ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

غزلواره ای برای تو
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
 

نگاهم کن

پا به ماه

حسی تازه ام

و کودکم را

از جنس عشق و غزل

به دنیا خواهم آورد

در سرای نور

اگر

چشمانت

رخصت دهند...


 
 
یک پست کاملا شخصی
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸
 

دیگر نمی شود. دیگر نمی توانم به این بازی قدرت ادامه دهم. اینجا آخر خط است. خوب که نگاه کنی می بینی مرا ایستاده ام اینجا میان آوار باورهایم. درست مثل آن مبارزی که خستگی در تنش مانده از بس فکر می کرده هدفش ارزش جنگیدن دارد و حالا در نقطه انتهایی مسیر به جای تمام آن چیزهایی که سرخوشانه تصورش را می کرده تنها چیزی که نصیبش شده از تمام دنیا یک هیچ بزرگ است. همان قدر بی رمق ایستاده ام اینجا. حتما می بینی ام اگر که خوب نگاه کنی...


 
 
مثلا شعر
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
 

بگذار

لحظه ها راه خود را باز کنند

از جایی حوالی نبودنت

چه فرقی می کند؟

وقتی من هنوز

لبریز می شوم

از حسی ناشناخته

آن زمان که

عاشقانه هایم

نرم می خزد

میان خطوطم

لای شعرم...


 
 
باز هم زندگی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸
 

من که یادم نیست. اما تصویر آن دخترکی که قصد بغل کردنت را داشته که فکر می کرده تو عروسک جدیدش هستی درست در اولین روزی که تو را به خانه آوردند باید دیدنی بوده باشد. همان لحظه ای که شروع کردی به گریه و دخترک از ترس پا به فرار گذاشت و پشت دیواری پنهان شد و تا مدتها دور و برت آفتابی نمی شده. این اولین آشنایی من و تو بوده گویا. اما بعدش را که یادم هست. تمام لحظات بزرگ شدنمان در کنار هم. تمام شیطنتهایمان. تمام بازیهایمان.تمام لحظه لحظه هایی که در کنار هم بودیم. پشت به پشت هم .دوش به دوش هم. و حالا امروز آن پسرک کوچکی که با گریه اش مرا فراری داد بزرگ شده. آن قدر بزرگ که تصمیم بگیرد خانه ای داشته باشد و خانواده ای. آن قدر بزرگ که تصمیم بگیرد همسر باشد همراه باشد تکیه گاه باشد. حالا دقیقا در همین لحظه که من نشسته ام میان حجم خالی اتاقم نمی دانم در مراسم امشب قرار است چه بگذرد. قصد همراهیت را هم نداشتم. از بس از خودم مطمئن نبودم. از بس می ترسیدم مبادا آن وسط اشکم سرازیر شود. اما قیافه بغ کرده ات را که دیدم نظرم عوض شد. اعتراف می کنم هیچ وقت به چنین روزی فکر نکرده بودم. به روزی که بروی که دیگر در این خانه نباشی. فکر می کردم لااقل تو برایم می مانی. دلم از همین الان برایت تنگ است. امروز که به رسم همیشه آمدی لباسهایت را جلویم ردیف کردی که بگویم چه بپوشی با خودم فکر کردم این آخرین بار است. از حالا به بعد کس دیگری پیراهنت را مرتب می کند کراواتت را می بندد. از حالا به بعد از کس دیگری راجع به رنگ لباست مدل مویت سوال می کنی از حالا به بعد با کس دیگری مهمانی می روی خرید می روی. و من می مانم بی دستهایت که پناه تنهاییهایم بود. اما مهم نیست. اصلا مهم نیست وفتی تو این همه خوشحالی. باور کن هیچ چیز به اندازه خوشحالی تو مهم نیست. دلت خوش خیلی خوش بلند بالای عاشقم...


