ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

رویا
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

حواسم که پرت بودنت می شود

تنم را جا می گذارد میان زمان

و بی هوا سر می خورد در حجم خالی بازوانت

تنگ که در آغوشش می کشی

 دلش که ضعف می رود

خنده مستانه اش را 

می پاشد در دنیایی

 که تنم میان زمین و زمانش گیر افتاده است...


 
 
معادله ریاضی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
 
  • نسیمی داریم که در برابر کتاب- موسیقی و فیلم کاملا بی ارده است. با در نظر گرفتن اینکه شرکت از اول فروردین اضافه کاریها را حذف کرده و از خالص پرداختی هم ۷۰٪ را پرداخت نموده است مطلوب است بررسی وضعیت او در ماه اردیبهشت؟

کمک...  = نسیم* (آقا فیلمی مهربان + سفارش گیتار جدید + نمایشگاه کتاب): راه حل  


 
 
جشن حضور
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

مرا بگیران

با هُرم حضورت

و مهمان پایکوبی ام شو

میان رقص شعله ها

قبل از آنکه تمام شوم

در فاصله دو نفس عمیق


 
 
راز
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

این روزها من بدجور سرگردونم بین چند تا فرشته شیطون که یه روز من باب شوخی تو دنیا جار زدن که می تونن آدمی را به زمین بفرستن که فقط آدمهای خاص اون را می بینند و مردمی که از اون روز تا حالا به روشون نمی یارن که اصلا من را نمی بینن و هی الکی به به و چه چه می کنن  و این وسط همه یادشون رفته سرنوشت اونی را که نه می تونه پابه پای فرشته ها به این شوخی بخنده و نه قادره خودش را از این سایه بودن خلاص کنه ...


 
 
دلیل زندگی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

هرچه دارم در طبق اخلاص

تنها رویاهایم را به من واگذار

و بگذار دستانم را بگیرد

در ادامه مسیر

و رهایم کند از بودن

همین برای من کافی است

کافی است...


 
 
یک بار برای همیشه
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

همیشه یک چیزهایی در زندگی آدم هست که نمی تواند بگوید. شاید هم گفت ولی نمی تواند توضیحش دهد. اگر از علتش بپرسی شانه بالا می اندازد که " خوب این جوری است دیگر. چه می دانم. چه سوالهایی می پرسید." این جوری است که زندگیها با هم فرق دارند آدمها با هم داستانهایشان با هم. داستان تنهایی من هم از همین هاست. به همین خاطر است که وقتی می گویم در تمام مدت زندگیم هیچ کس در زندگی من نبوده و من در زندگی کسی نبوده ام. که هیچ وقت دلم نلرزیده و دل کسی را نلرزانده ام. که برایم عجیب است وقتی دونفر با هم آشنا می شوند بعد تمام لحظاتشان را شریک می شوند از قدم زدن تا غذا خوردن تا خرید کردن تا ... از بس من هیچ وقت تجربه اینچنینی نداشته ام و هرچه قدر بیشتر بر این هیچ ها تاکید می کنم بیشتر ابروهایتان را بالا می دهید چشمانتان را گرد می کنید و من از صورتتان می خوانم که حرفهایم را جدی نگرفته اید. لطفا نپرسید:"پس این نوشته هایت از کجا می آید؟" چون مجبورم شانه هایم را بالا بیاندازم و ...

این را یک بار گفتم دیگر هم تکرار نمی کنم. شما را سر جدتان در کامنتهای خصوصیتان برای زندگی من و برای ذهن خودتان قصه نبافید و این قدر با این کارتان زندگیم را به صورتم نزنید. همین...


