ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

امید از نوع ماسیمو مارتینی اش
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

معمولا رواج سبک یا شیوه ای خاص در بین شاخه های مختلف هنر پیرو یک روند کلی است. می گویم معمولا، چون حتما استثنایاتی هم وجود دارد. با دنبال کردن این مسیر می توان اینطور نتیجه گرفت: موجهایی که باعث بروز و ظهور سبکی خاص می شود از هنرهایی آغاز می شوند که جنبه انتزاعی قویتری دارند.هنرهایی مثل ادبیات، نقاشی، موسیقی و نمایش و از این دریچه به هنرهای تجسمی تر تسری پیدا می کنند. از این جهت است که مجسمه سازی، معماری و طراحی صنعتی در ته این صف جا می گیرند. انگار برای فرم دادن به یک اندیشه شرط اول جاافتادگی آن است. حالا این درست که این تاخر زمانیها به خاطر شتاب دنیای امرز دیگر آنقدرها هم به چشم نمی آید.اما هنوز هم می توان همان نتایج قبل را گرفت. هر اندیشه ای که توانست خود را وارد حیطه طراحی فرم کند بی شک دیگر فقط یک موج گذرا نیست. اگر نگوییم سبک، اما می توان به عنوان یک اندیشه قابل تامل و تاثیرگذار ازش یاد کرد.

اینها را گفتم تا برسم به مسابقه طراحی ماسیمو مارتینی میلان. اما نه به سالهای فعالیت این مسابقه کار دارم نه به اهدافش که اگر علاقه مند بودید با یک سرچ کوچک خیلی چیزها می توانید درباره اش پیدا کنید. منظورم دقیقا همین دوره ٢٠١٠ اش است با موضوع دستهای هوشمند. می خواهم از بین تمام ٣١٣١ طرح شرکت دهنده در مسابقه برسم به طرح حبیبه مجدآبادی با نام میلیونها دست هوشمند که به همراه طرح دیگرش نقوش در حال پرواز جز طرحهای منتخب این دوره مسابقه است. خواستم عکسش را برایتان بگذارم اینجا نشد. از بس تمام سایتها تربناک شده اند آن هم با رایحه فیل. از سایت خودش ببینید که چطور این نشانه امیدواری همین طور قل قل خوران دارد تمام دنیا را در می نوردد با کلمه، با رنگ، با نت، و این آخری با فرم. دیگر قضاوتش با خودتان ...


 
 
باش تا زنده باشم
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می‌خواستم تو
در انتهای خیابان
نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می‌خواستم
می‌خواهم
تمام لغاتی را که می‌دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره درآینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آ‌ن‌قدر بمیرم
تا زنده شوم

احمدرضا احمدی


 
 
شبگردیهای پایتخت
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

هنوز هم می توان نیمه شبها مهمان شهر ساکت شد. می توان از زیر فواره ها گذشت بی ترس از خیس شدن. می توان گشت دنبال پسرک که همیشه کنار فواره ها است و می دانی مهمانت خواهد کرد به آوازی و گیتاری. حتی می توان نشست زیر باران و چشم دوخت به تاریکی و همراه شد با صدایش که گرم است و سوز دارد و عاشق است لابد. می توان میان این دل دل کردنها به غرغرهای الی هم گوش داد، بی هوا در آغوشش کشید و زیر گوشش زمزمه کرد:

"شرط بهار باران است

شرط باران حضور تو"*

و "تو" را آنقدر راحت بگوید که انگار می گوید "او" و فکر نکند اصلا به این جای خالی "تو". دل بدهد به باران و به صدای پسرک که هرشب کنار فواره ها برای "تو"ی خود  می خواند...

*به نقل از مصطفی زمانی


 
 
سحرگاهان غمگین
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

احمقند که خیال می کنند می شود روح را با طناب خفه کرد. نمی دانند جان گرفتنی نیست. جان فقط گاهی می پرد از دست حقیری که می خواهد زمین گیرش کند جان فقط کوچ می کند گاهی. جان گاهی هم می نشیند در چله کمان باید بتازانی در پی اش روزها و شبها و می دانی آنجا که فرود آید حتما مرز آزادی است. جان یک همچین چیز غریبی است در سرزمینی که کمانگیرهای سبزش هیچ وقت افسانه نمی شوند...


 
 
زمزمه های عصر یک جمعه خلوت
نویسنده : نسیم - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

این همه حسود بودم و نمی دانستم
به نسیمی که از کنارت
موذیانه می گذرد
به چشمهای آشنا و پرآزار،
که بی حیا نگاهت می کند
به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد،
حسادت می کنم...
من آنقدر عاشقم
که به طبیعت بدبینم
طبیعت پر از نفسهای آدمی است،
که مرا وادار می کند حسادت کنم
به تنهایی ام
به جهان
به خاطره ای دور از تو...

