ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

جادوی تو
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧
 

چه جادویی داری تو؟

که هروقت از راه می رسی

آن تکه گوشت لخت و سنگین افتاده ته سینه ام

هوس پرواز دارد

آمدنت را مردم شهر

از دخترکی می فهمند

که دلش را به نخی بسته

تا هی برای خودش بیخودی بالا نرود ...

پینوشت : کنسرت را پژوهیدیم یا کنسرت ما را پژوهید در هر حال امروز شنبه است و تا اطلاع ثانوی از امتحان خبری نیست.


 
 
باز هم من و امتحان
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧
 

حالا هی من بگویم مرا در برج امتحان زائیده اند شما هی نیشتان را برای من باز کنید. هنوز نفسی به راحتی نکشیده بودیم که امروز استاد موسیقی ام تماس گرفت و گفت:" آماده باش. جمعه کنسرت پژوهی است."

این کنسرت پژوهی هم از آن مقولات است ها. یک سری آدم دور هم می نشینند و هرچه در چنته دارند رو می کنند و یک سری استاد هم همینجور بر و بر نگاهشان می کنند و محکشان می زنند برای اجرای کنسرتهایی که در پیش است. البته تا اینجای مسئله خیلی مهم نیست. ماجرا از آنجا مشکل دار می شود که من برای امتحان کلاس هفته پیشم را کنسل کردم و باز برای امتحان دو هفته است که دست به ساز نزده ام. و استاد خوش خیال بنده مرا به عنوان یکی از بهترین شاگردانش معرفی کرده. فکر کنید اگر من از پسش برنیایم چه آبرویی از بیچاره می رود.

باز شروع شد بی خوابی استرس و ... نمی دانم این کنسرت پژوهی را دیگر کجای دلم بگذارم. 

بعدنوشت: من دارم از استرس تلف می شم شما می گید چی می زنی. بابا انصافتون را شکر. گیتار می زنیم از نوع فلامینکو


 
 
امیدوارانه
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧
 

می آید  

می بارد  

می بوسد 

می ماند ...                                                                                                            

... می دانم

 

 

 


 
 
شب خاطره
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧
 

دیشب خسته بودم خیلی. خسته دو روز امتحان و خسته کار و به کلی خواب احتیاج داشتم. فقط وقتی گفتید که مهمانی جمعه را به شنبه موکول کردید تا من هم بیایم نتوانستم نه بگویم. مهمانی که نه دور هم جمع شدن. دور هم جمع شدن چند دوست دوران دانشگاه. آمدیم همدیگر را دیدیم خانه صاحبخانه بیچاره را زیر و زبر کردیم و کلی حرف زدیم از همه چیز . از پایان نامه هامان که همین طور روی دستمان باد کرده از دانشگاه از خاطراتمان که با هم داشتیم و از اینکه چقدر دلمان برای هم تنگ شده بود.

چقدر دلم برایتان تنگ شده بود.برای شوخی هاتان که شاید گاهی از حد می گذراندید و وقتی ماجرا به اینجا می رسید یکی می گفت:"صلوات ختم کنید." دیشب چقدر از حد گذراندیم و چقدر این جمله تکرار شد. و امین که می گفت:" دیگه صلوات جواب نمی ده باید ختم قران کنیم." بی ادب شده بودیم شاید.می گفتید به خاطر کله های داغمان است اما من می دانستم به خاطر دلهایی است که گرم شده است از این حضور دور هم .در کنار هم بودن گستاخمان می کند. چقدر دلم برای این گستاخیها تنگ شده بود. برای باهم شام خوردنمان برای باهم موسیقی گوش کردنمان برای گفتگوهایمان که از هر دری وارد می شدیم آخر باز برمی گشت به معماری و آزمون دکتری و پایان نامه و ... برای همه چیز این جمع ۵ نفره دلم تنگ شده بود.

کاش دفعه بعد که می بینمتان این قدر دلتنگیهایم بزرگ نشده باشد برایتان دوست جانهایم.


 
 
نظام مهندسی اندر برج امتحان
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧
 

فکر کنم مادرم من را در برج امتحان زائیده از بس این امتحانهای من تمام شدنی نیستند. در راستای همین موضوع امتحان نظام مهندسی دادم توپ.اگر نبودم امتحان داشتم. قهر نکرده بودم و از زندگی هم سیر نشده ام. پست قبل هم تاریخ مصرف داشت. بعد از آن دیگر نه عصیانهای یک روح سرکش بلکه فقط و فقط یک مشت خزعبلات بود من باب لوس کردن خودمان. البته می دانم که به نشیمنگاهتان هم حساب نکردید.باز به نسیم که هوایمان را دارد اساسی. در هر حال من با نسیم آشتی کردم و با هم رفتیم امتحان نظام مهندسی دادیم و البته پدرمان هم درآمد. دو روز پشت هم از ساعت ۹ صبح تا ۶ بعدازظهر. و این در حالی بود که بقیه رشته های هفتگانه ساختمان فقط یک امتحان تستی داشتند که بیشترین زمانش ۲۰۰ دقیقه بود و منابعشان حداکثر ۱۰ کتاب. و این یعنی ما با نزدیک به ۹۵۰ دقیقه امتحان و منابعی بالغ بر ۳۵ کتاب خیلی مهندسیم.(به کوری چشم تمام کوته ذهنهای تاریخ که قادر به تشخیص این فصل مشترک هنر و مهندسی نیستند اجماعا تو روحشون)


