ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

دردلهای یک آدم که از دفاع فقط چند ساعت فاصله گرفته
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
 

و اینچنین بود که ما در واپسین روز تابستان سنه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی به دریافت مدرک کارشناسی ارشد معماری با درجه عالی نائل آمدیم.

امید است هرآنکس در این یک سال اخیر با این بنده سراپا تقصیر برخورد داشته و از اخلاق بسیار خوب اینجانب مستقیذ گردیده - چه آنان که به روی خود نیاورده و به دل نگرفتند چه آنان که با من کمترین برخورد کرده  چه آنان که گام را از این هم فراتر نهاده و جوابی داده اند دندان شکن و در پاره ای مواقع دل شکن و چه آنان که به هیچ کجایشان هم حساب نکردند این حالات روحی ما را- این خطا را بر من ببخشایند که جبر زمانه اینگونه ایجاب می کرد . حلالم کنید و اگر توانستید از من به دل نگیرید.

                                                                                               والسلام 

پینوشت ۱: دو تا تبریک عالی دریافت کردم که لذتش کم از دریافت درجه عالی نبود. مرسی از هر دوتون خیلی خیلی زیاد( بعد یعنی این خیلی خیلی که نوشتم معلومه که یعنی چقدر؟؟؟)

پینوشت ۲: شاید روزی نوشتم از غربت امروز. نخواستم خلق خودم و شما را تنگ کنم. اما خواهم نوشت روزی از جایی که خالی مانده بود... 

بعد نوشت: به خاطر تبریک نابت یه دنیا ممنون


 
 
دردلهای یک آدم که با دفاع فقط چند ساعت فاصله دارد
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
 

می دانم ها که خبری نیست. که می روم و می آیند و یک سری سوال می پرسند من باب خالی نبودن عریضه و یک سری جواب می شنوند بی ربط و باربط. نمره ای داده می شود و خلاص. نیم نمره بالاتر و پایینترش هم خیلی توفیر نمی کند. بعد هم همه چیز یادت می رود انگار نه انگار که خانی آمده و رفته. فقط این بار مسئولیت را که می گذاری زمین روحت سبک می شود یک هو. دقیقا مثل بعد از کنکور می ماند. دقیقا فردایش صبح که از خواب بلند می شوی و ناخودآگاه داری برنامه می ریزی که کدام درس را اول بخوانی بعد یادت می افتد که ای بابا تمام شد رفت و یک خنده گل و گشاد می نشیند روی لبت. گیرم اصلا خوب هم نداده باشی امتحان را. همین نفسی که از سر آسودگی رها می کنی در فضا به دنیا می ارزد. همه اینها را می دانم اما نمی دانم چرا باز خوابم نمی برد از بس استرس دارم. فردا ساعت ۹ صبح پرونده ۲۱ سال درس خواندنم بسته می شود برای همیشه. برایم دعا کنید ... 

پینوشت : نمی دانم باز هم لازم به تذکر هست که بعضی زمانها را فقط با بعضی بودنها می توان از سر گذراند؟


 
 
برای ثبت در تاریخ
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸
 

شما را نمی دانم. اما من اگر بودم برای این خیابانهای روزمره معمولی اسم دیگری می گذاشتم. برای همین ها که کشدار لابه لای شهرم می چرخند و خودشان هم نمی دانند که کجا می روند. که برای من ولیعصر وقتی داری از آن پله ها سرازیر می شوی که برسی به  پارک ساعی یعنی روز زنجیره انسانی. زیرگذر آزادی وقتی با شتاب داری ازش عبور می کنی و چشمت می افتد به دورنمای میدان یعنی 25 خرداد. انقلاب، ونک، جام جم، هفت تیر، توپخانه و ... همه شان را خوب که نگاه کنی یعنی ما با فریادهایی که جا گذاشتیمشان در زمان و برق امیدواری چشمانمان.

شما را نمی دانم. اما من فارغ از تمام تحلیلها و محاسبات، فارغ از اینکه حضور میلیونی ما به پای کس دیگری نوشته شود یا نه و فقط برای اینکه حضورمان در سکون روزمرگیها گم نشود خواهم آمد به حرمت همان امیدواری جاری بینمان و به حرمت ایرانم و به حرمت آزادی ...

پینوشت: این متن مال دیشبه. مال اون ساعتهایی که دسترسی به بلاگفا امکانپذیر نبود. اما امروز  خواستم اینجا بگذارمش تا یادم نرود در چنین روزی من به ایرانی بودنم و به کنار هم بودنمان افتخار کردم.


 
 
