ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

خداحافظ سال عجیب
نویسنده : نسیم - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸
 

گفته بودم که بعضی زمانها این جوری است. آن قدر عمیق که غرقت می کند که حل می شوی در آن. که می بردت با خود تا اوج آسمان وقتی غرق شعفی. آن قدر که فکر می کنی تا به حال اصلا شادی نکرده ای. که اصلا آن حس های قبل اسمش شادی نبود. و گاهی می کشاندت به عمیق ترین چاه دنیا. آن قدر تاریک آن قدر تنگ آن قدر بی انتها که فکر می کنی هیچ گاه از دست غمش رها نمی شوی. بعضی زمانها اصلا مال عاشقی است. مال آن عاشقیهای بی حد و حصر که ببرتت تا اوج آسمان و یا بکشانتت به ته چاه دنیا.

حالا این سال 88 با وی هایش  که همین جور قل می خورد در دستانمان، با امید چشمانمان، با پیروزی در قلبهایمان دقیقا از همان زمانهاست. تو می گویی تلخ، تو می گویی سخت، من می گویم سال عاشقی، سال دوستت دارمهای بی دریغ بی منت بی توقع. سال چشمان مهربان، دستان مهربان، قلبهای مهربان و فکرش را بکن چه قدر باید خوشبخت باشی که در چنین سالی عاشق شوی، حالا تو هی بگو تلخ، تو هی بگو سخت...


 
 
دل خوش سیری چند؟
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
 

من که دارم زندگیم را می کنم. نشسته ام در پیله ام و کار به کار کسی ندارم . من که دلم به همین چهار خط نوشته و آن چهار خط نت خوش است. من که دوستت دارم هایم را همین جوری یواشی توی دلم می گویم مبادا کسی از من دلگیر شود. من که یاد گرفته ام آرام و ساکت جاری باشم در حاشیه از بس وسط زندگی کسی نیستم. که وسط زندگی کسی بودن دل لرزیدن می خواهد و من آدم دل لرزاندن نیستم. تاوانش را هم دارم می دهم و تو چه می فهمی که تنهایی چه به روز آدم می آورد. حالا وسط این رنج مدام آمده ای که بگویی من با این کارها می خواهم وانمود کنم که خیلی خوبم. نه عزیز دل،من نه خوبم، نه دلم می خواهد که باشم، نه دوست دارم که وانمودش کنم. این به قول تو خوب بودن که مرا اینطور نگه داشته در انزوا به چه دردم می خورد؟ اصلا می دانی من هیچ چیز نیستم اشکهایم خیلی وقت است همه چیز را شسته و برده. دیگر چیزی برایم باقی نمانده. شما هم اگر نمی خواهید یار خاطر باشید حرفی نیست بار عاطر نباشید لااقل ...


 
 
چهارشنبه سوری
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
 

ما که آتشمان را برافروختیم به یاد سیاوش. از آتش پریدیم آن هم هفت بار و شعر سرخ و زردمان را هم خواندیم. فالگوش هم ایستادیم که جوابش یک آره درست و درمان بود. آجیلمان را هم خوردیم.آیینه هامان را هم گرفتیم. عکسمان را هم انداختیم. حالا تو بیا هی در این رسانه داد بزن که "چهارشنبه سوری وجاهت تاریخی ندارد." که بیا صاف در چشمان ما نگاه کن از پشت لنز دوربین و بگو:" اصلا وقتی ما بچه بودیم همچین چیزی نبود. این رسم کاملا جدید است." و من نمی دانم اشکال از چشمان شماست یا از لنز دوربین که  برای یک لحظه فکر می کنم نکند من دچار توهم شده ام و مادربزرگ مادرم آن همه خاطره نداشت از این شب.کاش کسی آنجا پیدا می شد زمان باد به غبغب انداختنت که" آنچه ریشه در تاریخ ما دارد نوروز است و آن هم با همت مسئولین ثبت جهانی شد." به تو یادآوری می کرد که همین نوروز هم سی سال است بر طبل وجاهت تاریخی اش می زنید. که اگر به همت مسئولینتان بود نوروزمان را هم برده بودند همانطور که خلیجمان را و مولانایمان را و ابن سینایمان را.که یادتان رفته این مردم هستند که تاریخ را می سازند نه تاریخ مردم را. ما تاریخیم و این شب وجاهتش را از ما می گیرد، حالا هی فتوا بدهید هی سخنرانی کنید ما که به یاد سیاوش آتشهایمان را برافروختیم...


