ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

راز
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩
 

من می رسم به تو

خیابان کش می آید

قدمهای من هم

سلام را می کارم پشت پنجره اتاقت

آرام منتظر می ماند

پنجره را باز کنی

بخندی

سبز شود

و جایی در قلب من آتش بگیرد

خواب هم که باشی یا دور

فرقی ندارد

خیلی وقت است

کلماتم را سپرده ام به باران و به درخت

روزی به تو خواهند گفت

راز دخترکی را

که هر صبح دستانش پر از سلام می شد...


 
 
در فراسوی پیکرهایمان/به من وعده دیداری بده
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩
 

عشق اصلا هم چیز راحتی نیست. جاگیر است و نفس گیر. ته ندارد اصلا. همین است که آدم یک موقهعایی خسته اش می شود خوب، از این عاشقی هایی که این همه بوی تن می دهد. از عشقیتهایی که اگر تن در میان نباشد تمام می شود. از فیلمهایی که آدمهایش تا می خواهند بگویند دوستت دارم می پرند در رختخواب. که راحت هم را رها می کنند، راحت خیانت می کنند، راحت فراموش می کنند، بعد به هم لبخند می زنند می روند سراغ نفر بعدی. نه اینکه اینها بد باشدها، نه. که گاهی لازم است حتی. اما حواسمان هست دارد یادمان می رود عاشقی. داریم هی هم را اندازه می زنیم با بودن، چه قدر بودن، چگونه بودن، هی رفتنهایمان را اندازه می زنیم، هی فاصله هایمان را متر می کنیم، هی مرز می گذاریم دور رابطه ،هی هم را تهدید می کنیم، هی تن را دخیل می کنیم برای ماندن. حواسمان هست داریم دیگر عاشق نمی شویم؟ داریم فقط فضاهای خالی اطرافمان را پر می کنیم. وگرنه خیلی وقت است یادمان رفته روزگاری را که می شد عاشق شد به یک نگاه، می شد عاشق ماند به یک نگاه. بعد نویسنده ها و کارگردانهایمان هم انگار باورشان شده نمی شود دیگر آنطور عاشق شد. همین است که وقتی می خواهند از فاصله بگویند داستانشان را می نشانند در یک تاریخ دیگر. جنگ جهانی دوم مثلا یا قبلترش، انگار آدمها از یک جایی به بعد دیگر فاصله ها را بلد نیستند. و اینطوری است که آنها زندگی خودشان را می کنند، عاشقیت خودشان را و ما اینجا هی حسرت می خوریم به حال ماتیلدا که دور بود و عاشق بود و کسی به عاشقیتش نمی خندید ...


 
 
یک خط باریک
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩
 

قبلش من بودم و تو . خط باریک نوری هم بود که راه خودش را از لابه لای پرده ضخیم اتاق باز کرده بود و گه گاهی ذراتی معلق در این خط باریک . یک کاناپه، یک میز و دو فنجان قهوه نیم خورده . قبلترش آغوش من بود سرشار از داشتنت و سینه ام پر از هوای بودنت و تو بودی غوطه ور در چشمانم درست مثل همان ذرات ...
بعدش چشمانم را که باز می کنم، تو که از راه می رسی، باز من هستم و تو و همان خط باریک نور. یک میز و دوفنجان قهوه. اما این بار دو مبلِ روبروی هم و تو که آن طرف نشسته ای و چیزی نمی گویی. بعدترش باز هم من هستم، اما تو نیستی و شاید آن خط باریک نور هم نباشد... 

پینوشت توضیحی: بعضی نوشته ها عزیزترند انگار. کلماتش دوست می شوند و می مانند در روزگارت. این نوشته همچین حکمی دارد برایم بس که از ته دل نوشته شد. بنا بود در رقابتی باشد که بی سرانجام ماند. دلم خواست لااقل اینجا باشد حالا که هیچ خطی به اندازه فاصله نیست...