 
 
اندر فضایل کنسرت بانوان
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

آن کنسرت پژوهی را که خاطرتان هست؟ خوب ما انتخاب شدیم برای برگزاری کنسرت بانوان. و من دیروز در جلسه اول تمرین فهمیدم سختترین کار دنیا نه کار معدن و نه بازیگری بلکه جمع کردن تعدادی خانم دور هم در زمان و مکانی مشخص است. و سخت تر از آن داشتن تمرکز هنگام تمرین زمانی که بچه یکی چمباتمه زده روی زمین و مشق می نویسد و آن دیگری از نامزدش می گوید و تمرین به یک باره تبدیل می شود به سفره حضرت رقیه. و تو که مرخصی گرفته ای به هزار بدبختی ناگهان کاسه صبرت لبریز می شود و آنچنان جیغی می کشی که همه تا دو ساعت بعد را یک کله بدون حرف اضافه تمرین می کنند. خدا به خیر بگذراند آخر عاقبت ما را با این جماعت نسوان... 

بعد نوشت:ناتور دیگر به روز نمی شود. به همین سادگی به همین تلخی 


 
 
تبریک
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

...وقتی میان سالن شروع کردی آن حرکات ریز سرشانه هایت را که می لغزیدند بر بدنت و سر می خوردند تا خودشان را برسانند به کمرت همان موقع که نورهای سرگردان خط کشیده بودند بر تنت و تو می درخشیدی در آن لباس و در آن میانه یاد آن دخترک ده ساله ای افتادم  در کلاس چهارم که پیشم می نشست و چشم دیدن همدیگر را نداشتیم. همان که به خاطرش حاضر شدم ته کلاس بنشینم تا کنارم نباشد. یادت می آید؟ دوستیمان از همان جا پا گرفت از بین تمام آن لجبازیهای بچگانه و ادامه پیدا کرد تا همین امروز. چیزی قریب به ۱۷ سال. فکرش را بکن!! خودش یک عمر است. نوجوانیمان را با هم گذراندیم. شیطنتهای دبیرستان. شبهای پراسترس کنکور. تست زدنهایمان را یادت می آید؟ جوانی کردنمان را چه؟ همراهیمان را در تمام این سالها با هم. هیچ کدام کم نگذاشتیم. دوستی یعنی همین دیگر. این یار تازه ات هم جدایمان نکرد از هم. نمی دانم ولی چرا تمام مجلس چشمم پر بود. دیدی که. بغ نکرده بودم ناراحت هم نبودم یک لحظه هم ننشستم. فقط نمی توانستم حرف بزنم از بس این بغض لعنتی دست از سرم برنمی داشت. و خدا را شکر تمام کسانی که می شناختم کسی را داشتند که سرشان به آنها گرم باشد و کسی یاد من نیافتد وگرنه با این لرزش صدا نمی دانستم چه کار کنم. و با این دستانم که با رفتن تو بیش از پیش خالی مانده و با قلبم که پیش تو است همچنان و نگرانت که چه می کنی با اینکه می دانم دارد بهت خوش می گذرد. خوشیهایت مستدام عزیز دلم و قول بده خوشبخت باشی به اندازه عمق دوستیمان و به خاطر تمام همدلیهایت در تمام این سالها...


 
 
من این روزها
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

کار درست شاید این باشد که گاهی گوش بسپری به فرمان دل و آدمها و مناسباتشان را فراموش کنی . کار درست شاید این باشد که چند لحظه فقط چند لحظه فقط و فقط به خودت فکر کنی. و رها کنی هرچه که در دنیاست و بگذاری زندگی جریان داشته باشد همانطور که می خواهد. و آدم ها بیایند و بروند به هم طعنه بزنند فحش بشنوند کار بکنند عاشق شوند دعوا کنند ... زندگی کنند به سبک خودشان. و تو بنشینی در حاشیه به تماشا و بگذاری در سایه روشن حضورت زندگی نورهای کشدار بی رمق از مرکز گریخته اش را بپاشد رویت و تو را که چشمانت را بسته ای نگه دارد از آن همه ساعت های شلوغ و پرازدحام و بگذارد دور از هیاهو در حاشیه خلوت زندگی برای خودت رویا ببافی فارغ از هرآنچه که باید و هرآنچه که نباید. کار درست شاید این باشد گاهی...