 
 
روزهای بی خود
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧
 

نسیم این روزها را دوست ندارم. نسیم بغض دار و تلخ و خاموش. با چشمانی که با تلنگری پرآب می شود. با لبهایی که دیگر نمی خندد. با دستانی خالی و با قلبی خالی تر. رویاهایم را کجا جا گذاشته ام؟ در کدام پیچ روزگار؟ از کی این همه رها شدم و سایه؟ از کی؟

یادت می آید نسیم دست هم را می گرفتیم و می رفتیم پا به پا قدم به قدم؟ یادت می آید هروقت دلت می گرفت دستانم را حلقه می کردم دورت و آن قدر فشارت می دادم تا آرام شوی؟ یادت می آید تا لب وا می کردی که گله کنی از تنهایی مدهوشت می کردم از خاطرات؟ یادت می آید می گفتم اگر ۲۶ سال همراهت بودم ۲۶ سال دیگر هم می توانم؟ چه شد که دیشب بغض چند ساله ات سر وا کرد که دیگر نمی توانم. دیگر حتی ۲۶ دقیقه هم نمی توانم. چه کرده بودم من آخر؟ می دانم دستانم دیگر گرمت نمی کند .می دانم آغوش می خواهی. می دانم قلبت تپش می خواهد و شور. می دانم به تنگ آمده ای از بی همنفسی. همه را می دانم.حتی می دانم از من بدت می آید که هیچ از موبایلت هم بدت می آید که هیچوقت زنگ نمی خورد. از اتاقت هم و از آن عروسک همیشه خندان روی تخت. به خصوص وقتی چمباتمه می زنی کنار کتابخانه دستانم را حلقه می کنم دورت. حتی ته دلم می دانم که از دستهایت که حلقه می شود دورت از دستهایم هم بدت می آید. برای همین است که این روزها اینقدر تلخی و خاموش. من منتظرت می مانم. می دانم که می دانی. تلخیت که تمام شد قصد برگشت که کردی کنار کتابخانه می توانی پیدایم کنی و من دوباره خودم را در آغوش خواهم گرفت.


 
 
به احترام ایمان ملکی
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧
 

بعضی از هنرمندها انگار جادوی خاصی دارند در کارشان. وادارت می کنند نفست را حبس کنی و به احترامشان لحظه ای متوقف کنی زمان را در فاصله بین دم و بازدمت.

بعضی از هنرمندها انگار بلدترند روح هنر را. می برند تو را با خود در چشم بر هم زدنی و رهایت می کنند تا بگردی خود را پیدا کنی در شکوه دنیایشان.

بعضی از هنرمندها انگار هنرمندترند اصلا.

ایمان ملکی از این دست است. سه کارش را که خیلی دوست دارم میزارم اینجا. بقیه را از سایت خودش ببینید. حتما لذت می برید.

فال حافظ

سرگیجه

آرزو


 
 
خانه ما
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧
 

گفته بودم که عاشق محله مان بودم قبل ترها؟ خانه های ویلایی در کنار هم نشسته بودند در امتداد خیابان وسیعی که دو ردیف چنار مثل دو ردیف سرباز از آنها حفاظت می کردند. خانه ها هم خیالشان راحت بود خودشان را ول کرده بودند روی زمین ولنگارانه.

نمی دانم چه کسی بود که بار اول در محله مان زیر گوش خانه ها نجوا کرد که " زیادی جا گرفته اید بلند شوید خودتان را جمع و جور کنید." حواسمان نبود؟یا شاید فکر کردیم خانه ها به این راحتی از جایشان بلند نمی شوند. اما خانه هامان فرزتر از این حرفها بودند خودشان را سریع جمع و جور کردند و سرپا ایستادند. 

می دانم که پشتشان درد گرفته از بس ایستاده اند. می دانم که دلشان تنگ شده برای یک لحظه یله شدن روی زمین دلمان تنگ شده برای یک لحظه یله شدنشان روی زمین. همه شان غمگینند از اول کوچه تا انتها. از چشمانشان می خوانم. قبل ترها آغوش باز کرده بودند برای اهل خانه. قبل ترها خانه هایی بودند غرق نور و گیاه.قبل ترها آنقدر محرم بودند که قلبشان بشود رازگاه اهل خانه. اما امروز از بس دلشان پر شده از آدمهای جورواجور یادشان رفته که راز مشاع نیست مثل راه پله.

