ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

لحظه عاشقی
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸
 

زندگی

برای من

آن لحظه ای است

که در جذبه چشمان تو

گم می شوم...


 
 
1400
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
 

نشسته ام توی اتاقم. دو خط می خوانم دوخط می زنم دو خط می کشم دو خط می نویسم دو خط تمرین می کنم و وسط تمام این خط خطیها گاهی هم با خود فکر می کنم همتی باید برای جمع کردن اتاق. و بعد با خودم می خندم که از تو کدبانو در نمی آید.هنوز هم مثل قبل نه کار خانه بلدم نه آشپزی. و از این خیره سری خودم در انجام ندادن کارهایی که دوست ندارم غرق لذت می شوم درست مثل یاد نگرفتن زبان انگلیسی. مادرم در را که باز می کند تا می آید چیزی بگوید نیشم را برایش باز می کنم. نگاهی به اتاق آشفته ام می اندازد و به ساعت یعنی "برو بخواب می دونی ساعت چنده؟"  و من تا می آیم لب باز کنم خودش می گوید:" می دونم. سه دسته موجود تو دنیا هستن که شبها نمی خوابن." و با هم تکرار می کنیم:" جغدها- خفاشها- معمارها" و می رود که بخوابد و من باز بر می گردم وسط خط خطیهایم. از وقتی زندگی کارمندی را رها کرده ام تا هروقت که دلم بخواهد بیدار می مانم. آخر چند وقتی است که دفتر خودم را راه انداخته ام. دفتر خودم. دلم غنج می رود. اما فرصت خیال پردازی ندارم. متنم را می گیرم دستم و شروع می کنم از حفظ خواندن. فردا نباید توپوق بزنم به هیچ وجه. فردا بازبینی است و اگر از پسش بربیاییم اجرای خارج از کشور را گرفته ایم و این یعنی صحنه های پاریس مرا به خود می خواند. برای رسیدن به این آرزو پر از انرژی ام و می توانم تا خود صبح یک کله تمرین کنم. ولی آنقدر هیجان زده ام که افکارم متمرکز نمی شود باید به کسی بگویم. باید با کسی حرف بزنم. موبایلم که خیلی وقت است به زباله دان تاریخ پیوسته. از دوستان قدیم هم کسی باقی نمانده. این یک قانون قدیمی است دختر که ازدواج کرد حتما حتما باید با دوستان مجردش قطع رابطه کند.  یک قانون قدیمی تر هم هست اینکه پسرها با دختری که یک خورده گیج بزند و اصلا بلد نباشد عشوه بیاید حال نمی کنند. پس صفحه ولوجم را باز می کنم و برای دوست های نادیده ام می نویسم و برای دل خودم. و همین که غم می آید تا همین جور بریزد توی دلم به خودم نهیب می زنم که در آستانه ۴۰ سالگی خیلی هم دارد بهم خوش می گذرد پس بی خیال دنیا و تنهاییهایش می شوم و می روم که به کارهایم برسم...

پینوشت: شما در سال ۱۴۰۰. بازیی بود که مهراوه به آن دعوتم کرد. من هم باید سه نفر را دعوت کنم. الان نمی دانم . ولی اگر خودتان دوست داشتید اعلام آمادگی کنید. این هم یک جورش هست دیگر... 


 
 
بهار یخی
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸
 

گاهی هم این جوری است دیگر. آدم نوشتنش نمی آید از بس دلش مانده پیش جوانه های سرمازده. که هی فکر می کرد بهار می آید و یخ دلش آب می شود عاقبت. نمی دانست خودش خوب نمی شود که هیچ بهارش هم دیگر بهار نمی شود از بس پر شده از این دانه های سفید معلق در زمان ... و خوب می داند هرقدر هم که آفتاب زورش بچربد به این برف باز بدجور سردش می شود وقتی باد در آغوش خالیش می پیچد...