 
 
جای خالی رویا
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩
 

می شود پیدا شوی؟ اینجا کسی رویاهایش ته کشید از بس منتظر ماند و نبودی. اینجا روحی کز کرده گوشه ای، زانوهایش را بغل زده از بس کسی به فکرش نیست .روحم دلش گرفته که هرکس از راه رسید ندیدتش. هی بلند شده سر پنجه پا، هی چشمهایش را با یک دنیا آرزو بخشیده به چشمهایشان که ببین این منم.روزها و شبها تلاش کرده ام تا شده ام این. حواسش نبوده روح که دیدنی نیست. شنیدنی هم نیست حتی. هی گفته دوستت دارم و دوستت دارمهایش همین طور رفته گم شده در فضا. رفته چسبیده به ابرها اصلا،کسی هم نفهمیده این که می بارد دارد می گوید دوستت دارم. روحم دلش گرفته از بس هرکه از راه رسید طمع تن داشت. تن هم خسته است. از دست این وراثت لعنتی خسته است. از این کشیدن بار مدام زندگی خسته است. از جای خالی دستی که نوازشش کند به مهر نه به حرص، از تنهایی خسته است. رویاهایم می گفت که می آیی. پیدا شو جان دل. بیا. روحم در اشتیاق آغوشت می سوزد ...


 
 
شاید
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩
 

روزگاری

دل تو را می خواست

باد بهانه ای بود

تا عطر تنت را بیاورد

و پرندگان

 آواز تو را می خواندند

 حالا اما

آنچنان از دنیا دورم و از تو

که رنگ دوست داشتن هم یادم رفته حتی

دلم ولی

هیچ هم این دنیای خالیِ تنگ را دوست ندارد

شاید روزی دوباره کاری کرد

 تا رهایش کنم، هواییت شود

 شاید دوباره عاشقت شدم

شاید دوباره عاشقت کردم ...


 
 
حکایت این روزها
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩
 

بی هوا پرسیدم: "عروسی می آیی؟" نشسته بودم روی تخت به هندوانه خوردن. چشمم به پازل روی زمین بود و داشتم سعی می کردم یکی از تکه هاش را پیدا کنم. به رد انگشتانم نگاه کردم با آن لاک قرمز و فکر کردم چه قدر دوباره زن شده ام به یمن این پروژه مشترک. از پنجره کشید کنار. سیگارش را تو دستش جابه جا کرد. پرسید: "دوستش دارید؟" گفتم: "کی؟ عروس را؟ کسی که باید،‌دوستش داره." نگام کرد: "تو چی؟مادرت؟ دوستش دارید؟" گفتم: "خوب معلومه. اونقدر دوست داشتنیه که نگو."  گفت:‌"یک خواهش بکنم؟ دوستش داشته باشید. حتی اگه زمان گذشت و احساستون عوض شد باز وانمود کنید که دوستش دارید. وادارشون نکنید بین عشقشون و خانواده یکی را انتخاب کنند. این دردناکترین انتخابه. این همون کاریه که مادرم با من کرد. دردش هنوز از تنم بیرون نرفته...."

هنوز وایساده بود کنار پنجره و با سیگارش بازی می کرد. دلم خواست بغلش کنم از بس این پسرک شیطون را هیچ وقت بی خنده ندیده بودمش، از بس چشمهاش یه جور خوبی مظلوم شد یه هو. ولی فقط نگاش کردم. فکر کردم حیف رد عشق چشماشه که بی هوا بپره. گذاشتم خطهامان همین طور خلق بشوند در سکوت. وقت رفتن اما خنده برگشته بود به چشمهایش :" خوب حالا عروسی بیام؟"  نگاهش کردم و لبخند زدم. عشق چه قدر آدمها را دوست داشتنی تر می کند...


 
 