در این خیابان فقط یک خانه همانطور چسبیده به زمین و اصلا خیال بلند شدن ندارد و اصلا انگار خیلی هم بهش خوش می گذرد و گهگاه فخر هم می فروشد به بقیه.خانه مان را می گویم. و بین خودمان باشد ما هم گاهی بابتش فخر می فروشیم همانطور که بعضیها به اصالت خانوادگی و به مدرک تحصیلی و به شغل بابایشان. و اصلا این جزء افتخارات زندگی ما است که ما همچنان در خانه زندگی می کنیم و قفس نشین نشده ایم.

چه شد که اینها را گفتم؟ عرض می کنم. دیشب این خانه بغلی که اول دستش را گرفتند و بلندش کردند و بعد در این بازار بلوشو مسکن به امان خدا رهایش نمودند بر اثر وزیدن باد یکی از دیوارهایش ریخت آن هم درست وسط حیاط ما. انگار به همین زودی از سرپا ایستادن خسته شده بود.

پینوشت: پینوشت پست قبلی همچنان به قوت خود باقیست.


 
 
دلخوشیهای من
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧
 

امروز از آن روزهای خوب خداست. بعد از مدتها سر و کله زدن با نمره آرماتور و نوع آجر و دیوار آکوستیک و ... دوست عزیزی زنگ زد و دعوتم کرد به محفلی که  در چشم بر هم زدنی مرا از دل روزمرگیها به دنیای نور و رنگ و داستان برد.

 

این دوری چقدر طول کشید؟ ۹ ماه؟ برای من یک عمر بود. و حالا بعد از یک عمر دوری باز پلاتوهای تاریک و نمور - روزهای تمرین - لباسهای آغشته به خاک صحنه - هیجان روزهای اجرا - نورهای ریخته بر صحنه - پرده هایی که آرام کنار می روند - زندگیی که آغاز می شود- انسانهایی که نفس به نفس ات می دهند و طنین دستهایشان در گوشت زمانی که پرده ها فرو می افتند...

وای که امروز غرق اشتیاقم . صحنه مرا به خود می خواند.

پینوشت تاتری: دو جشنواره پیش رو است. جشنواره تاتر بانوان و جشنواره تاتر فجر. می دانید که متن خوب این روزها کم پیدا می شود . دو گروهی که من به طور ثابت با آنها همکاری می کنم به دنبال متن هستند. می توانیم از متنهای خارجی استفاده کنیم ولی دلمان می خواهد یکدیگر را روی صحنه به نامهای خودمان صدا کنیم نه ادوارد و الیزابت. اگر نمایشنامه نویسی بین شماست آن روز موعود همین امروز است. آستین همتتان را بالا بزنید و کمکمان کنید ...


 
 
یک رویا
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧
 

اومد نشست کنارم. کجابود نمی دونم. روی یه مبل دو نفره گمونم. اومد نشست.گرمای تنشو حس کردم و گود شدن جای نشستنش رو مبل که منو یه کوچولو متمایل کرد به طرف راست. همون طرفی که نشسته بود. همون طرفی که بود. چرخیدم به طرف بودنش. یا نه فقط سرم چرخید بدنم همون طور سفت چسبیده بود به مبل. سرم که چرخید نگام که افتاد بهش گرمای حضورش ریخت تو تنم. سرش که چرخید نگاش که افتاد بهم یه حضور دیدم بدون صورت. بدنم که همون طور سفت چسبیده بود به مبل خواست تکون بخوره خواست خودشو بکشه عقب. تکون خورد ولی خودشو عقب نکشید به جاش یه عالمه هوا را که از وقتی اومده بود نشسته بود کنارش نگه داشته بود تو سینه اش داد بیرون و خودش را ول کرد رو مبل. دوباره که نگاش کردم باز هم یه حضور بود بدون صورت اما این دفعه نه دلم نه بدنم نه تکون خورد نه خودشو کشید عقب. فقط به این حضور و به بودنش لبخند زد.    

 

نمی دونم چرا ولی دلم خواست دستشو بزاره رو پشتی مبل خودشو بکشه سمت من آروم سرشو بکنه لای موهام یه خط بکشه با لباش از پشت گوشم تا روی گردن و من خودمو بکشم عقب و اون قلاب بکنه دستاشو دور بدنم و نزاره خیلی ازش دور شم منو بگیره تو حلقه دستاش و فشار بده رو سینه اش. اما اون فقط لبخند زد بدون حرکت بدون صورت. و من چشمامو بستم و دعا دعا کردم دستشو بزاره رو پشتی مبل و ...

چشمامو که باز کردم ساعت ۵ صبح بود و موبایلم داشت زنگ می خورد . و از ۵ صبح تا الان این خواب دیشب بدجور من را درگیر خودش کرده...