مسعود کیمیایی


 
 
برای متذکرین این روزها
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

اسم دریا که آمد همه از خود بیخود پریدیم که برویم به سمت ساحل. اینطور شد که عناصر ذکور گروه را جا گذاشتیم. آنها هم که معلوم نبود سرشان کجا گرم است اصلا حواسشان به ما نبود. تا بیایند به خودشان بجنبند ما کلی از مسیر را پیاده رفته بودیم. ده دوازده تا دختر بودیم با دو تا شازده که به یمن حضور همسران محترم اجازه معاشرت با آن عناصر معلوم الحال را نداشتند و به ناچار با ما همراه شده بودند. وسط شلتاق اندازی هامان یک خانم و آقایی سررسیدند که تازگیها به متذکرین معروف شده اند. ما همه یک هو ساکت، روسریها جلو، آستینها پایین، خانم و مودب با یک لبخند ملیح به صف -انگار نه انگار که خانم متذکره با چشمهایش دارد ما را می خورد- داشتیم از جلوشان رد می شدیم که خانم امر به توقف دادند. آمده می گوید:" دخترهای خوبم فکر نمی کنید صورت قشنگی ندارد این همه دختر و دو تا پسر. اینطور هم که بلند بلند می خندید. " همه اینها را در حالی می گوید که سعی می کند چشمهایش را مهربان کند که البته بیننده خودش باید عاقل باشد. ما هم که دیگر بیشتر از آن نمی توانستیم خانم و مودب باشیم لب باز کردیم که :" به خدا ما هم از این وضعیت راضی نیستیم خانم. سعی کردیم هرکداممان یک نفر را داشته باشیم. اما چه می شه کرد بیشتر از این نبود. باید سوخت و ساخت." حالا بچه ها بنفش از خنده خانم متذکره از شدت عصبانیت در حال انفجار ...

پشت سر که گذاشتیمش و دویدیم در ساحل، گذاشتیم روسریهامان را باد ببرد و خنده هامان را فارغ از مذکر و مونث بودنمان ریختیم در فضا و دریا همه مان را در آغوش گرفت. حالا تو هی گشت بذار و تذکر بده و خط بکش بینمان. زندگی برای ما همان لحظه ای بود که ولو شده بودیم روی ماسه ها و همه مان در یک کادر جا نمی شدیم . که تمام شادی پنهان در آن عکس آتش جهنم خدای تو را گلستان خواهد کرد. باش و ببین...


 
 
روزها را میشمارم به امید روزی که تمام شود
نویسنده : نسیم - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

دارد می شود هشت سال. دوهزار و نهصد شب لعنتی سراسر کابوس. شصت و نه هزار و ششصد ساعت تنهایی بی نوازش بی آغوش. همه اش به امید روزی که این زندگی نکبتی تمام شود و بیاستم چشم در چشم خدا تا شاید او دستانم را بگیرد. لحظه لحظه اش را ساخته ام ، زندگی کرده ام، در ذهنم بارها نوشتمش، خطش زده ام، اصلاحش کرده ام درست مثل یک قصه، یک سناریو. به وضوح می بینمت وسط یک بیابان گل و گشاد. چشم دوخته ای به دهانم و من که سر تکان می دهم به سمت خدا که یعنی نه، نمی گذرم. و بعد تو التماس می کنی و من روبرمی گردانم . کشان کشان می برندت و تو التماس می کنی، دروازه جهنم را باز می کنند، هلت می دهند میان گودالی سرخ سرخ. صدایت دور و دورتر می شود، حتی اگر التماس هم کنی دیگر نمی شنوم...

اما دیشب میان خواب فانتزی جدیدی آمد سراغم. ربطی به این ماجراهای اخیر دارد یعنی؟ دیدمت وسط یک بیابان گل و گشاد. خدا را دیدم با ریش بلند و عصایی مرصع که تکیه زده بود به عرش. دیدم که باز دچار حمله شدم. دیدم که اشکم بند نیامد. دیدم که باز زبانم نچرخید، لال شدم. دیدم که باز به رسم دنیا همه چیز آوار شد سر خودم. دیدم که جنگ مغلوبه شد. خدا هم به نفع تو رای داد. دیدم که اینجا هم مثل دنیا باز آنکه همه چیزش را باخت من بودم تو که داشتی دست در دست فرشته ای می رفتی به بهشت و دروازه پشت سرت با صدای بلند بسته شد. سر که برگرداندم هیچ کس در آن بیابان نبود. خدا هم بار و بندیلش را جمع کرده بود و رفته بود. دروازه جهنم را هم بسته بودند و باز مرا تنها وسط برزخ جا گذاشته بودند...