 
 
کاش این فقط یک داستان بود
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
 

پسر مادر نداشت. خودش بود و پدرش که به تنهایی بزرگش کرده بود. روز ۱۸ تیر بود. پسر همراه نامزدش در خیابان بود که مامورها ریختند و با باتوم محکم به صورتش کوبیدند و کشان کشان با خود بردندش. نامزدش هیچ کاری نتوانسته بود بکند. دو روز بعد پدر را خبر کردند که پسرت در بیمارستان است. پسر آنجا بود با دو مامور و سر و صورت باندپیچی شده. پدرش چهار روز بالای سرش بود و پسر رفته رفته بهتر می شد. روز چهارم که پدر به دنبال دارو داروخانه ها را بالا و پایین می کرد پسر را با خود بردند. پدر که برگشت تخت خالی بود. روز ۸ مرداد برای پدر بدترین روز خدا بود. دارم فکر می کنم کدام لحظه اش سختتر گذشته بر پدر؟ آن زمان که زنگ زدند و گفتند که برای شناسایی برود یا آن لحظه که در آن یخچال باز شده و پسرش را دیده سرد و سنگین خوابیده با بدنی که یک جای سالم در آن نبوده  و با چشمی که شکنجه از بین برده بودش یا آن زمان که فهمیده تمام اعضای داخلی پسرش را درآورده اند یا شاید هم آن زمانی که آن برگه را جلویش گذاشتند که تایید کند پسرش در اثر بیماری مرده و حق هم ندارد برایش عزاداری کند وگرنه همین جسد را هم بهش نمی دهند. نمی دانم. اما آنها یک چیز مهم را یادشان رفته بود. که یک پسر قهرمان حتما حتما تربیت شده یک قهرمان است. پدر شجاعانه ترین کار ممکن را کرد. همان جا اعلام کرد نه برگه را امضا می کند نه جسد پسرش را می خواهد. دلش را سنگ می کند و از پسرش می گذرد اما سکوت نمی کند و به همه خواهد گفت که پسرش نمرده بلکه او را کشته اند آن هم به فجیع ترین شکل ممکن. و حالا چند شبانه روز است که در خانه پدر باز است مردم می آیند و می روند  بی اعتنا به مامورها عزاداری می کنند و ماجرا را برای هم تعریف می کنند. حتی شنیده ام خانواده های دیگر هم که حق عزاداری ندارند به آنجا پناهنده شده اند تا شاید بتوانند با خیال راحت برای عزیزانشان گریه کنند. پدر ایستاده مثل کوه . پدر حالا برای همه یک قهرمان است اما من می دانم ته دلش آرزو می کند کاش هنوز فقط برای پسرش پدر بود...


 
 
اساسنامه
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸
 

این تجربه جدید مثل پوست انداختن است. مثل بزرگ شدن. سخت است گاهی هم تلخ اما دارد زندگیم را زیر و زبر می کند و می دانم ته این ماجرا آن قدر اتفاقهای خوب هست که به تمام سختیهایش بیارزد.

دارم یاد می گیرم بین دوست داشتنهایم و دوست داشته شدنهایم تفکیک قائل شوم. دارم یاد می گیرم دوست داشته باشم بی چشمداشت بی توقع بی منت. دارم یاد می گیرم عشق دادنی است نه گرفتنی. دارم یاد می گیرم خوشبختی من در گرو خوشبختی آنهایی است که دوستشان دارم فارغ از اینکه آنها هم مرا دوست دارند یا نه. دارم یاد می گیرم تنهاییم را دوست داشته باشم و زندگی کنم البته به سبک خودم و یادم نرود که من نسیمی دارم که در قبالش مسئولم. نسیمی که خسته شده از انتظار برای رسیدن به روزهای بهتر. نسیمی که خودم باید آستینهایم را برایش بالا بزنم و تا ته خط کنارش بمانم. کنارت می مانم...


 
 
جهان خاموش
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸
 

من به جهنم

حواست هست

قاصدکها هم دیگر نمی پرند

باد هم نمی وزد

و جهان یک سره خاموش است

و حرفهایم

            -که قرار بود

                           در گوش قاصدکهایی بگویم

                                                              که باد برایت می آورد-

همین جوری روی دست دلم باد کرده

لااقل بگو

چه قدر دیگر منتظر بمانم

این عزای عمومی تمام می شود...

 

پینوشت کاملا بی ربط: تیتر امروز همشهری را دیدید؟ کاهش ناگهانی حقوق بازنشستگان نیروهای مسلح