به کجا چنین شتابان حضرات؟
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩
 

گاهی اوقات دلم می خواهد بمیرم و این همه پستی را نبینم. تا کجا می خواهید ادامه دهید؟ چه چیزی عایدتان می شود از این همه دروغ؟ از کدام آخور تغذیه می شوید که این طور پلشتی با خونتان یکی شده؟ معنی خیریه را می فهمید؟ کیانای ما یک موسسه خیریه است. یک N.G.O. است. می دانید معنی اش چیست؟ یعنی با کمک مردم می چرخد. یعنی با بیت المال شما کاری ندارد. یعنی تمام آدمهایش پولشان را ،وقتشان را -گاهی تنها وقت آزادشان را- صرف می کنند تا کودکانی در این گوشه خاکی آسوده تر زندگی کنند. سرپرستش مرد جوانی است که می تواند مثل همه، جمعه ها تا لنگ ظهر بخوابد. اما ترجیح می دهد تنها روز تعطیلش را آنجا بگذراند .همسرش حتی در روزهای بارداری کلاسهای درسش را تعطیل نکرد. می خواهید از کیانا بدانید؟ از ما بپرسید. از ما که روزها و شبها را گذرانده ایم آنجا. می خواهی برایت بگویم از ساختمان که بیشتر شبیه بیغوله بود؟ که پول اجاره همان هم به زور جمع شد؟ می خواهم بدانم اصلا تابه حال کلاسی دیده ای که کف اش خاکی باشد، آنقدر کوچک باشد که بچه ها در درگاهی پنجره بنشینند، یا انقدر در عمق زمین باشد که هیچ نوری بهش نرسد؟ بعد تو آنقدر وقیحی که اینطور به صراحت ما را عاملان فریب خورده دشمن معرفی می کنی که ضمن عوض کردن دینمان مدت زمانی است به کار غارتگری بیت المال مشغولیم و شما از بس پول خرج ما کرده اید دیگر چیزی برایتان نمانده که جوانان مخلص و خداجویتان را جمعه ها به دعای ندبه بفرستید و احیانا کیک و ساندیسی مهمانشان کنید. می دانی با این دروغها چه کار می کنی؟ اگر مردم حرفهایتان را باور کنند همین اندک کمکهای مردمی هم قطع می شود. البته تو آنقدر بی وجدانی که احتمالا شانه بالا می اندازی که گور بابای بچه هایی که در خیابانها کار می کنند و حسرت سوادآموزی به دلشان مانده. امام زمان خودش می آید و با سربازان گمنامش زندگیشان را سروسامان می دهد. اینها را که می گذارم کنار اخبار این روزهای دانشگاه آزاد که این طور بی انصافانه و مغرضانه به غارتگری بیت المال متهمش می کنید دلم می خواهد نباشم و نبینم به خاطر پول و قدرت این طور انسانیت را زیر پا می گذارید. از دست این وقاحتتان دلم می خواهد بمیرم... 

پینوشت:

تکذبیه گروه کیانا نسبت به یک خبر دروغ
به اطلاع می رساند گروه فرهنگی - اجتماعی کیانا یک گروه مردم نهاد است که از سال 1382 با مجوز رسمی از فرمانداری کرج به شماره 24478/22 و با هدف سوادآموزی و در اختیار قرار دادن امکانات فرهنگی به کودکان و نوجوانان مشغول به کار در سطح شهر کرج که از نعمت تحصیل محروم مانده اند، با مشارکت جوانان مسلمان و دلسوز حرکت می نماید و در طول مدت فعالیت خود با ارگانهای دولتی و غیردولتی بسیاری از جمله مجموعه شهرداری کرج (که به حق خدمات فراوانی را به هموطنان عزیز به صورت شبانه روزی ارائه می دهند) در زمینه حمایت از کودکان کار و خیابان همکاری داشته است، نسبت به خبر سراسر کذب و دروغ (ارتباط گروه کیانا با بهائیان و سرکرده آنها) برخی سایت ها از جمله سایت جهان نیوز، تابناک، شیعه نیوز و... اعتراض شدید خود را ابراز داشته و سریعا مراتب را از طریق مراجع قضایی پیگیری خواهد نمود تا فرد یا افراد خاطی را هرچه سریعتر مورد بازخواست و برخورد قرار دهد. در ضمن درخواست دارد متن تکذیبیه به همراه پیوست آن به اطلاع مردم شهیدپرور ایران و شهر کرج رسانده و در سایت درج گردد. امید که آن رسانه های محترم در امر اطلاع رسانی و آگاه سازی مردم از منابع کذب و احتمالا بدخواه استفاده ننماید. گروه کیانا همچنین آماده پاسخگویی برای شفاف شدن اذهان عمومی خواهد بود.
با سپاس فراوان
مدیریت گروه فرهنگی - اجتماعی کیانا