ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

هواپیما به مثابه چوب کبریت
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
 

ماجرا از آنجا شروع شد که دخترعموی عزیز ما در یک صبح برفی سرد ژانویه ؛در حالی که یک سنجاب سعی می کرد یک راهی به خانه گرمش پیدا کند و هی خودش را می کوبیده به شیشه پنجره ؛چشم باز کرد و یه هو احساس نمود چه قدر دلش برای مام وطن تنگ شده. پس عزمش را جزم کرد و بلیطی خرید و چمدانش را بست و راهی شد، بی خبر از اینکه این دولت فخیمه کریمه مهروز نشسته با خودش فکر کرده "آقا چرا تبعیض؟ این خارج نشینهای بیچاره چه گناهی کرده اند که از التفاتات امام زمانی ما بی نصیب بمانند". برای همین، اول که پرواز یک ساعت تاخیر داشته، شانه بالا انداخته که "مهم نیست. پیش می آید." بعد که گفته اند "نخیر. چهار ساعت تاخیر دارد." سردش بوده، شانه بالا ننداخته، همین جوری ایستاده، فقط از شما چه پنهان در دلش یک فحشی داده؛ به خودش البته؛ که عجب کاری کرده. اما بعدترش که اعلام کرده اند "امروز نمی پریم. بروید، فردا بیایید." یک چیزی گفته بلند بلند در مایه های اینکه "ای خاک بر سر من که دوباره رفتم از ایرلاین ایرانی بلیط خریدم." حالا بماند که دخترعمو جان چون نمی توانسته برگردد خانه اش ؛که دور بوده؛ رفته خانه مادرش و زن عموی گرامی هم تا صبح در گوشش خوانده "آخه دختر جان نونت نبود، آبت نبود، ایران رفتنت چی بود؟" و همین جور گفته و گفته تا که صبح شده و دوباره دخترعمو و چمدان و فرودگاه ...

اینبار البته به سلامتی سوار شده اند و پریده اند. اما هنوز دو ساعت نگذشته، آقای خلبان اعلام کرده کمربندها را فلان و صندلیها را بهمان، در فرودگاه پراگ فرود می آییم. بعد اینها کلی ترسیده اند که حتما داریم سقوط می کنیم وگرنه پراگ کجا، تهران کجا. بعدش کاشف به عمل آمده که نه بابا، پراگ کنار فرودگاهش یک پمپ بنزین هم دارد برای ممالکی که تحریم هیچ هم درش اثر ندارد و اصلا تحریم نَمَنه؟ و این جزء برنامه تفریحی ایران ایر بوده که مسافران از نزدیک با نحوه سوخت گیری یک هواپیما آشنا شوند. تازه مهماندار پیشنهاد کرده کمربندهایتان را در مدت سوختگیری باز کنید و وقتی علت را جویا شدند، جواب شنیده اند که اگر خدای نکرده ،زبانم لال هواپیما آتش گرفت با سرعت فرار کنید. و همه مسافران مانده اند انگشت حیرت به دهان گزیده از این برنامه تفریحی هیجان انگیز. این دخترعموی ما هم هی داشته فکر می کرده یعنی هواپیما مثل چوب کبریت از یک جایی شروع می کند به سوختن و یک جایی تمام می شود یا نه یک هو می ترکد و خلاص. و هی داشته فکر می کرده اصلا هواپیما همان چوب کبریت، در ثانیه چند نفر می توانند از این در رد شوند و حالا رد هم شدند مگر چه قدر می شود از این غول مشتعل فاصله گرفت؟ و در وسط این غور و تفحص دیده که خلبان به مثابه یک شوفر کار کشته پیاده شده و بیست هزار دلار شمرده جیرینگی و گذاشته کف دست آقای پمپ بنزینی و احتمالا دستی هم زده به شانه اش و گفته "بقیه اش هم مال خودت داداش" و کتش را روی شانه جابه جا کرده و از پله ها آمده بالا. حالا شما هی سیاه نمایی کنید، ولی ما که می دانیم این ماجرا هیچ ربطی به اعتبار و این خزعبلات ندارد. این از خوش حسابی ما است که همان جا حسابمان را صاف می کنیم، بالاخره هواپیما است دیگر، دیدید فرود نیامد، بعد کی می خواهد آن دنیا جوابگو باشد. هان؟ ...  