 
 
Rasgueado
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

بعضی چیزها هست در زندگی که برای من مثل راسکادو نوازی است. که هی از زیرش دررفتم و هی ندید گرفتمش. که هی استاد گفت راسکادو ،هی من برایش قطعات دیگر را رو کردم که سخت بود و خوب بلدشان بودم،که یعنی بگذر از این تکنیک، که مگر چند قطعه را می شود با این تکنیک زد. کسی نبود به من بگوید تو اصلا بگو یک قطعه حکایت همان حکایت شیر بی یال و دم است دیگر. حکایت همان حکایت قدیمی زندگی من است. ماندن میان مرزهایم از ترس اینکه مبادا آن ورتر به خوبی این ور مرز نباشم. حکایت جسارتی که نمی دانم در کدام گوشه دنیا باید پی اش بگردم. اما خوب یکی هم پیدا می شود این طوری که هیچ گوش به ادا اطوارهایم ندهد. من غر بزنم که نمی شود، او بیاستد پشت سرم انگشتانم را بچیند روی سیم. من بگویم نمی توانم، صندلیش را بکشد بنشیند روبرویم که:"هی گوگولی می تونی." و خودش شروع کند به شمردن که یک.و.دو.و.سه.و ...  و من با هربار تلاش نگاهش کنم ناامیدانه که ببین نشد و او لبخند بزند که غر نزن دختر با من بزن می شود. که بعد ببینم دارم می زنم نه خیلی خوب اما دیگر از راسکادو نمی ترسم. دیگر یک غول بی شاخ و دم نیست که وظیفه دارد تمام قابلیتهای من را زیر سوال ببرد. فقط و فقط یک تکنیک است که شاید من هیچ وقت نتوانم خیلی خوب از پسش بربیایم، همین، نه بیشتر نه کمتر. بعد یادم هست که کس دیگری هم یک همچین نقشی در زندگیم داشته. که از این جمود من در وضعیت حال خسته نشده. دستم را گرفته و راهیم کرده. کسی که مرا از آدمی در نقش میخ در دو جلسه اول کلاسش تبدیل کرد به شاگردی که عین ۴ ترم دوره بازیگری نفر اول گروه بود.که من مدیون این آدمهام. مدیون اینها که از من خسته نمی شوند.که می دانند جسارت من با همراهی آنها تعریف می شود. که من آدم پا به پا بردنم، آدم همراهی. که مرزها را می شکنم اگر بدانم کسی جایی حواسش به من هست. که اگر هنوز خیلی جاهای زندگیم همان شیر بی یال و دم است برای اینکه کسی نبوده برای گرفتن دستهایم. کسی که نفهمیده نمی شود نمی توانم هایم یعنی دستم را می گیری؟ تنهایی از پسش برنمی آیم...   


 
 
من دختر بهارم
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

اینجا که منم

شکوفه هست و قاصدک

اینجا

پنجره اش همیشه بهار است

و من

که همیشه عاشقم

درست مثل بهار

مثل اردیبهشت...

- یادت هست شاهرخ؟ روزی گفتی 27 سالگی بهترین سال زندگی هرکسی است قدرش را بدان.راست می گفتی. بود. تلخ بود، سخت بود، اما بهترین بود...

- اس ام اس داده :"هی اردیبهشتی مرسی که به دنیا اومدی." یعنی دلم می خواست این قدر دور نبودی و می توانستم در آغوشت بگیرم و فشارت می دادم از این مهربانی مواج کلماتت. این دختر اردیبهشتی از دیشب دلش هی دارد غنج می زند از این همه محبتی که دور و برش را گرفته. شما تک تکتان نعمتید به خدا...


 
 
خالی
نویسنده : نسیم - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

روزی آفتاب سُرخواهد خورد در اتاقت، راه خود را باز خواهد کرد از پنجره و خود را کج جا خواهد داد روی تنت. تو چشم باز خواهی کرد و خواهی دید که دیگر دلتنگ نیستی، دیگر کلافه نیستی، تنها نیستی. خواهی دید که دیگر نیستی. خواهی دید که نبودنت به هیچ کجای جهان هم نیست و  تو حالا  یک سایه ای، واقعی، که آفتاب همین طور لجوج لمیده بر پهلویت و دلت یک جور خوبی می شود وقتی فکر می کنی که دیگر قرار نیست در ترافیک بمانی، قرار نیست کارت بزنی، قرار نیست که هی خاطره ها را زیر ورو کنی، قرار نیست که هی منتظر بمانی، هی رویا ببافی ،هی آرزو کنی، هی آه بکشی، هی...   قرار است که همین طور با این آفتاب کجکی لجوج دراز بکشی اینجا و دلت یک جور خوبی بشود از این همه سبکی. فقط کاش گاهی کسی رد که می شود سرکی هم بکشد و ببیند که نیستی. لب هم ورنچید مهم نیست. همان که بفهمد نیستی ته دلت را خالی می کند. اصلا آدم گاهی تمرین نبودن می کند به شوق شنیدن صدای در ، به خاطر آن ماهی نرمالویی که هی لیز می خورد توی دلت هربار که کسی رد می شود و چه می رود بر تو و ماهی اگر رد شود ان کس که باید. اگر می دانستید این قدر صدای پایتان را دریغ نمی کردید. آخ اگر می دانستید...