ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

تنها در همین فیلمها زندگی می کنیم
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸
 

بلد بودگیهای زندگیت را وردار بریز توی کیفت چه می دانم توی جیبت بزار همراهت باشند. خوب لازم می شود وقتی می گوید:" یه موقع می خواستم. الان نمی خوام." بفهمی یعنی چی.بفهمی آن نبودنهای به وقت نیاز و این بودن درست وسط جایی که جاگیر شده نبودن یعنی چی. بعد یه چیزهای دیگری هم هست که باید زندگیشان کرده باشی آن خنده های از سر سرخوشی و اینکه من شاهزاده ام و خودت بدانی که هیچ پخی نیستی و آن اتاق و ...  یه چیزهایی را هم باید آرزو کرده باشی گیرم که هزار سال از آرزویت گذشته باشد. که یادت بیافتد چه همه دلت آن آقای با ماشین مدل بالا را نمی خواهد. تیپ آلاگارسون نمی خواهد. زندگی لوکس نمی خواهد. مدیر عامل و آدم نابغه و فلان مدرک فلان دانشگاه و محاسبه مرخصی و کسری کار و دوزار بالا پایین حقوق نمی خواهد. دلت سکوت می خواهد ،خل خل بازی و عاشقی بی حد و حصر. دلت "آرامش انسانی" می خواهد. بعد این جوری می تونی بشینی دو بار سه بار چهار بار اصلا هرچند بار که دلت خواست زندگی کنی گور بابای اینکه هیچ وقتِ هیچ وقت شهرزاد هیچ سیامکی نبودی...


 
 
من و ولوج و مهمان ناخوانده
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
 

حتما مستحضرید که وبلاگ اینجانب مدت زمانی دچار اشکال شده بود. از من بیچاره فغان که ای ملت به دادم برسید از شما ملت ارجمند هم همکاری که واقعا مرا شرمنده الطاف بی دریغتان نمودید. این بود تا از جایی شنیدم فیل.ترینگی هست که فقط بعضی پستها را ناخوانا می کند. این شد که آستین همت بالا زده همین اندک دانش کامپیوترمان را به کار برده تا شاید فرجی شود. و در کمال تعجب دیدم اشکال نه در ساختار وبلاگ بلکه در پستهایی است که بله. هرکدام را که حذف می کردم پستهای قبلی نمایش داده می شد. در این لحظه بود که می خواستم از شوق بپرم وسط خیابان که یافتم یافتم .البته صبوری کرده و همانطور نشسته به این فکر کردم که خدا را شکر این فیلی که به نوشته های ما زده بچه بوده گویا و زورش فقط به همان نوشته های مزبور رسیده . چه می دانم شاید هم  فیل عاقلی بوده و عقلش رسیده خزعبلات بنده به هیچ جا برنخواهد خورد. خلاصه چون ما هم حالا نه به اندازه ایشان ولی در حد و اندازه های خودمان دارای هوش و ذکاوت هستیم اول پستها را حذف کرده بعد دوباره ثبت نمودیم و بدین ترتیب ولوجمان دوباره قبراق و سرحال و صد البته کامل به جمع وبلاگستان برگشته. باشد که همه گناهکاران خودشان به راه راست هدایت شوند وگرنه همه فیلها که مثل فیل ما عاقل از آب درنمی آیند. آمین...


 
 
پدر قهرمان من
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸
 

خانواده محترم جناب آقای م که بنده به عنوان فرزند ارشد در آن ایفای نقش می کنم یک زبان مشترک دارد و آن هم موسیقی است. پدر این خاندان پنج نفره آن طوری که برایمان تعریف کرده اند از جوانی با سازهایش زندگی می کرده. و این طوری بوده که من و برادرانم از زمانی که طفلی بودیم به قاعده یک فندق با دو-رِ- می – فاهای پدر بزرگ شده ایم. در این میان مادر محترم هم از این به قول پدر جان عشق بی نصیب نماند و شروع کرد سازآموزی. و حالا با دوستانش تصمیم به برگزاری یک کنسرت گرفته اند. آن هم گروه نوازی دف که هرکس اندک آشنایی با این ساز داشته باشد می داند صدای یک عدد از این ساز به تنهایی برای یک محله بس است. بعد گویا جای تمرین پیدا نکرده اند مادرجان از دوستان دعوت کرده برای تمرین تشریف بیاورند خانه ما که خانه است و آپارتمان نیست و طبعا محل مناسبی برای تمرین. حالا اینها را بگذارید کنار اینکه برادر کوچکتر در حال آموزش درام است و از صدایش چه بگویم که صد رحمت به دف. دیروز خسته و هلاک رفته ام خانه از سر کوچه پیچیده نپیچیده دیدم به به کنسرتی به راه است. رفتم داخل می بینم 12 نفر دف می زنند برادر محترم هم با آن طبل بزرگه درامش- که اسم تخصصیش را بلد نیستم و آدم را یاد میدان جنگ می اندازد- برایشان سرضرب نگه داشته و مادرم در انتهای هرقطعه وقتی دوستانش تعریف می کنند از درست شمردن پسرش و اینکه چه قدر خوب گام را نگه می دارد چشمانش برق می زند و با افتخار از شوهرش می گوید که همه اینها را مدیون اوست. که عشق به موسیقی را او جاری کرده در این خانه. که اصلا نمی تواند فکرش را هم بکند که اگر شوهرش از اینهایی بود که می آیند خانه تا شامی بخورند و دستوری بدهند احتمالا و بعد از هورت کشیدن چایشان خواب هفت پادشاه ببینند و ورد زبانشان این باشد که گرانی است و شما نمی فهمید و من خیلی زحمت می کشم و از این حرفها چطوری می خواست با او زندگی کند...