 
 
فراموشی
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

یادم باشد

بنویسم بر برگه ای

بچسبانم به در اتاق

که "زندگی چیز خوبی است."

و تکرارش کنم روزی ده بار

و لبخند بزنم

به اندازه سه قاشق چایخوری در روز

و بشمارم ثانیه ها را

شصت بار در دقیقه

تا شاید یادم برود

زندگی بدون بعضی آدمها

اصلا هم چیز خوبی نیست...

پینوشت: برای کتایون و برای امیرحسین کامیار که دوست دارم فکر کنم برمی گردند خیلی زود و برای تمام دوستان نادیده ام


 
 
بوسه
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

و من از بس

مرده ام

در انتظار یک بوسه

برای دوباره زنده شدن

می ترسم

بوسه که نه

حتی تلنگری

خاک کند

جسد پوسیده ام را


 
 
دوستی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

نمی دانم می دانی یا نه؟ دوستی با دوستی فرق دارد.رنگ و طعمشان- جنسشان- مدلشان با هم فرق دارد. از بین تمام آدمهای رنگ و وارنگ دور و برت فقط بعضیها هستند که می توانی در حضورشان خودت باشی. آن لبخند مسخره رضایت را پاک کنی از صورتت و خودت باشی همان طور که همیشه آرزو کرده ای که باشی. نه اینکه بقیه دوستانت بد باشندها. نه اصلا. فقط بعضی وقتها دلت می خواهد حرف بزنی از دغدغه هایت و این حرف ها را فقط بعضی آدمها می فهمند. با آنها می شود ساعتها صحبت کرد بی آنکه موضوعش مد سال و مجلس خواستگاری و مهریه فلان کس باشد. با این آدمها می شود فیلم دید. می شود ساعتها در صف جشنواره ایستاد. می شود در یک سالن شلوغ منتظر شروع یک نمایش ماند. می شود آن مغازه کوچک خیابان انقلاب را برای پیدا کردن یک کتاب زیر و رو کرد. می شود ساعتها قدم زد و حرف زد. گاهی دعوا کرد بر سر کارگردان مورد علاقه. بحث کرد راجع به آنچه تازگیها دیده و خوانده ایم. می شود ساعتها در برابر یک تصویر ایستاد و شرح داد حسی را که شاید خیلی توضیح دادنی نباشد. می شود مرور کرد خاطرات صحنه را با هم. می شود آرزو کرد بلند پروازی کرد. گاهی می شود با یک دوست از دریچه دیگری به زندگی نگریست...

* برای سارای عزیزم به بهانه همراهیش در نمایشگاه عکس کیارستمی


 
 
تولدانه
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

و من به دنیا آمدم. ۲۷ سال پیش. میان دردهای مادرم و گریه های مادربزرگم و فریادهای پدرم که " بچه مهم نیست مادرش را نجات دهید." در شکوفه بارترین ماه خدا . و من نمی دانم چه کسی  اولین خوش آمد را  گفت به آن موجود دو کیلو و هشتصد گرمی زیر دستگاه.  اما چه اهمیت دارد مهم این است که من به دنیا آمدم...

تولدم مبارک


 
 
خاطرات یک مرده
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

ایستاده بودم بالای سرش و نگاهش می کردم. نگاه که نه کشفش می کردم. اولین باری بود که می توانستم این طور ببینمش از همه جهت این طور کامل. ظاهرش و باطنش را با هم. نگاه که نه درک می کردم. ذره ذره اش را جزء به جزءاش را. ناگهان دیدم که خون در راهش به مغز متوقف شد. دیدم که خون به مغز نرسید. دیدم که مغز جمع شد کوچک شد.و بعدش تونلی بود که مرا با خود می برد معلق و رها.با چنان سرعتی پیش می رفتم که احساس می کردم پوست صورتم کشیده می شود. اما روی زمین نبودم. انگار که جاذبه ای نبود و من همین جور وسط زمین و هوا به سوی روشنایی ته تونل کشیده می شدم. خاطراتم تمام و کمال از روی دیوارهای تونل عبور می کردند مثل فیلمی که بر پرده سینما پخش می شود و صداهاشان در هم گره می خورد و من هیچوقت این قدر همه خاطراتم را با هم ندیده بودم. و من هیچوقت این قدر سبک نبودم. چشم دوختم به آن روشنایی انتهای تونل و گذاشتم آرامشی که تا به حال تجربه اش نکرده بودم جاری شود در من.