 
 
اسفند با طعم بهار
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸
 

ایستاده ام رو به بهار

آغوشم باز

در انتظار شکوفه باران حضورت...


 
 
چگونه با چند روش ساده آخر هفته خود را به گند بکشیم
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸
 

-اگر حالتان خوب نیست کنتس نبینید. گول آن لباسها و قلعه ها و مجالس رقص و اینها را هم نخورید. شما ابدا با یک عشق شیرین کلاسیک طرف نیستید، آنجا فقط یک عشق دردناکِ وحشیانه قرون وسطایی انتظارتان را می کشد که البته برای زمانی که حالتان خوب است شدیدا دیدنش توصیه می شود.

-اگر حالتان خوب نیست برای قدم زدن بیرون نروید چرا که ممکن است دقیقا جایی بروید که پشت قفس طوطیهایش بالای آن پله ها کنار آن مجسمه شق و رق نشسته روی نیمکت پیرزنی باشد که دستش را حلقه کرده باشد دور گردن مرد جایی در دور را بهش نشان دهد در گوشش چیزی بگوید بلند بلند بخندد و سر بر شانه اش بگذارد. و دلت را بترکاند از درد آنقدر که بنشینی های های به گریه کردن و مردم که رد می شوند و با تعجب نگاهت می کنند نفهمند که تو دیوانه تری یا آن پیرزن.

-اگر حالتان خوب نیست اجرا نگذارید. اجرا گذاشتید زمستان را اجرا نکنید. زمستان را اجرا کردید حواستان باشد که حتما حتما در جمع یک سری بیننده بی حس و حال باشید. که اگر این طور نباشد و دم به دمتان بدهند و همه با هم همراهیتان کنند وای به حالتان ...


 
 
انتظار
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
 

مرد من

که سالهاست نشسته ته فنجان

و خیال بیرون آمدن هم ندارد

نمی داند

آنکه روزی لبریز از عاشقانه بود

دارد می میرد

بی که شنیده باشد

دوستت دارم...


 
 
تبصره
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸
 

از من به شما نصیحت . حواستان باشد هروقت خواستید از این مانیفستها برای زندگیتان صادر کنید لااقل تا دو هفته بعدش کنسرتی نباشد آن هم از نوع فرمان فتحعلیانش و بعد از مدتها. یا اگر بود قبلش مطئن شوید کسی هست که همراهیتان کند و تحت هیچ شرایطی جا نخواهد زد. نه اینکه به در و دیوار بزنید بلیط گیر بیاورید بعد همه دوستان محترم شروع به نق و نوق کنند که گران است و شب عید است و فلان و بهمان. که اگر اینطور شد آن مانیفستتان دیگر به درد لای جرز دیوار هم نمی خورد. از ما گفتن...

بعد می گویند آدم چرا افسرده می شود. والله ...


 
 
دوباره زندگی
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
 

افسردگی. اسمش همین است دیگر. همه چیز زندگی برایت علی السویه می شود. مقدارِ "که چی ها"ی زندگیت به شکل تصاعدی می رود بالا. از هیچ چیز زندگی لذت نمی بری. می مانی در یک حال سکون انگار که دکمه  pauseات را زده باشند. اینطوری است که گند می زنی در زندگیت و بعد شانه بالا می اندازی که چی حالا گند هم بخورد چه می شود مگر. به همین راحتی من هم 16 ماه زندگیم را هدر دادم.