می روم به اتاقم. صدای این معجون غریب دف و درام هنوز هم به راه است. اما فکرش را که می کنم می بینم می ارزد. نهایتش دو ساعت دیرتر خوابیدن است دیگر ولی می ارزد به اینکه در خانواده ای زندگی کنی که یک زبان مشترک دارد. زبان مشترکی که داشتنش را مدیون پدر است. پدری که معنای عشق را خیلی خوب می فهمد...

بی ربط نوشت: یا ایها الناس کسی اینجا هست به من کمک کنه مشکل این صفحه را حل کنم؟ بعضی آی پی ها نمی تونند پستها را کامل ببینند. تو را خدا کمک


 
 
نگاه تو و دنیای من
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
 

نگاهت

به تنهایی کافیست

تا دنیایم را زیر و زبر کند

حالا

فکرش را بکن

اگر بخندی

مرا تا کجای این رویا خواهی کشاند...


 
 
ملکه ای که منم
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸
 

دیروز در پی برنامه های حال دهی به خود تشریف بردیم "محاکمه در خیابان" بینی. حالا چرا "محاکمه در خیابان" برمی گردد به ارادت قلبی این بنده حقیر به مسعود خان. چشمهایتان را برای من گشاد نکنید که در این یک مورد خاص این ذهن پوپولیستی من هیچ پز روشنفکری را برنمی تابد. خلاصه ما رفتیم سینما. در بدو ورود خانم گیشه ای یک نگاه عجیباً غریبایی به من انداخت که فکر کردم به خاطر تنها آمدنم است. سه طبقه سینما را با این حسرت طی کردم که چرا من تنها و این حرفها. اما متصدی،در سالن را که باز کرد دیدم چه خبر. خانم گیشه ای حق داشت به خدا. من بودم و یک سالن. یادم افتاد بچه که بودم در یکی از این قصرها – به گمانم کاخ شمس- یک سالن سینمای اختصاصی دیده بودم و چه قدر حسرت کشیده بودم و چه قدر دلم خواسته بود. و حالا یک سالن داشتیم اختصاصی،این ذهن من هم قربانش بروم دست به رویابافی توپ، در چشم برهم زدنی مرا نشاند جای ملکه قصه. و خوب از آنجایی که ما ملکه خوبی هستیم  اجازه دادیم چند رعیت هم در این لذات با ما سهیم باشند به شرط اینکه در برابر چشمان ملوکانه مان آفتابی نشوند و بروند یک گوشه ای برای خودشان آرام بنشینند. الحق و الانصاف آنها هم شرط بندگی را خوب به جا آورده شما از دیوار صدا شنیدید از این سه زوج محترم مستقر در سالن هم شنیدید، اما امان از این مجردها آرام و قرار نداشتند که. یادمان باشد دفعه بعد مجرد جماعت را راه ندهیم که سخت خاطر مبارکمان را مشوش نمودند از بس سه نفری به قاعده یک سالن سینمای پر و پیمان  آمدند و رفتند. با تمام این اوصاف نشستیم فیلممان را نگاه کردیم و حظی بردیم. شما که از این امکانات ندارید نمی دانید دیدن فیلم بدون کله اضافه و صدای خش خش چیپس و پچ پچ در گوشی چه قدر می چسبد. البته باید بلد باشی با غربت یک سالن ساکت و یک عالمه صندلی خالی کنار بیایی. اینطوری بود که تهش چراغها که روشن شد گذاشتم آنها زودتر بروند فکر کردم برای مقام شامخمان خوب نیست مرا این طور ببینند اشک بار. بین خودمان باشدها هیچ ربطی هم به فیلم نداشت و دلمان خواست. از بس گیر افتاده بودم بین آن همه غریبی. چرا اینطوری نگاه می کنید؟ ملکه هم آدم است دیگر گاهی دلش می گیرد خوب...


