ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

حرفهایی از ته ته دل+ یک سال
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
 

حرفهایی از ته ته دل

کافی بود سرت را برمی گرداندی

من هنوز ایستاده ام

چرا هیچ کس مرا نمی بیند؟

کسی با من قرار سینما نمی گذارد؟

کسی نگرانم نمی شود؟

همیشه تنها چای می خورم

تنها تب می کنم

تنها موسیقی گوش می دهم

فکر می کنم "تنها" یک آدم است

که این جا خانه کرده

اگر آدم است

چرا مرا نمی بوسد؟

بلند می گویم

و خوب گوش کن "تنها"

من

بوسیدن را خیلی دوست دارم

فخری برزنده

پینوشت توضیحی : روزهایی است که دلت به درد می آید از تنهاییهای تمام عمرت دقیقا وقتی فکر می کنی که با آن خو گرفته ای. روزهایی است که خلوتت بدجور توی ذوق می زند و یادت می اندازد تنهایی از آن دردهایی است که هیچ وقت برایت عادت نمی شود حتی اگر تمام عمرت را با آن سر کرده باشی. روزهایی هست که ...

پینوشت توضیحی تر: بد نیست آدم گاهی هم سرک بکشد به گذشته. همین دیگر. هیچ حرف تازه ای نیست...


 
 
از لابه لای دفتر خاطرات
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
 

تو/ میدان ونکی/ صبح جمعه/ آرام و بی دغدغه

یوسف آبادی/ باوقار و مهربان

ولیعصری/ سرریز از زندگی

تو/ عزیزی/ به وسعت تمام جاهای خوب دنیا

تو/حس ناب همه خاطره های شیرینی اصلا


 
 
یک سالگی ولوج
نویسنده : نسیم - ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸
 

تولد یک شکل خوبی است. آنقدر که می بینی بعد از یک سال از آن دخترک غمگین "شیرین نشاط" رسیده ای به این دخترک رقصان میان آب. که می بینی در این یک سال آنکه دمادم متولد شد خودت بودی حالا دیگر چه فرقی می کند که آیینه ات چند ساله شده باشد. یک همچین روزی بود در سال پیش که ... ولوجم یک ساله شد.

و یک تشکر ویژه از تو که بودنت را مدیون ولوجم و تولد پیاپی ام را در این یک سال مدیون تو. دنیا زیباتر است و من به آسمان نزدیکترم و این همه از توست. ممنونم...


 
 
اندر احوالات زندگی شرکتی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
 

ما لابد داریم خوب جایی کار می کنیم و خودمان خبر نداریم. یا شاید هم خبر داریم ولی از آنجایی که موجوداتی هستیم از بیخ و بن بر.انداز و آشوب طلب و صد البته اندازه بزغاله هم نمی فهمیم قصد وارونه جلوه دادن حقایق را داشته و قدر این سپاه نازنین که شرکت ما سرش را کرده در آخورش و حال و اوضاع ما شده گل و بلبل را نمی دانیم. وگرنه هر بچه ای هم اینها را می فهمد.اصلا کجا پیدا می شود شرکتی که سه ماه سه ماه حقوق ندهد و کارمندانش را تبعید کند به زیرزمینی که ذره ای نور ندارد و از دو هفته پیش هم در حال تعدیل نیرو باشد آن هم به شدت و با تمام قوا. تازه آنقدر به فکر کارمندانش باشد که فرم نظرسنجی بدهد که یا ایها الکارمندان ما خودمان می دانیم که چه قدر خوبیم و ماهیم اما نمی خواهیم کوچکترین چیزی خاطر عزیزتان را مکدر کند و از آنجایی که حقوق و نور و امنیت شغلی کیلو چند و در مملکت ما مسائل مهمتری وجود دارد به این سوالات پاسخ دهید:

- آیا تا به حال مافوقتان از شما درخواستی داشته که با ارزشها و اعتقادات شما سازگاری نداشته باشد؟

- امنیت فیزیکی محل کار خود را چگونه ارزیابی می کنید؟

و این سوال آخر که غوغا است:

- آیا از زندگی شخصی خود لذت کافی را می برید؟

یعنی در همچین شرکت خجسته ای مشغول به کار هستیم...


 
 
می سوزم تا تو شمع مجلس باشی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
 

"هر شب تنهایی" را نروید نبینید.نه به خاطر آنچه درباره اش می گویند یا نقدهایی که ازش خوانده اید. که مثلا آن لحظه های همراهی لیلا حاتمی با دخترک کشدار است و طولانی. نه به خاطر آن انشا خوانی بی روحش روی صحنه ها که اعصابتان را به هم می ریزد. و نه به خاطر تمام آن به به و چه چه ها در باب معنا بخشی به مذهب و بصری کردن لایه های درونی اعتقاد ,ایمان یا هرچی. به خاطر نگاه های حامد بهداد که بدجور گیر می اندازتتان. که می آید تا آن ور دیوارهای سالن دنبالتان می کند تا توی خانه می نشیند سر طاقچه روی مبل. چراغ را هم که خاموش کنید خودش را جا می کند زیر پتو که یادتان بیاندازد عاشقی چه چیز خوب دردناکی است. که "دچار باید بود"...


 
 
مسخ شده ها
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
 

صدای در که اومد تنها کاری که تونستم بکنم این بود که دستامو بگیرم جلوی صورتم. مامان که اومد تو اتاق گفتم:" هول نشی ها.هیچی نشده. آلرژیه. فقط انگار شدتش از همیشه بیشتره." دستمو که برداشتم چشمتان روز بد نبینه آنچنان جیغی کشید که نزدیک بود پرده گوشم پاره بشه. بعد هم کشون کشون بردتم دکتر. البته انتظارشو داشتم. از همون اول صبح که بیدار شدم و چشمهام باز نشد و دست زدم به پلکهام که شده بود عینهو بالشت. به خودم گفتم:"هی دختر رفتی جلوی آینه نترسی ها. دوباره پلکهات ورم کرده." اما اونی که تو آینه بود من نبودم به خدا. لااقل اون دختری که دیشبش رفته بود تو رختخواب نبود. اصلا اون دختر دیشب کجا و این هیولای امروز صبح کجا. توی همین هاگیر و واگیر صدای در اومد. مادام و موسیو از کلاس روز جمعه مامان برگشته بودند...

امروز هم نشستم تو خونه. نخندیدها. اما همش دارم فکر می کنم کاش "مسخ" کافکا فقط یه داستان باشه...