شروعش کی بود را نمی دانم. جایی حوالی تابستان سال گذشته به گمانم. حواسم هم نبود که چطور اتفاق افتاد. مثلا نمی دانم یک روز صبح از خواب بیدار شده ام و با خودم گفته ام به نظرت بهتر نیست یک مدتی افسرده باشیم یا این خمودگی ارام آرام راه باز کرده در زندگیم. دلیلش را هم نمی دانم اصلا هرچه فکر می کنم تابستان سال گذشته با تابستان قبلش یا بعدش تفاوت فاحشی نداشت که مرا به این حال بیاندازد. هرچه که بود مرا از عرش به فرش آورد. می دانی مثل ماندن میان انبوهی از تاریکی است تا به نور نرسی نمی دانی در چه جهنمی سر می کردی. حالا اینها را می فهمم که ایستاده ام این ور مرز. حالا که دوباره می شود با مادر درددل کرد. که بگذاری برایت بگوید چه همه دلش برای جوجه اش تنگ شده بود که رسیده و نرسیده دنبالش راه بیافتد و تمام چرندیات روزش را برایش تعریف کند که چه همه دلگیر بود از این همه سکوت، از آن همه نگاه بی تفاوت، از شانه بالا انداختنهای بی قید، از این مدل زندگی نباتی و هی با خودش فکر می کرده اگر همین طور بماند اگر دیگر هیچ وقت آنطور از ته دل نخندد و من بخندم و او زیر لب بگوید دلم برای همین چشمهای خندونت تنگ شده بود...

شروعش را که نمی دانم کی بود اما پایانش را خوب می دانم. الان دو هفته است که ایستاده ام در نور و به خاطر تمام رنگها بوها طعمها به خاطر تمام روزهایی که می شد بشوند خاطره و از دست رفت هیچ وقتِ هیچ وقتِ دیگر اجازه نخواهم داد تاریکی زندگیم را ببلعد...


 
 
گنجشکی که لانه کرده در گلوی من
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
 

تو که می‌خوانی

بدان که هنوز دوستت دارم


و به خاطر توست


که هنوز می‌نویسم

روزی که جهان خواست بایستد

بگو به گونه‌ای از چرخش بماند


که من


در نزدیک‌ترین فاصله


ازتو مرده باشم...

 

فخری برزنده


 
 
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
 

ایدلوئوژیهایتان را بریزید دور. اینجا زمین است که اهمیت دارد و خاک و درخت. اینجا از آسمان خبری نیست. از آرمان بزرگ زندگی. از آن مبارزه دائم بین معشوق حقیقی و معشوق خاکی؛ عشق ازلی و عشق زمینی؛ از مبارزه همواره بین خدا و شیطان. اینجا از شعارهایی که عمری ذهن ما را با آن پر کرده اید خبری نیست که بدا به حال شما اگر به خاک دل ببندید و از افلاک بمانید. از احساس گناهی که گذاشته اید روی شانه هامان و جهنمی که برایمان ساخته اید برای رسیدن به بهشتی که نمی دانیم کجاست. بروید ببینید جهان آرمانی ای که آدمهایش بلد نیستند به هم دل ببندند همان است که نباید دل بهش سپرد که بازتان می دارد از افلاک نه آنچه شما عمری در گوشمان خوانده اید. اینجا محبوبش هم هو است هم او. اینجا از مبارزه خبری نیست. اینجا زمین است...

رونوشت به ابراهیم حاتمی کیا: فکر کنم باید یک دست مریزاد به شما گفت از طرف همه بچه های دهه شصت از بس "به رنگ ارغوان" تان حرف دلمان بود. نفست حق هنرمند...


 
 
تصمیم بزرگ
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸
 

تنها بوده ای تا به حال؟ من بوده ام برای سالیان زیاد، طولانی، متمادی. خسته چی؟ بریده و از نفس افتاده. من بوده ام. به ظاهرم نگاه نکن به لبخندهایم به آرامشم. گول زنک است. من نه مادر ترزام نه فلورانس نایتینگل. نه فداکارترینم نه مهربانترین. نه بخشنده ام و نه بزرگ. آنچه مرا عضو ثابت این جمعیتها کرده بود نه حس کمک به همنوع بود نه بشردوستی که میل به دوست داشته شدن بود، چیزی که همیشه از من دریغ کرده بودند. اما حالا تصمیمم جدی است. دیگر هیچ وقت هیچ وقت با هیچ گروه خیریه و  N.G.Oای همکاری نخواهم کرد. نه به این خاطر که بچه ها را دوست ندارم یا سالمندان را و نه به این خاطر که ریشه بشردوستی در من خشکیده، بلکه چون من نه مادر ترزام نه فلورانس نایتینگل. من فقط یک زنم و دوست دارم بی دریغ دوست داشته شوم نه به واسطه ازخودگذشتگیهایم. این را پیوست کن به آن استعفانامه رسمی تا شاید مجبور نباشی هی بپرسی آخه چرا؟...