ایستاده بودم بالای سرش دوباره. این بار می شناختمش و دیگر شگفت زده نگاهش نمی کردم. درکش می کردم و این بار تعجب نمی کردم انگار که از ازل همینطور بوده و تا ابد هم همینطور خواهد بود. دیدم که خون با فشار راهش را به مغز باز کرد. دیدم مغز که کوچک شده بود و جمع دوباره باز شد و من دیدم ضربان زندگی را که جاری شد در آن.

فشار بدی در سرم بود. احساس می کردم همین الان کاسه سرم سوراخ می شود و خون با فشار می زند بیرون. از ترسم چشمانم را باز نمی کردم. فکر می کردم باز کردن چشمها همان و بیرون زدنش همان. فقط  صدای مادرم را می شنیدم که پرستار را صدا می کرد. می خواستم بگویم من خوبم اما نمی شنید. پرستاری بغلم زد و روی تخت گذاشت. دکتر شیفت آمد با چند تا پرستار.صدایشان را می شنیدم اما آنها هم نمی فهمیدند که من خوبم. مادرم را بیرون کردند. بیچاره التماس می کرد که بماند اما بیرونش کردند. و خودشان هی سر هم داد می زدند که حواستان کجا بود و دکتر سر همه شان داد می زد که اگر طوریش بشود همه تان مسئولید.و من فقط گوش می دادم و دیگر تلاش هم نمی کردم که بگویم خوبم از بس که نمی فهمیدند.

صبح که چشمانم را باز کردم دکتر بالای سرم بود. تمام شب را انگار همان جا گذرانده بود. نگاهش که کردم گفت:"خوبی؟" و من در دل چندتا فحش نثارش کردم که من از همان دیشب خوب بودم .اما به جاش یه لبخند گل و گشاد تحویلش دادم. عطر مادرم که در اتاق پیچید همه چیز را فراموش کردم.بعدها گفتند که دچار افت فشار شدید شده بودی. چیزی حدود ۴. و برای  چند لحظه خون به مغزت نرسیده و فقط شانس آوردی که خون با فشار برگشته و در واقع یک سکته مغزی را رد کردی. آنها گفتند که در آن چند لحظه تو مرده بودی. هیچ وقت نتوانستم آن لحظات را شرح دهم کلمات کم می آورند  زبانم الکن می شود. اما همیشه خبرهای مرگ مرا می برد به آن شب. و امروز خبر مرگ یکی از اقوام دوباره مرا یاد آن شب انداخت. شبی که مرده بودم.


 
 
عشق
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

... میان عاشق و معشوق هیچ فاصله ای نیست. یعنی اینکه معشوق عاشق را می خواسته است پیش از زمانی بوده که عاشق معشوق را می خواسته است. بلکه باید گفت همه ناز و کرشمه های معشوقانه ابتدا از عاشق سر می زند. زیرا که عاشق پیش از وجود خویش خواستار معشوق نبوده است اما معشوق پیش از وجود عاشق خواستار عاشق بوده است. چنانکه شیخ ابوالحسن خرقانی گفته است:" خواست او بود که ما را خواست!"

 چه آمد روی بر رویم که باشم من که من باشم؟

که آنگه خوش بوم با او که من بی خویشتن باشم

مرا گر مایه ای بینی بدان کان مایه او باشد

بر او گر سایه ای بینی بدان کان سایه من باشم...

*مرصاد العباد من المبداء الی المعاد اثر نجم الدین رازی