ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

خوشبخت باشید
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩
 

من آن لحظه، میان آن کلمات عربی و شوق چشمانت، در کشاکش تمام آن امضاهای بی پایان می پاییدمت. می خواستم بدانی من هستم گاهی به شتاب، گاهی آرام، از پشت لنز دوربین وگاه گاهی از پشت پرده نازک اشکی که می نشست در چشمانم و به زور فرو می دادمش. می خواستم بدانی که هستم. حتی آن زمان که موقع بله گفتن زبانت گرفت ؛در آن موقع توپوق زدنت؛ می خواستم خم شوم، سر بزارم دم گوشت که من اینجایم داداشی پشت سرت، چشمانت را ببند و بگو. چشم که باز کنی می بینی تا رویاهایت دیگر راهی  نمانده. تو چشمت به عروست بود اما. نمی دانم فهمیدی یا نه؟ اشک هم ریختم در آغوشت. این را دیگر دیدی. نشد جلوی خودم را بگیرم. آخر بقیه چه می فهمند از تمام آن شبهایی  که دیگر نمی شود بی هوا سر خورد در اتاقت، از تمام فیلمهای ندیده ای که می شد تکیه زد به پاهایت و دید، از تمام آن کُشتیهای دم صبح که آخر یا سر تو می شکست یا من پرت می شدم پایین ، و یا از تمام رقصهای بی پایانمان در مهمانی ها و از تمام لحظاتی که می شد برادر من باشی اما شوهر کس دیگری هستی. کس دیگری که شوق چشمانت را یدک می کشد. اصلا می دانی درست است که این کس دیگر عزیز است به اندازه خواهر نداشته ام اما همه برادرها باید یک همچین آغوشی داشته باشند درست بعد از گفتن بله شاید خواهرشان زیر پایش یک هو خالی شده باشد...


 
 
من و جاده و دلتنگی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩
 

با اِتلی زدیم به جاده دیروز.  آخر می دانی این دل من هم دل است دیگر. تنگ می شود، می سوزد، لوسیش می آید، هوایی می شود. بعد نمی دانم می دانی یا نه. این جور وقتها باید بشود گوشی را برداشت ناغافل، بی فکر کردن به چیزی تکرار کرد:" هی جان من دلم هوایت را دارد. صدایش را می شنوی؟" اما برای من که آدمِ نشدنم  این جور وقتها باید زد به جاده، رفت تا جایی که هیچ بنی بشری صدای شکستنت را نشنود. یک جایی که بتواند خودش را بغل کند و هی زیر گوش دلش زمزمه کند صبر کن بانو تمام می شود. بعد پوزخند بزند به این بانو گفتن خودش، به خودش حتی و یادش بیافتد که چه همه تک مانده وسط این راه. جاده که باشد می شود باهاش همراه شد. می شود رفت تا جایی که یادت برود اینها همه دلخوشکنک است. یادت برود که این دل هم دل است دیگر گاهی تنگ می شود به خدا...

*اِتلی نام همراه تازه است. به اندازه سیاه ورزشی بامزه نیست اما به شدت دوست داشتنی است. البته اگر از آن آمپر خراب بنزینش بگذریم که دیروز نزدیک بود مرا وسط راه بگذارد...


 
 
بهشت آنجاست که تو باشی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩
 

برای همین است که دوستت دارم! در خانه تو باد به شدت می وزد...!

جان شیفته- رومن رولان


 
 
مرد بودن یا نبودن مسئله این است
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩
 

