ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

برای تو که مظلومترین حسین زمان ما بودی
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
 

دریغا که دیر شناختمت. خودم را می گویم منی که هیچ وقت آنقدر درگیر سیاست نبودم. برای من، تو- تا همین چند وقت پیش حتی- ولیعهد امام بودی که به یکباره برکنار شدی. همان که مادرم با آه ازش یاد می کرد و در کنار بزرگانی چون طالقانی و بهشتی قرارش می داد. برای من اما آن لباست کافی بود تا دلخوریهای تمام این سالها را به حساب تو هم بگذارم. پدر معنوی آرزوهای سبز من این بی انصافی بود، این طور ناگهانی رفتنت. آن هم درست زمانی که داشتیم دلخوش می شدیم به بودنت، داشتیم باورمی کردیم سالها حصر خانگی از آرمانهایت دورت نکرده، داشتیم سایه پدریت را بالای سرمان احساس می کردیم.بگذار هرکه هرچه می خواهد بگوید. بگذار فریاد بلندت را انحراف، آزادگیت را ساده لوحی و شجاعتت را پشت کردن به آرمانها تعبیر کنند. بگذار آیت الله اول اسمت را حذف کنند و کوته بینانه فکر کنند که پیروز میدان اند. ما عشقمان را بدرقه راهت می کنیم عشق فرزندانی که از تو یاد گرفتند آزادگی چیزی نیست که بشود خانه نشینش کرد تبعیدش نمود یا وادارش کرد به سکوت. قدرت را می توان با زور به دست آورد حضرات اما چه خوشتان بیاید چه نه  قلبهای ما از آن کسی است که حتی داعیه رهبری هم نتوانست جلوی حق گویی اش را بگیرد کسی که بیست سال انزوا هم چیزی از حق طلبی اش کم نکرد کسی که تا ابد آیت خدا بر روی زمین باقی خواهد ماند...


 
 
جن گیر با طعم پیروزی
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
 

رفتیم جن گیر را دیدیم. کلی خندیدم و میان خنده هامان کلی هم فکر کردیم. به آن کاراکتری که دکتر بود آن هم یک شبه و صد البته مدارکش هم موجود. به جنابی و زنش که منفعل ترین آدمهای روی زمین بودند و گذاشتند جنها هر بلایی می خواهند سر زندگیشان بیاورند از بس به فکر مانکنهاشان بودند و لباسهاشان و صاحبکارشان و به دو روز بعدش فکر هم نمی کردند. از بس اسیر همین چیزهای کوچک زندگی بودند و یادشان رفته بود که شاید بشود بهتر هم زندگی کرد. همین بود که جنها سر و کله شان پیدا شد و همین زندگی دوزاریشان را هم از هم پاشاندند. که می دیدی وقتی به استثمارگر رو می دهی چطور با تمام قوا چنبر می زند روی تمام زوایای زندگیت و دیگر هیچ حق مسلمی هم حالیش نیست...  یعنی یک همچین نمایش تفکربرانگیزی بود این جن گیر وسط تمام آن خنده ها و شوخیهایش. حالا فکرش را بکن نشسته ای وسط قشقایی کلی آدم هم روی صندلیها و روی زمین بنفش از خنده. "منگنه" یکی از جنها در ورود "فرادنبه" صاحبکار سرجایش میخکوب شده که بگوید مانکن است در یک وضعیت نافرم و دست راستش به شکل وی در هوا،" جنابی" هم برای اینکه ثابت کند این مانکن است هی از این ور صحنه برمی داردش می گذارد آن ور صحنه، آن وی هم همین جور هست و بعد تو می بینی این وی را که همین جور قل می خورد و دست به دست تمام سالن را می گردد. می خواهم بگویم یک همچین ملت تفکربرانگیزی هستیم ما...


 
 
بودن یا نبودن مسئله همیشه همین است
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸
 

پری خانم شمس العماره خیلی خوشبخت بوده حتماً. آن لحظه ای که پایش را گذاشته روی اولین پله اتوبوس کسی بوده که از بین مه و دود پیدایش شود و اسمش را کشدار صدا کند و از بین باد بلند فریاد بزند:" پری خانم" . این را دیشب فهمیدم همان موقع که نامه apply  آن دانشگاه خارجی به دستم رسید و کسی نبود بغ کند که یعنی حالا می خوای بری واقعا؟ که گردن کج کند که نمی شود نری. که چشمهایش یک جور خوبی مظلوم شود و مهربان که دلم تنگ می شه اگه بری. که قلدر شود که چی می خوای بری ،من نمی ذارم. یا زیر گوشت زمزمه کند اصلا اگه بری فکر کردی من بی تو چه کنم خره؟ کسی که یک دلیل لعنتی باشد برای نرفتن. اصلاً می دانی دارم فکر می کنم درس خواندن هم بی کسی که از بین مه و دود پیدایش شود و صدایت کند کشدار وقتی پایت روی اولین پله غربت است مزخرفترین کار دنیا است...


