ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

دوباره بهار
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠
 

چه فایده عزیز دل

بهار هم که بیاید

جای خالی تو

شاید که سبز شود

پر اما نه ...

- به یاد تمام آنهایی که تکه هایی از قلبمان تا ابد برایشان در سال 89 باقی خواهد ماند ...

سال جدیدتان سبز، پرفروغ، پر رونق 


 
 
در سطح شهر
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩
 

حالا تقریبا چند هفته ای می شود بلوار جمهوری اسلامی را بسته اند برای احداث پل. بعد شهرداری یک سری بنر نصب کرده در خروجیهای منتهی به بلوار با این مضمون "دسترسی به جمهوری اسلامی مسدود است!!" اولش همه می خندیدند. بعدش اما بحث درمی گرفت، مخصوصا اگر مانده بودی پشت چراغ قرمز در تاکسی و کلمات هم هی جلوی چشمت بودند و این خوب بود. برای این تکه خاموش زمین خیلی خوب بود. کسی توانسته بود با چند کلمه این مردم را از روزمرگیها بکشد بیرون. کسی توانسته بود با یک جمله ساده مردم بی تفاوت شهر را وادار به چالش بکند. کاری که در این دوسال هیچکس نتوانسته بود از پسش بربیاید.  امروز دیدم رنگ سیاه پاشیده اند روی کلمه اسلامیش. بعید هم نیست امروز فردا کلا جمعش کنند. اما خوب این که چیزی از هوشمندی آن آدم کم نمی کند. مرسی آقای مسئول بنر شهرداری که با چهار کلمه در پشت هر چراغ قرمز و هر تقاطع باعث شدی در این هیاهوی شب عید کسانی میان خنده کمی هم فکر کنند ...


 
 
این دل کوچک
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
 

صفحه اخبار روبه رویم پرپر می زند. صدای داد و بیداد کسی می آید. اسامی جلوی چشمم بالا و پایین می رود. صدای مرد واضحتر است حالا. دارد بد و بیراه می گوید. چه کار کنم؟ به مامان بگویم؟ بگویم دخترخاله ات، همان که زندانی سی/ یاسی، هپاتیت؟ بوی بدی در ساختمان است. و من اشک،‌اشک، اشک... کسان دیگری هم حالا فریاد می زنند. یکی کله اش را می کند در واحد ما "آن پایین کسی دارد خودش را آتش می زند. نمی شنوی؟" تازه بوی بنزین می پیچد در دماغم. پیمانکار است. پولش را نمی دهند. التماس می کند، یک میلیون لااقل. برای پول خودش التماس می کند. چه کسی بود که می گفت اینجا گرسنه نداریم. مرد را نشانده اند روی پله ها، لیوان آب در دستش و بوی بنزین که انگار ماسیده به در و دیوار شرکت.

لباسهایم را می چپانم توی ماشین لباسشویی، می گویم: "پیمانکار بود. موهایم را چه رنگی کنم؟" مامان می گوید:"از بس فکر و خیال می کنی، ببین چه قدر موهات سفید شده." دخترخاله اش را بگویم؟ بگویم زندان چه بر سرش آورده؟ می گویم:"مامان" ... می گوید:"هر رنگی دوست داری".  به بابا نگاه می کنم. زده زیر آواز. دارد می خواند "موی سپید را که تو آینه دیدم" ... می گویم:"بابا" ... نگاهم می کند که یعنی جانم ... نمی توانم خبر بد بدهم. می گویم:"یه چیزی بخون اندوهناکی نباشه". مادرم را بغل می کند، می خواند:" آدم وقتی که عاشق باشه پیر نیست/ واسه عاشقی هیچ زمانی دیر نیست..."  دختر خاله می ماند توی دلم تا اطلاع ثانوی ...


 
 
برای مخاطب خاص
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩
 

دخترک غمگین نباش. این هم رسم روزگار ما است لابد که دوست داشتن این روزها عجیب وصل شده با تن، آنهم به دست آدمهایی که بلد نیستند حرمت را.

دخترک غمگین نباش. انگار کن اینجا مهد آدمهایی است که فقط بلدند بلولند در هم، بی که یادشان باشد عطر معشوقیتی در فضاست.

دخترک غمگین نباش. ما " لولی وشان مغموم"* این شهریم و از امروز اشکهایت حرمت آغوش من. ما "را به زوزه دراز توحش در عضو جنسی حیوان چه کار"**. از این به بعد تا صبح صبر نکن. لولیده گان در هم را به خودشان واگذار. حرمت دوستی و عشق را بردار، بیرون بیا، در را پشت سرت ببند و با شب برو. صبح جایی در انتظار تو نشسته است ...

* لازم است بگویم حافظ ؟

** و ایضا فروغ ؟


 
 
از کتابهایی که می خوانیم - 3
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩
 

... این تنها لحظه ای نبود که کاسه ی سر میدان تاخت و تاز کلمات مهاجم بود. از پنج صبح که اذان می گفتند هجوم شروع می شد. به شوخی به یکی از همبندیها گفته بود:"کاش پرده گوش هم مثل پرده بکا.رت بود. دم به ساعت نبود. یک بار بود و تمام. تازه لذت هم داشت اگر درد داشت." هشتاد ضربه شلاق کف پایش زدند؛ به جرم اهانت به مقدسات. بعد، نماز بود. پشت بندش صدای دعا از بلندگوها. صبحانه با کلمات مهاجم و بیگانه مخلوط می شد. دیگر به پرده ی گوش قانع نبودند. دهان که باز می کردی تا لقمه ای زهرمار کنی کلماتی که دور سر می چرخیدند به انتظار، مثل لشکری جرار، جداره دهان و گلو را تا معده جر می داد. به یکی از همبندیها گفته بود:"کاش ما هم از خط لاتین استفاده می کردیم تا کلمات اینهمه سرکش و دسته و ال و اوضاع جردهنده نداشت." به جرم غربزدگی هشتاد ضربه شلاق به کف پایش زدند. بعد کلاس ایدئولوژی بود و نوبت آن آخوندی که انگار تمام هیکلش چیزی نبود مگر چانه ای بزرگ که رویش عمامه ای گذاشته باشند. این بار جرئت نکرده بود به بغل دستی اش چیزی بگوید. به جرم توطئه سکوت محکومش کردند به هشتاد ضربه شلاق ...

- چاه بابل . رضا قاسمی