فکرش را بکنید کسی را می شناسید از همان بدو تولد. بیست و هفت هشت سال زده اید در سر و کول هم، با هم بزرگ شده اید. پدرش دوست پنجاه ساله پدرتان است و یه جورایی برای خودت حکم عمو را دارد. شازده پسرش؛همان که با هم بزرگ شده اید؛ کلی رفیقتان بوده زمانی،کلی ازش خاطره دارید،کلی روزهای خوب را پشت سر گذاشته اید با هم. بعد یک هو غیب می شود. در جمعها حاضر نمی شود. کار را بهانه می کند و می رود که می رود و  دیگر نمی بینی اش. بعد از یک سال و اندی کسی زنگ می زند که فلانی برگشته اما دیگر آنی نیست که می شناختی اش. یعنی دیگر شازده نیست، یک خانم ترگل و ورگل است که از هر انگشتش هزار هنر می ریزد و خواستگارها پاشنه در خانه اشان را از جا درآورده اند. نیشتان را ببندید ماجرا به همان اندازه که خنده دار است رقت انگیز هم هست. البته نه برای خودش که گویا کلی دارد کیف می کند از این وضعیت بلکه برای ما که هی داریم فکر می کنیم اگر ببینیمش باید چه کار کنیم. یعنی من نمی دانم باید با آن ور معاشرت با پسرم باهاش روبرو شوم که مودب است و خانم است و همیشه یک لبخند ملیح دارد یا آن ور معاشرت با دختر را برایش رو کنم که شلوغ است و جیغ و جیغو و به شدت بی ادب. بعد اصلا نمی دانم می توانم جلوی خودم را نگه دارم و موقع گفتن اسم جدیدش نخندم. اصلا می توانم مستقیم نگاهش کنم بی که رد خنده در چشمهایم باشد. بعد تازه کلی سوال در ذهنم است که نمی دانم می توانم ازش بپرسم. ناراحت می شود یعنی یا اصلا من رویم می شود بپرسم؟ خوب درست است که دختر است اما عمر دختر بودنش به ٢ ماه هم نمی رسد، ناسلامتی ٢٧ سال پسر بوده ها. تازه مادرش به مادر ما گفته که چند تا خواستگار پر و پا قرص هم دارد. بعد گویا مادر ما هم آبی در چشم گردانده و آهی کشیده و زیر چشمی ما را نگاه کرده که شلنگ تخته زنان سر گذاشته بودیم پی برادر جان که پس گردنی اش یک موقعی بی جواب نماند خدای ناکرده . چون وسط همان جیغ و داد شنیدم که زیر لب داشت چیزی می گفت در مایه های اینکه فلانی ٢ ماهه کلی خواستگار پیدا کرده حالا تو با ٢٨ سال سن هی بالا پایین بپر. می بینید اوضاع به شدت رقت انگیز است...


 
 
از نوروزی که گذشت
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩
 

روز نو شد

نوروز بود انگار

برای من اما

بی تو

بی روزی که از تو باشد

هر روز روز از نو است روزی از نو

می بینی

 من هر روزم نوروز است

اما هر نوروزی که پیروز نیست عزیز دلم...


 
 
ماجراهای من و ماشینم
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
 

آقای دزد

این درست که شما دیشب زمانی که این بنده حقیر در مهمانی حضور داشتم قبول زحمت کرده و در ماشین اینجانب را باز نموده اید صد البته به هزار زحمت. این هم قبول که آمده بودید بالا شهر که تحفه دندان گیری نصیبتان شود و در اتومبیل اینجانب هیچ چیز نبود غیر از یک ضبط که تازه سی دی خور هم نیست یک جفت کفش یک جلد از جان شیفته و مقداری کاغذ و چند تایی قلم که خوب پرواضح است که هیچ کدام به کارتان نمی آید اما این درست است که آن کلمات رکیک را الصاق کنید روی فرمان؟ نمی گویید یک خانواده قرار است از این وسیله استفاده کند؟ با این حال ابتکار جالبی بود که اسباب خنده ما را فراهم کرد و عیش دیشب را کامل نمود. فقط خواهشمندم دفعه بعد از کلماتی استفاده کنید که بشود بعدها به عنوان خاطره در جمع ازش یاد کرد...

                                                                                         با تشکر

                                                                  صاحب چهارچرخ بی مصرف دیشبی


 
 
سهم
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩
 

دنیایمان

جاده بود و باران

جاده را که با خود بردی

بارانش نصیب من شد

حالا بگو

در کدام مقصد

بوسه هایم را ببارانم بر تنت

در کدام مقصد ... ؟


 
 
برای دستهای خالی هفت سین امسال
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩
 

از امسال

تا هرچند سال

که خدا می داند

سال صبر و استقامت است

تا که برگردی ...

  • سال جدیدتان پرامیدتر، عاشقانه تر، مهربانانه تر ...