 
 
من بیکرانه ام
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸
 

نگاهت

خیسم می کند

اگر تنم را دریا کنم

از من طلوع می کنی؟


 
 
اغتشاش از نوع خانوادگی
نویسنده : نسیم - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸
 

گوشه امنی در این دنیا است که هروقت دلم آغوش بخواهد پناهنده می شوم آنجا. پیرزنی دارد گرد و قلنبه که مهربانی از چشمهایش می ریزد و  پیرمردی که می نشیند برایت کتاب خواندن با آن عینکش و با آن زبانی که برای بعضی کلمات نمی چرخد. و من از آن دختر دلتنگ غمگین تبدیل می شوم به نوه بزرگی که عشق پیرمرد و پیرزن را یک تنه در اختیار دارد. بعد فکر کن خزیده ای در آن خانه، کز کرده ای یک گوشه، دلت که گرفته هیچ، نمایش مسخره ای هم از حضور در حال پخش است. پیرمرد که از قضا بسیار هم مذهبی است بک هو می گوید:" من نمی فهمم کی پا شده رفته خوب شما که این همه آدم داشتین روز عاشورا می آوردید جلوی ما درمی اومدن دیگه." اول چشمانم گشاد می شود، بعد می گویم:" جلوی شما باباجی؟" پیرزن از آن طرف می گوید:" پس چی. از 13 آبان همه را رفته من هم اگه پا داشتم می رفتم." پیرمرد می گوید:" به ...( شوهر خاله ام را می گوید) می گم تو جلو نرو قدت بلنده شناسایی می شی. من کوچولو ام، گم می شم. تو هم دختر یه کم ورزش کن این جور که لاجونی که نمی تونی بدویی." بعد همه می گن چرا حالت خوب می شه می ری اونجا.  تو را خدا شما بگید این پیرمرد ماچ لازم نیست؟


 
 
بعد نوشت
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸
 

می دانی اصلا انصاف نیست غلیان احساس من صاف بیافتد وسط این روزهایی که همه چیزش رنگ سیاست دارد. که هی چپ و راست کامنت بگذارید خصوصی که فلانی صبر کن درست می شود کانهو فحش می ماند برای آدمی که منم آن هم از نوع خواهر و مادر. که مجبور شوی بیایی بعدنوشت بنویسی که ای ایها الناس آن پست قبل کاملا شخصی است. هی ربطش ندهید به هر ناکجاآبادی. بگذارید عزاداریش را بکند این دل من. به پیر به پیغمبر زخمش مال خودش است این قدر اجتماعیش نکنید.اندکی صبر و اینها را خودش خوب بلداست اما دردش می گیرد وقتی تو نفهمی هیچ کس نفهمد که در دل من چه غوغایی است. آخر دل است دیگر. نمی فهمد که الان سیاست از هرچیزی واجبتر است. ببخشیدش اما الان در دلش غوغایی است...


 
 
 
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸
 

یک سیم،یک کلید، یک ارتباط

این هجوم سرد دیگر با هیچ آغوشی گرم نمی شود

بیچاره مادرم

چشمهایم فقط به چشم او می آید

اما فقط همین

 او می رود تا رد بارانی چشمهایم را لای قیمه نذری جا بگذارد

و من می مانم

و سهم نیمه ام از مادر

آخر پسرها دو سهم می برند

او می رود

و آخرین تکه های تو را هم با خود می برد

دیگر به تو هم احتیاج ندارم

خدای بی معجزه


 
 
این درد با هیچ ترانه ای آرام نمی گیرد
نویسنده : نسیم - ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۸
 

 انگار از طولانی ترین سفر دنیا برگشته ام. نشسته ام در خانه اشک می ریزم و می زنم. می زنم و اشک می ریزم. مچ دستم درد می کند چشمهایم هم. اما دلم سبک نمی شود که نمی شود. در کدام طبقه آسمانت نشسته ای که پرپر شدن جوانهای سرزمینم را نمی بینی؟ مرا ببخش اما می دانی امروز به چه فکر کردم؟ که چشمانت را بسته ای گوشهایت را گرفته ای وگرنه می دیدی فقط سرها سرنیزه نبود.امروزعاشورا بود اینجا و ما از ته دل فریاد زدیم "هل من ناصر ینصرنی؟". فکر کنم دیگر وقتش است خدایا . نمی خواهی یاریمان کنی؟


 
 
دلتنگی
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸
 

چطور بگویم دلم برایت تنگ است

وقتی تو با جاده ها رفته ای

و من

هنوز خوشبینانه

در رویاهایم

پی آن کوره راهی می گردم

که از بین روشنترین علفزار دنیا

مرا به تو برساند...