 
 
ما هنوز هم بیشماریم
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸
 

ساعت ۶ ونکم . می پیچم سمت خواجه نصیر. خبری نیست. مردم می آیند و می روند. راننده ها مسیرهایشان را در گوشم داد می زنند. کسی گوشه ای باقالی می فروشد. سرک می کشم در دانشگاه شاید چیزی ببینم. هوا را بو می کشم شاید بقایای اشک آوری چیزی هنوز مانده باشد. پسری کوله به دوش از پله های دانشگاه پایین می آید کلاسش تمام شده لابد. نه اینجا خبری نبوده. لجم می گیرد از این آرامشی که اینجاست. انگار آن جا که اشک آور بود و باتوم آن جا که هراس بود و آن ونهای فنس کشیده یک دنیا از اینجا فاصله دارد. یکی بساط چای اش را ولو کرده روی کاپوت ماشینش. از این خطی هاست . پسر جوانی در گوشش وز وز می کند. صدایش یک هو می رود بالا. می گوید: "حاجی می گویند آن پایین شلوغ است ."  مرد نگاهش می کند شانه بالا می اندازد و زیر لب غرغر می کند:" که چه؟ هیچی هم نمی شود. همین جا را نگاه کن .اینهمه آدم دارند زندگیشان را می کنند بعد یک سری  ...."  بقیه اش را نمی شنوم. راهم را کشیده ام و رفته ام. بی خیال همه چیز به پاس این پایمردی در مبارزه خودم را به یک شهر کتاب مهمان می کنم. و فکر می کنم دلخوری ندارد که. اگر کسی هم مرا اینجا لابلای این قفسه ها می دید باورش نمی شد که تا همین یک ساعت پیش من هم جزء اغتشاشگران بودم. که چرا همه فقط از بدو بدوها می نویسند و از بگیر و ببندها. چرا از بعدش نمی نویسند.از وقتی که این آدمها  تاکسی می گیرند سوار اتوبوس می شوند که بروند خانه هاشان، که بروند خرید، قرار می گذارند هم را ببینند با هم شام بخورند انگار نه انگار اتفاقی افتاده. که اصلا حواسمان هست که چه قدر مدل زندگی کردنمان عوض شده که برای خیلیهامان مثل یک ماموریت شده که باید رفت. اما همین که قصد برگشت می کنیم خاک لباسهامان را می تکانیم و می شویم همان آدمهای سابق، می ایستیم در صف ماشین، کیسه های خرید در دستمان به هم لبخند می زنیم و از گرانی و آب و هوا حرف می زنیم. حق دارد پیرمرد که فکر کند فقط یک سری... از بس ما عادی این روزهای اغتشاش را زندگی می کنیم.


 
 
به احترام ۲۵ خرداد و تمام روزهای بعدش
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸
 

مرد به درد همچین روزهایی می خورد. که باشد، صاف زل بزند در چشمانت که تو کجا؟ بشین سرجات همین ما می ریم بسه. بعد تو سرتق بازی دربیاوری راهت را بکشی بروی و بدانی یکی هست که حواسش به تو هست حتی اگر چتر حمایتش از آن ور سیم نزدیکتر نیاید. بی مرد و حمایتش مبارزه سیاسی هم به آدم نمی چسبد...

پینوشت توضیحی:برای همه آنهایی که ما را باور ندارند ما اگر تنهاترین و غمگین ترین آدمهای روی زمین هم باشیم اما چیزی از رسالتمان کم نمی شود. ۱۶ آذر ما داریم می آییم...


 
 
جمعیت حمایت از کودکان کار - کیانا
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸
 

                                                کیانا

- همه کودکان حق برخورداری از بالاترین معیارهای بهداشتی و تسهیلات قابل حصول جهت درمان بیماری و بازیابی سلامت را دارند.

- همه کودکان حق دارند از آموزش برخوردار باشند.

- همه کودکان حق برخورداری از استراحت، داشتن اوقات فراغت، پرداختن به بازی و فعالیتهای تفریحی متناسب با سن کودک و مشارکت آزادانه در زندگی فرهنگی و هنری را دارند.

- همه کودکان حق برخورداری از حمایت در برابر بهره کشی اقتصادی و انجام کاری که به سلامت یا تحصیل او خللی وارد کند را دارند.

اینها را پیمان نامه حقوق کودک می گوید. کودک که می گویم هر انسان زیر ۱۸ سالی است که در دنیا زندگی می کند. آن افغانی سر ساختمان، آن که پشت چراغ قرمز گل می فروشد یا آنکه ترازو وسیله امرار معاشش است... همه را می گویم. همه شان بچه های همین آب و خاکند. همه شان بااستعدادند، دوست داشتنی اند. همه شان کودکند. می خواهیم کمکشان کنیم بچگی کنند. که رنگ بپاشیم به کودکیشان تا بزرگ که شدند؛ سروقتش که بزرگ شدند؛ چشمهایشان مهربان باشد. پر نباشد از کینه ،از بغض. می خواهیم دنیای آنها هم به اندازه دنیای بقیه بچه ها زیبا باشد. این حق آنهاست. حقشان را ازشان نگیریم...

۱) برای آشنایی بیشتر با جمعیت کیانا این و این را ببینید.

۲) به هم اطلاع دهید شناخت در سطح جامعه بهترین کمکی است که می توانید به ما بکنید.


 
 
برای تو و برای تمام کلماتی که مرا به تو می رساند
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸
 

نگاه کن

شعر هم از من می گریزد

کلمات هم نمی مانند

درست مثل دستانت

و من چقدر

دلم تنگ است

برای واژه

و برای تو

اصلا

بگذار همه بدانند

این دنیا

بی تو

بی کلمه

             - که هوای عشقت

                                       برقصانتشان-

برهوتی است...