ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

دمی با حافظ
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
 

می گن چهارشنبه ها روز حافظه. وقت اذان مخصوصا. و نمی دونم خودت خبر داری یا نه حافظ؟ یه موقعهایی این غزلهایت بدجور جواب تمام سرگردونیهای ماست. مثل همین غزلت که از غروب تا حالا یه رنگ دیگه پاشیده به روزهای مزخرف این چند وقت...

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست       آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود       در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست...


 
 
از دردلهای دوران نقاهت
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸
 

بعضی زمانها این جوری است دیگر. انگار ساخته شده تا محکی باشد برای عیار دوستیها. برای دلواپسیها دلتنگیها دلنگرانیها. این روزها که شروع می شود آرام دراز می کشی و منتظر می مانی ببینی چه کسی اولین نفر متوجه نبودنت می شود. که نیستی در خیابان نیستی سرکار نیستی در دسترس نیستی هیچ جا نیستی... این روزها که شروع می شود منتظر می مانی ببینی چه کسانی عدم حضورت را می بینند. شاید هم کمی نگرانت شوند و تو بتوانی متقاعدشان کنی که چیز مهمی نیست. شاید هم ترسهایت را در میان گذاشتی با آنها و حتی شاید یک کمی کولی بازی درآوردی و خودت را لوس کردی برایشان. و دلت ضعف می رود از تصور این صحنه...

اما ببین ته این روزها باید به کجا رسیده باشی که به جای اینکه دلت غنج بزند از این دوستیها همانطور آرام دراز کشیده باشی سرجایت چشم دوخته به سقف و آن موبایل بدون زنگت در دستت و هی با خودت فکر کنی اگر امشب همه چیز تمام شود فردا صبح چند نفر از ته دل خواهند گفت:"چه حیف" ...


 
 
دو کلمه حرف حساب
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸
 

اعتراف می کنم تازگیها نشانه هایت را نمی فهمم. قبل ترها صاف تر با من حرف می زدی. این طور که پر رمز و راز می شوی دیگر نمی توانم بفهممت. می خواهی به من چه بگویی؟

همه چیز از یک سال پیش شروع شد. از آن ساختمان کذایی که شرکت به آن نقل مکان کرد. از من که با دیدن یک نفر در آن شرکت دوباره هوس نوشتن به سرم زد. از پیدا کردن شغل جدید در شرکتی جدید که از مزایایش داشتن اینترنت بود و ولوجی که متولد شد و ...    و حالا درست در این روزها و بعد از یک سال شرکت باید به فکر بیافتد که تیم مهندسی را به ساختمان جدیدی منتقل کند و این جای جدید باید دست بر قضا همان ساختمان شرکت قبل باشد و من باید دست بر قضا در همان تاریخ دوباره به آنجا برگردم درست مثل یک لوپ بسته. انگار نه انگار خانی آمده و خانی رفته...

در این چند روز استراحت اجباری به همین چیزها فکر کردم. اصلا فکر می کنم این بلا را خودت از قصد سر من آوردی که دور از هیاهو و شلوغیهای دور و برم یک مقدار فکر کنم. ولی انگار فهمیدنت این روزها خیلی سخت شده. بعد از آن همه افت و خیز در این یک سال این بازگشت یعنی چه؟ می خواهی چه چیزی را به من بگویی؟ می خواهی همه چیز را فراموش کنم و از اول شروع کنم؟ یا می خواهی یادم نرود این حسی که حالا گریبانم را گرفته حاصل چه روزهای سختی است؟ نمی فهمم. به بزرگیت قسم نمی فهمم. می شود راحت تر با من حرف بزنی خدایا؟


 
 
همین جوری...
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸
 

دخترک هنوز هم مثل قبل است. هنوز هم کار می کند، هنوز هم دغدغه پایان نامه دارد، هنوز هم وقت کم می آورد. هنوز هم گاهی می خندد، شلنگ تخته می اندازد، سربه سر می گذارد، می زند، می رقصد. هنوز هم همان کارهای قبل را می کند بی کم و کاست...

دخترک را که نگاه می کنی هنوز هم مثل قبل است. فقط دیگر رویا نمی بافد. از بس بلد نیست رویاهایش را مدیریت کند. از بس این رویای آخر که یک هو ، بی هوا شد خود زندگی، خود واقعیت کار دستش داد. آن قدر غرقش کرد که یادش رفت همیشه آدم شروعهای بکر و پایان های افتضاح بوده...

دخترک حالا کز کرده در سکون روزمرگیهایش و دیگر هیچ وقت رویا نخواهد بافت...


 
 
درباره سپیده "درباره الی"
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
 

"درباره الی" داستان تنهایی سپیده بود به گمانم. همان دختری که خواهر همه بود. همان که هرکاری از دستش برمی آمد برای همه می کرد، از گرفتن بلیط هواپیما تا پیدا کردن زن. اما به وقت اندوه تنهاترین آدم جمع بود. همان که هیچ کس آغوش باز نکرد برایش. همان که هیچ کس حرفش را نفهمید، گریه اش را نشنید، دلداریش نداد. همان که رها شده بود به امان خدا درست مثل آن دیوار بلوک سیمانی نیمه کاره. همان که همراهش هم همراهش نبود. همان که در صحنه آخر تنهاییش بدجور توی ذوق می زد وقتی تنها نشسته بود پشت میز و همه در ساحل جمع بودند. همان که ...

همان که خاطرات دخترک غرغروی این روزها را ورق زد و یادش انداخت کسی جایی به او هم چنین چیزی گفته بود که :" تو تا وقتی خواهرهمه ای همه تحسینت می کنند اما توقع نداشته باش کسی عاشقت بشه." و این دخترک چه خوب می فهمدت سپیده...


 
 
در گوشی با خدا
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
 

هرچه قدر هم که بگویی نه، به همان بزرگی خودت قسم ،گاهی کسی باید باشد که تنگ در آغوشت بگیرد و بگذارد اشکهایت سرازیر شود و آرام در گوشت زمزمه کند:" دیوونه من باهاتم. گور بابای همه دنیا." تا تو یادت نرود که هنوز گوشه امنی در دنیا برای زندگی کردن هست...


 
 
 
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸
 

سکوتم که این طور غلیظ می شود و عمیق خودم را هم می ترساند. این انباشتگی خشم و نفرت که نمی دانم کجا، کی و چطور فوران خواهد کرد. این تلخی مدام که شُره کرده در زندگیم و می دانم این همه به خاطر چهار تا عکس و آن داستان کوتاه چخوف نیست. بیشترش به خاطر تردیدهای خودم است در این روزها و این دست و پا زدنهای مدام بین آنچه باید و آنچه هست و آنچه دلم می خواهد باشد.

سکوت می کنم به خاطر ولوجم که نمی خواهم مرگ و نیستی و سیاهی را در آن ثبت کنم و به احترام شمایی که دوست ندارم تلخ ببینمتان. روزی برمی گردم که باز همه از عاشقانه هایمان با هم بگوییم . روزی که سیاهی را پشت سر گذاشته باشیم. و ایمان دارم آن روز دور نیست. تا رسیدن روزهای روشن صبر خواهم کرد...

پینوشت: یعنی تاریخ خود را تکرار می کند؟