کاش اینجا را می خواندید
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
 

این بارٍ زندگی بد چیزی است. گاهی نمی شود یک تنه به دوشش کشید. بعد الان دقیقا از این وقتهاست. وسط این زندگی شلوغ پلوغ من یک پایان نامه ای هم هست که عین بختک افتاده روی روزهایم و از بعد از عید جاخوش کرده روی اعصابم از بس شمارش معکوس شروع شده و من دست تنها نمی توانم به همه این کارها برسم . بعد این جوری که می شود شکلم عوض می شود تلخ می شوم و ساکت. آن قدر کسالت بار می شوم که خودم هم دلم برای اطرافیانم می سوزد از بس مجبورند این نسیم بدعنق را تحمل کنند. حالا دم دفاع این جوریها شده ام. بعد نمی دانم چی شد من که از افتخاراتم همین بس که همیشه یک تنه کارهایم را انجام می دادم  یه هو دیگر دلم استقلال نخواست. دلم خواست کسی بود گاهی کمی این بار را سبک می کرد. دلم محبت خواست و حمایت. دلم یک لبخند خواست و یک جمله فقط که اطمینان دهد همه چیز درست می شود. اعتراف می کنم هیچ وقت تنهاییم مثل این چند وقت این جور توی صورتم نزده بود. هیچ وقت این طور نترسیده بودم ازش. نمی خواستم کابوس چند ماه پیش دوباره تکرار شود. ترسیدم باز برگردم به همان روزها. از تنهاییم ترسیدم. از برگشتن به روزهایی که به پایان فکر کردم. از تمام آن روزهای بد که خواستم تمامش کنم قبل از اینکه همین دو تا و نصفی آدم زندگیم هم از دستم برود. از کجا معلوم دوباره یک جمله بشود یک معجزه و دقیقا در همان روزها یک نفر بی آنکه بخواهد و بداند مرا برگرداند به زندگی. این جوری شد که آمدم سراغتان. تنها جایی بود که می دانستم بی منت آغوش باز می کنید برایم. شرمنده بودم از اینکه این قدر سرگرم خودم شده بودم این چند وقت که سراغی ازتان نگرفتم. از دمدمهای عید فکر کنم. اما آغوشتان باز بود مثل همیشه. نگران بودم که مبادا ... اما خدا را شکر همه تان بودید. همه تان سلامت بودید. دلم برایتان تنگ شده بود حتی برای آن پیرزنی که هیچ چیز یادش نمی ماند و مرا که هیچ یادش نیست و تا مرا دید شروع کرد خاطره ای را که صد بار برایم تعریف کرده بود دوباره تعریف کردن. آمدم مثل همیشه موهایتان را شانه کردم بافتم به خاطرات جوانی مسن ترها گوش کردم و به داستان عشق و عاشقی جوانترها. اجازه دادم در آغوش کشیده شوم و نوازشم کنید که چقدر پوست تنم احتیاج داشت به نوازش. و چقدر روحم احتیاج داشت به این دوست داشته شدن. و خودتان نمی دانید که چه لطفی در حقم کردید. حالا به یمن نفس حقتان که برکت زندگی است کشیدن بار زندگی خیلی راحتتر شده خیلی راحتتر...


 
 
شبانه روز
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸
 

شب

پر است از صدای ساکت گریه

پیچیده در بستری

که روزی قرار بود

عطر تنی در آن بپیچد

و روز

پر است از تو

تویی که رفته ای

خیلی وقت است که رفته ای ...


 
 
رازهایی درباره زنان
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸
 

نشست تو ماشین. دستهاشو سفت گرفت به فرمون. گردن صاف،مستقیم خیره شد به جلو. انگار که می خواد یه بیانیه مهم صادر کنه، همونجور قاطع گفت: "نه". گفتم:"خود دانی ،ولی آنقدر تو با این بیچاره گفتی و خندیدی حالا چه رویاها که با خودش نمی بافه". گفت: "اشتباهشون دقیقا همین جاست. این آدم ،آدم من نیست که تونستم باهاش این جور راحت باشم.آدم من اون کسیه که وقتی دیدمش، دست و پام بلرزه، دلم هری بریزه پایین، همون که وادارم کنه گلوم خشک بشه ،درجه حرارتم بره بالا، استرس بگیرم و مدام به این فکر کنم که مبادا کاری کنم خوشش نیاد. آدم من اون کسیه که قلبمو بلرزونه.که اگه لرزید دیگه نمی شه پا بندازی رو پا و صاف تو چشاش نگاه کنی و هرکاری دوست داری انجام بدی بی توجه به حضورش. این راحتی بیش از حد یعنی این آدم فقط می تونه یه دوست خوب باشه نه بیشتر." بیانیه شو صادر کرده بود، دیگه تا خونه هیچی نگفتیم...


 
 
از این روزهای پراضطراب
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸
 

الان از آن وقتهایی هست که یک نفر باید ناغافل بیاید بنشیند کنار دستت و هی سوال پیچت نکند و هی راه حل ارائه ندهد. بگذارد کمی غر بزنی کمی گریه کنی کمی این بار تشویشت را سبک کنی. و بعد فکرش را بکن چه آرامشی به تو می دهد اگر دستش را آرام حلقه کند دورت و اجازه بدهد که تو بسری در آغوشش و بی هیچ پرسشی اجازه بدهد از دغدغه هایت حرف بزنی و از دلواپسیهایت. بعد چشمانت که مهربان شد دلت که قرص شد دوباره راهیت کند طرف زندگی. یعنی الان یک همچین رفاقتی دلم می خواهد. الان دقیقا از آن وقتها است...


 
 
من امروز
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸
 

...و نمی دانی چه تلخی غریبی گریبان آدم را می گیرد میان این چله نشینی صبورانه آرام آن زمان که می شنوی "دوستت دارم"  از آدمی که هیچ هم دوستش نداری...


 
 
برای دل کوچک یک دوست
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸
 

هی با توام. یک موقع خوف نکنی ها. تو تنها نیستی.بزار هرکی هرچی می خواد بگه اما  اگر من به تو گفتم هستم منظورم تا تهش بود. چشمشو در می یارم هرکی بخواد به تو و دنیات چپ نگاه کنه. اینو به همه بگو ...