 
 
تنهایی دلچسب
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
 

خواستم چیزی بگویم

برای کسی

یاد تو افتادم

پی ات گشتم

میان رویاهای پاشیده ام

کنار دیروزهای رنگی

گم شده بودی

یا فراموشت کرده بودم من

که لابه لای تپش های قلبم هم نبودی حتی

می بینی

بعد از آن همه

دیگر نیستی

به همین راحتی

و قلب من این روزها

تنها زدن را خوب مشق می کند...


 
 
در مقام اشیا
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸
 

مادرم دیشب تعریف می کرد که استاد عرفانش در جلسه دیروز در مورد ذکر اشیا صحبت کرده. اینکه تمام عالم ذکر پروردگار را می گویند. که اگر گوش جان داشته باشی برای شنیدنش آن وقت می بینی که اشیایی که تو بی جانشان می پنداری و هرجور که دوست داری با آنها رفتار می کنی مثلا همین دیوار که در زمان عصبانیت با مشت بر آن می کوبی یا آن گلدانی که از بی حواسی ات پرت می شود و می شکند همین میز همین مبل همین تخت و ... همه همه پروردگارت را ستایش می کنند آن هم آن چنان عاشقانه که تو از انسان بودنت شرمگین می شوی.

و فکرش را بکن اگر گوش جان داشتی چه چیزها که نمی شنیدی و درست به همین خاطر است که باید حواست باشد که با هرچیزی چه رفتاری داری. که باید تشکر کنی از هر وسیله ای که کاری برایت انجام می دهد. که دیگر نمی توانی با خودخواهی با آنها برخورد کنی. که اگر احترامشان را نداشته باشی دقیقا زمانی که خیلی بهشان احتیاج داری حقت را کف دستت می گذارند.

و می دانید من به چه فکر می کنم؟ اینکه بعضی از ما حتی برای انسانها هم چنین ارزشی قائل نیستیم. گاهی با خود فکر می کنم انسان بودن خطیرترین وظیفه ای است که در زندگی بر دوشمان است. گاهی انسان بودن سختترین کار دنیا است خیلی سخت...


 
 
یک سکانس از زندگی من
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸
 

نمای خارجی. یک شب نسبتا سرد بهاری در اواسط فروردین شاید ۱۷ ماه .ساعت حدود ۹ شب. من در تاکسی. مادر پشت خط(فقط صدایش شنیده می شود.)   

  •  من: بله
  • مادر: کجایی پس؟  
  • من: تو تاکسی ام. دارم میام.
  • مادر: بابا دیر شد.مگه امشب قرار نبود بریم خونه آقای ...
  • من: شما که می دونی من همیشه همین موقع از سرکار برمی گردم. 
  • مادر: بله می دونم. حالا بجنب.دیر شد.  
  • من:من نمی یام. خیلی خسته ام.  
  • مادر: حالا کجایی؟ ما قول دادیم. مردم که مسخره نیستن.  
  • من: خوب شما برید. من که با شما کار ندارم.   
  • مادر: شما تشریف بیارید خونه که بریم.
  • من:من که صبح گفتم نمی یام.   
  • مادر: ببین همه معطل تو هستن ها.می خوایم شام بخوریم.دیر شد بابا 
  • من: خوب شما شامتون را بخورید. من خودم میام یه چیزی می خورم. گفتم که... نمی یام
  • مادر: نمی یای که نمی یای.کی با اومدن تو کار داره. نون پیش توئه. با چی شام بخوریم؟... (لحظه ای سکوت)راستی نون خریدی؟...                                                                

 
 
از این بهار سرد
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸
 

یه میز را تصور کنید تو تقاطع دو دیوار تو یه اتاق. تو کنج یه آتلیه. یه آتلیه با ۸ نفر آدم. پشت این میز یه نورگیر هست با شیشه های سرتاسری. و این طوریه که عکس مانیتور روی میز می افته روی شیشه. همچین صاف و واضح عینهو آینه. صاحب این میز همش سرش تو کار خودشه اما نمی دونه چرا اون ۷ نفر دیگه همش سرشون تو کار اینه. برای همین مجبوره پنجره پشت سرش را باز بگذاره که هی تو مانیتورش سرک نکشن.

