محشری پسر" که دلش گرم شود و دستانش جادو کند و دیگر نلرزد. همین است که وقتی نوبت به تکنوازی آن دیگری می رسد، آنکه دل داده به او، کاخون را می زند زیر بغل که به هوای نواختنش حتی آن بالا هم تنها نگذارتش. که وقتی دخترکمان نتش یادش رفت همان اولهای قطعه و سکوت کرد، کسی باشد که آرام برایش بگوید:" بزن خانم من. بزن. رها نکن. بلند نشو. بزن." که بتواند خودش را جمع و جور کند و آنچنان بزند که سالن را بترکاند. که بعدش در آن اتاقک پشت صحنه هی غر بزند که خراب کردم و گند زدم و کسی باشد که هی برایش تکرار کند تو عالی بودی. که مسخره بازیش گل کند که ببین هنوز تکنوازی من مانده می خواهی من هم خراب کنم تو تنها نباشی و خنده را بنشاند روی لبهایش. بعد آدم صحنه که باشی می فهمی چه نعمتی است داشتن کسی که دست و دلت را قرص کند. کسی که بشود گاه گاهی بار اشتباهات را گذاشت روی دوشش. کسی که می دانی می بخشد. تو را به خاطر تمام آن لحظات بدخلقی، تمام ضعفها و تمام خرابکاریهایت می بخشد. آدم صحنه که باشی می فهمی چه همه کیفناک است داشتن کسی پشت این پرده ها که بعد از تمام آن به به ،چه چه ها و تشویقها ،بروی لم بدهی در آغوشش و لیوان چایت در دستت، بتوانی با خیال راحت دستت را رو کنی برایش و او بداند که بهترین و کاملترین نیستی و همینطورها بخواهدت. اصلا گور بابای دستی که لرزیده یک جایی به جای سی، سل زده مثلا یا کوک سازش دررفته و صدایش گوشخراش شده، تو خیالت راحت است که او می فهمد و می بخشد. من دارم می گویم کنسرت، ساز ، صحنه، تو این را بردار تعمیم بده به تمام زندگی ...


 
 
آرزو
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩
 

بیا

مرا ببر

جایی میان آغوشت پنهان کن

می خواهم گم شوم در بودن ات

می خواهم فدایی ات شوم ...


 
 
در ابتدا کلمه بود
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩
 

آن سالها که بودی روزگار نوجوانی بود. دستها زیر چانه رویای شاهزاده ای را بافتن که روزی بالاخره می آمد و برایم می خواند:

نام ات را به من بگو/دست ات را به من بده/حرفت را به من بگو/قلب ات را به من بده/من ریشه های تو را دریافته ام/با لبان ات برای همه لبها سخن گفته ام/و دستهایت با دستهای من آشناست...*

عهد کرده بودم شاهزاده ام باید تو را بلد باشد. زین و یراقش مهم نبود، مقام و منصبش مهم نبود. تو را بلد باشد، همین کفایتم می کرد...

حالا نیستی، شاهزاده هم نیست، نوجوانی من هم. اما کلمات که هست هنوز، امامزاده طاهر هست . غروب هست. من هستم. حالا نوجوان نه اما هستم. و رویا که هست مدام و امید که می دود میان زندگی؛

و تو که همیشه در کلماتت هستی...

*شاملو