 
 
خالی سرد
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩
 

دخترک دلش جا ندارد برای اینهمه دلتنگی. دلش نامه می خواهد که برسد از راه بی هوا. برف ببارد و مردی بیاید و رد بیاندازد روی راه و کاغذی بیاورد که کسی گوشه اش نوشته ملالی نیست جز دوری شما ...

و جوری نوشته باشد شما انگار که دارد می گوید "بگو جان دل، می شنوم". و دخترک هیچ نگوید و او بشنود و دلتنگی برود و دنیا رنگین شود...  و دخترک دلش گرم باشد به جایی، به کسی که می شود با دو تیله خیس قهوه ای در آغوشش پنهان شد ...

دلم به اندازه تمام سکوتهای ناگزیر عالم، دلم به اندازه تمام نامه های نیامده دنیا تنگ است ...


 
 
در آرزوی یک رویا
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩
 

دلم خانه ساکت خالی می خواهد، با پنجره های بزرگ و پرده های نازک. آفتاب اجازه داشته باشد بیاید تو. رد خود را بیاندازد توی خانه، بیاید برای خودش بنشیند روی فرش. بعد من بلند شوم بی صدای زنگ. آفتاب همانطور که دارد خودش را می کشد روی تخت، نرم نرم بیدارم کند، با هم برویم دوش بگیریم، میز بچینیم، چای بخوریم، آهنگ ملو گوش کنیم. من دامن چین دار آبی بپوشم، موهای نبسته ام هنوز خیس باشد با عطری شبیه زنهای باستان. خانه ام غرق گل باشد؛ زمستان، نرگس؛ تابستان، از این گلهای وحشی چند رنگ. آشپزی هیجان انگیز بکنم، میز هیجان انگیز بچینم، وقتش که شد لای در را باز بگذارم ...

عصرها کافه چی باشم. از این کافه های کوچک جمع و جور با صندلیهای لهستانی. پشت شیشه هایش گل داشته باشد، روی دیوارهایش قفسه کتاب. دامن بپوشم، روسری ام را به رسم زنهای اروپای شرقی بگذارم پشت گوشم، گوشواره هایم چوبی باشد، سبک باشد، تاب بخورد برای خودش ...

بنشینم پشت میز، آدمها را نگاه کنم. بیایند و بروند بی غر سیاسی - اقتصادی. آن تکه از جهان گل و بلبل باشد اصلا. مردها سیگار آتش بزنند و قهوه شان تلخ باشد و زنها رنگ را بدانند که چیست و لبخند را بدانند که چیست و زندگی را ...

نیمه شب در را که باز کنم ببینم که هنوز هست با یک خط باریک از نور. نویسنده باشد یا همچین چیزی. کلماتش همین جور پخش باشند روی زمین. چشمانم را ببندم، پا بگذارم روی کلمات و ماه که نشسته پشت پنجره ...


 
 
از خوابهایی که می بینیم
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩
 

خواب می بینم رفتم امام رضا. مادرم دارد دنبال جایی می گردد که چادرها را می گذارند. می گوید آنجا خلوتتر است، نزدیکتر است. اصلا همچین جایی وجود دارد؟ صحن بزرگی بود که یک عالمه زن داشتند یک عالمه چادر را تا می کردند. چادرها همینجور در باد می رفتند. حسم شبیه وقتی بود که در خانه قدیم خانه تکانی می کردند، حیاط پر می شد از ملافه هایی در باد. بعد کسی آمد که خیلی وقت است رفته، نمی دانم از کجا. لرزیدم، مثل بار اولی که دیدمش. بغلش کردم سفت. بعدش؟ چادرهایی بودند در هوا و امام رضا بود و مادرم که در گوشه ای نماز می خواند...

مادرم می گوید بغل کردن مرد نامحرم در خواب یعنی شادی بزرگ، یعنی خبر خوب. و من آغوشم هنوز گرم است ...

پینوشت :

لحن ناب عاشقی را خوب می داند نسیم           دردهایش را ولی انکار می دارد نسیم

هان ای غمگین چو من بر ساحل این زندگی       کشتی این عشق را چون باد می راند نسیم

نمردیم و یکی هم برای ما شعر گفت. مرسی گلچهره