این یارو صبح که داشت از خونه بیرون می زد هوا خوب بود. حداقل تو ده اونا هوا خوب بود. اما همین که تو شهر شما از اتومبیل کرایه پیاده شد واویلا... فکرش را بکنید اون تو تابستون هم با پتو می خوابه از بس هیچ وقت گرمش نمی شه. آن وقت وایساده بود وسط اون همه هوای سرد بی هیچ پوشش ضخیمی. یحتمل یخ میزد. از سر ۶۴ تو کردستان تا اون یکی سرش تو یوسف آباد هیچ وقت مسیری به این سردی را تو زندگیش نرفته بود. آن قدر که تو اون یکی سرش سوار تاکسی شد. بعد هی با خودش فکر کرد که چطور هرروز این راه را پیاده می رفته از کنار جوی آبش و سرشاخه ها را می شمرده و همین جور دل دل کنان می رسیده شرکت. چطور تا حالا یخ نزده؟

همین که تاکسی سر کوچه وایساد تندی پرید پایین و همون طور تندی رفت تو شرکت و طبقه بالا و بعد هم تو آتلیه. تندی شوفاژ را تا ته زیاد کرد و به بقیه که همین طور به کارهای تند تندیش نگاه می کردند لبخند یواشی زد و یواش نشست کنار اون شوفاژ تا ته زیاد و اون پنجره تا ته باز. و از اون موقع هی داره فکر می کنه کاش می شد شوفاز را بغل کنه با هم برن خونه. وگرنه این دفعه حتما حتما یخ می زنه طفلکی...


 
 
از ایده تا فرم
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸
 

فقط خدا می داند که چه قدر سخت است زمانی که ایده هایت خط نمی شود. اصلا سخت ترین قسمت ماجرا همین جاست. همین خطهایی که باید روایت کنند چیزهایی را- تو اسمش را بگذار کانسپت ایده دغدغه- و نمی شود که نمی شود. در را می بندی خود را حبس می کنی و فکرت را مثلا رها. کاغذهایت  پر از خط می شود و دوروبرت پر می شود از کاغذ و خودت پر می شوی از چیزی که بقیه می گویند خالی. خلاقیتت ته می کشد و فکر می کنی که دیگر امکان ندارد پروژه دیگری را به سرانجام برسانی که هرچه داشته ای قبلا خرج کرده ای که بیشتر چیزی نداری. بعد هی به خودت فحش می دهی که این رشته بود خواندی تو که استعدادش را نداشتی. خوب می رفتی از این رشته های دو دو تا چهار تایی می خواندی. از همان هایی که برای هر مسئله اش فرمولی را کس دیگری جای دیگری زمان دیگری پیدا کرده. از همان هایی که مسئله هایش درگیرت نمی کند شخصی نمی شود خودش را هی نمی چپاند در زندگیت. از همان هایی که جواب هایش همیشه یکی است که کاری به جغرافیا ندارد که کاری به فلسفه به تمدن به فرهنگ ندارد که کاری به تو ندارد. اصلا آن موقعها که هی تکرار می کردی "یا معماری می خوانم یا اصلا دانشگاه نمی روم" یا آن موقع که از همان رشته های دو دو تایی قبول شدی در همین تهران خودمان و همه گفتند:" حیف است." و تو خیلی فیلسوف مابانه گفتی:" حیف عمر من است که در رشته و شغلی بگذرد که هیچ لذتی برایم ندارد." و یا حتی سال بعدش که قبول شدی بالاخره و در ابرها سیر می کردی با خود فکر کردی که اصلا آدم این ماجرا هستی یا نه؟اصلا می دانستی که فقط خواندنش کافی نیست که باید بلد باشی اش که یک جور خاصی است مثل سیال گرم لذت بخشی که جاری می شود در زندگیت که دیگر حتی یک لحظه رهایت نمی کند. می دانستی این ها را؟ بعد کز می کنی یک گوشه کاغذت را می چسبانی به دیوار . می نشینی جلویش چهارزانو و نگاهش می کنی و هی غصه می خوری که حیف است این همه ایده ناب ننشیند روی کاغذ. به خودش هم می گویی و سر دردلت باز می شود که خودش بیاید دستت را بگیرد و بگوید که دوست دارد چه شکلی باشد. که خودش بهتر می داند. سرت را می گذاری روی دیوار و توی گوش کاغذت هی زمزمه می کنی. برایش می گویی که اگر خودش نخواهد تو هیچ کاری نمی توانی بکنی خودش باید بخواهد. و چشمانت را می بندی . می خواهد. در ذهنت صدایش را می شنوی و حالا پشت پلکهایت آرام آرام خطها جان می گیرند و تو که حالا سرشاری از نشئه همان سیال گرم لذت بخش می ترسی چشم باز کنی خطها را فراری دهی و همانطور خطهای ذهنت را روی کاغذ می نشانی. بعدا- مثلا فردایش- که ماکتش را ساختی و اتودش را زدی تلخیها همه رفته اند و تو باز پروژه ای داری که مال توست و تو حضور داری در آن. که این خالی و پر شدن مدام را بارها تجربه کرده ای در این ۸ سال. می نشینی تکیه می زنی به دیوار ماکت را می گذاری جلوی رویت و همان طور که داری چایت را جرعه جرعه سر می کشی با خودت فکر می کنی که چه قدر خوب شد که از آن رشته های دو دو تا چهار تایی نخواندی.