 
 
برای یک دل بارانی در یک روز بارانی
نویسنده : نسیم - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸
 

آنکه دوستت داشت

دارد می رود

برایش دعا کن

غربت بارانهای بی تو

را طاقت بیاورد...


 
 
از دوستت دارم هایم
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸
 

ندیدی که اما مردت اشک ریخت دیشب وقتی اسمت را روی سن به عنوان فرد جدید گروه بردند. من هم اگر شانه به شانه اش ننشسته بودم نمی دیدم. نمی دانی چه قدر خوب است آدم مردی داشته باشد که بی فکر حرف و حدیثها اشک بریزد در جمع برایش و چه قدر خوبتر است آدم مادری داشته باشد که  یک سالن تشویقش  کنند و تو گل ببری برایش و در دلت بگویی نگاه کنید این زن مادر من است. نمی دانی چه حس خوبی دیشب به ما دادی. نمی دانی...

پینوشت: پستها را منتقل کرده ام اما ریدر لنگ این وبلاگ بیچاره را گرفته سر و ته نگهش داشته اما بدم نیست ها یک بار هم این وری باشد چه می شود؟ فقط از الان گفته باشم در این سر و تهی چیزی اگر از جیبش ریخت مال خودم است...

 


 
 
از دلتنگیهای روزهای بیخود روزمره
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸
 

فکرش را بکن. از شرکت جیم بزنی به هوای تمرین هر هفته موسیقی. اما به خودت که بیایی، ببینی نشسته ای در نزدیکترین پارک به کتاب خواندن با عطر خاک و گیاه، آن هم بلند بلند به سبک روزهای نمایشنامه خوانی. دور و برت خلوت باشد آنقدر که هوس کنی بروی روی صحنه. می روی. یک جاییش زانو که می زنی از زیر شاخ و برگ درختان دو جفت پا را ببینی که ندانی از کی آنجایند. سرک بکشی دختر و پسری باشند با چشمان گشاد شده. کتابت را بزاری کنار. یک پرده از "برخوانی آرش" ات را برایشان اجرا کنی :

"و اینک مردان؛ مردان ایران؛ با دل خود؛ با دل اندوهبار خود؛ می گویند: اینک ما چه می توانیم که کمانهامان شکسته، تیرهامان بی نشان خورده و بازوهایمان سست است. و راست و چنین بود. زیراک ایشان از جنگ دراز آمده بودند. که جنگ درازشان سخت بود. که کماندار از کمان و تیر انداز از تیر پیدا نبود..." *

 آنها کف بزنند و تو به سبک آن وقتها  اول خاک صحنه ببوسی بعد تعظیم کنی.  

بعد فکرتر کن که باران بیاید، تو هم که دیوانه باران از تاکسی پیاده شوی، خیس شوی، کوچه خالی باشد تو بلند بلند شعر بخوانی، چرخ بزنی و باز شعر بخوانی و باز خیس شوی  و فکر کنی که چه قدر دلت برای این چرخیدنها و رقصیدنها تنگ شده. آخ که دلم چه قدر برای صحنه تنگ شده...

* قسمتی از "برخوانی آرش" نوشته بهرام بیضایی


 
 
مهرنامه: تفسیر جهان آری؛ تغییر جهان نه
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸
 

آقای قوچانی عزیز

مهرنامه تان حتی اگر آن عنوان وسوسه انگیز روی جلد را هم نداشت یا آن مقالات را که فکر کنم کافی باشد برای درگیر شدن تا اردیبهشت سال بعد که قرار است شماره بعدش بیاید-اگر بیاید و امیدوارم که بیاید-  باز این ضمیمه ادب و هنرتان به دنیا می ارزید. به اندازه تمام مهری که جا گذاشته اید لای تک تک صفحات این ماهنامه جدید سپاس...

پینوشت: خوشایند نبود ولی فعلا اسبابمان را اینجا پهن کرده ایم. پستها را هم کم کم منتقل خواهم کرد. تا چه پیش آید...