 
 
شب و بارون و بهار
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸
 

اولش فقط پایان نامه بود و یه عالمه خط - گیج و ویج و واخورده درست مثل خودم - منم بودم و اون ساعت گرد روی دیوار هم بود که هی می رفت و هی به فکر من نبود. اما پنجره که بارون اش گرفت خطهای گیج گیجیمو دادم بهش بعد خودمو بغل زدم یه عالمه شب خیس بهاری مهمونش کردم. یه وقتهایی این پنجره عجیب نعمت بزرگیه.


 
 
از برکات سال جدید
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸
 

در اولین دقایق سال جدید و در پی فرموده های آقا در باب صرفه جویی و اصلاح الگوی مصرف کامپیوتر من دعوت ایشان را لبیک گفته و دقیقا بعد از سال تحویل زمانی که این بنده سراپا تقصیر عزم را جزم کرده برای عرض تبریک سال نو گرافیکش را آنچنان علیه من شوراند که تمام صفحات را به شکل آکاردئون مرحوم پدربزرگم نشان می داد. سپس چون دید که درس عبرتش را در دل سیاه من راهی نیست ناگاه ندایی برآورد که:" ای دختر ما تو را با نشانه هایی کوچک پند دادیم تا الگوی مصرفت را اصلاح کنی و این قدر در استفاده از کامپیوتر و ایضا اینترنت اسراف ننمایی ولیکن تو اعتنایی ننمودی پس از این پس ویندوزمان بالا نمی آید تا جانت بالا بیاید. باشد که عبرتی باشد برای دیگران." و اینچنین ما از نعمت کامپیوتر محروم شدیم.

و اینک پس از یک هفته مذاکره با کامپیوتر عزیز ایشان قول مساعد داده که در صورتی که بنده خودم را اصلاح کنم ایشان هم از در آشتی با من درآید. باشد که گناهکاران همه به راه راست هدایت شوند. آمین...  

پینوشت با تاخیر: سال نو مبارک