ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

پیشکشی
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧
 

تمام زیباییهایم پیشکش تو

 

آخر اگر نباشی

دیگر هیچ زیبایی ای به کارم نمی آید


 
 
پادگان یا کودکستان
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
 

ما قبلا خیال می کردیم البته فقط خیال می کردیم که در پادگان کار می کنیم. از بس از چپ و راست دستور صادر می شد که :                                                                " خانم م  راه نرو."                                                                                      "خانم م از پشت میزت بلند نشو."                                                                "خانم م این قدر ناهارت را طول نده."                                                             "خانم م... "  

تا امروز که از شخص شخیص مدیر مهندسی شنیدیم که یک نفر از دست ما خدمت ایشان عارض شده که ای داد و ای فغان از دست صدای این خانم حین صحبت که تمرکز ما را از بین می برد کلهم. و این در حالی است که این مهندس به ظاهر محترم یا با تلفن صحبت می کند یا با دوستانش که از اتاقهای دیگر به آتلیه ما دعوت می شوند یا با خانمهای دیگر شرکت که گویی لذت وافری از همصحبتی با ایشان می برند. و باز این در حالی است که من به کم حرفی شهره عالمم و از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان همین دیروز طی تماسی که با خواجه شیراز داشتم ایشان هم از این صفت من شاکی بود شدید.

البته من درست ملتفت نشدم که این همکار عزیز از دست صدای من برای چه کاری تمرکز ندارد چون آدم برای کاری که انجام نمی دهد تمرکز هم نمی خواهد طبیعتا. و بعد چرا ایشان این مشکل لاینحل را با خود من در میان نگذاشتند و مقام معظم مدیریت مهندسی را درگیر این مسئله کرده و به زبانی ساده تر چقلی کرده اند. 

و پس از غور بسیار پیرامون این رویداد بنده از همین تریبون اعلام می کنم که :" ما نه در پادگان بلکه در کودکستان کار می کنیم."

پینوشت: این مطلب در حالی نگاشته شد که همکار محترم با دو تن از دوستانشان مشغول گفتمان هستند و البته نهایت دقت را مبذول می نمایند تا تمرکز اینجانب را به هم نزنند. 


 
 
سهم من از زندگی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧
 

من یک قاب بزرگ دارم. قابی که زندگی در آن جریان دارد چنارهایی دارد که فقط سرشاخه هاشان پیداست. بالکنی دارد با بند رختی و زنی که گهگاه لباسهایش را می سپرد به بند و به باد. جوی آبی دارد که نمی بینمش اما صدایش همگام روحم می شود و وصلم می کند به زندگی. هوا دارد و نسیم. نسیمش هوای من را دارد گاهی مهمانم می شود و چرخی دور و برم می زند زندگی را از آن ور قاب می آورد تو و می گذارد کمی زندگی را نفس بکشم. میزم کارم را فراموش کنم رئیس را فراموش کنم و کمی زندگی کنم.

 

می نشینم اینجا پشت میزم و مثلا چشم می دوزم به مانیتور اما نگاهم...

نگاهم سرو سری دارد با این قاب. دزدانه می پایدش گاهی لبخندی هم می زند دستی هم برایش تکان می دهد. قاب هم می خندد لابد. هوای رها شده میان صورتش را ول می کند توی صورتم و دستانش را برایم می گشاید. چه کسی می گوید آغوشی برای من نیست؟ پنجره ام مرا در آغوش گرفته است.


 
 
حرفهایی از ته ته دل
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
 

کافی بود سرت را برمی گرداندی

 

من هنوز ایستاده ام

چرا هیچ کس مرا نمی بیند؟

کسی با من قرار سینما نمی گذارد؟

کسی نگرانم نمی شود؟

همیشه تنها چای می خورم

تنها تب می کنم

تنها موسیقی گوش می دهم

فکر می کنم "تنها" یک آدم است

که این جا خانه کرده

اگر آدم است

چرا مرا نمی بوسد؟

بلند می گویم

و خوب گوش کن "تنها"

من

بوسیدن را خیلی دوست دارم

فخری برزنده

پینوشت توضیحی : روزهایی است که دلت به درد می آید از تنهاییهای تمام عمرت دقیقا وقتی فکر می کنی که با آن خو گرفته ای. روزهایی است که خلوتت بدجور توی ذوق می زند و یادت می اندازد تنهایی از آن دردهایی است که هیچ وقت برایت عادت نمی شود حتی اگر تمام عمرت را با آن سر کرده باشی. روزهایی هست که ...


 
 
جهان دایره ای
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧
 

دایره های هم مرکز

 

دایره های مماس

دایره های متداخل ...

ایستاده ام زیر باران

چشم دوخته ام به گودال پر از دایره

قدمهای مردی محیط گودال را قطع می کند

دایره ها فرار می کنند

زیر لب می گویم: "بیچاره ها"

مرد نگاهم می کند و می گذرد

دایره ها دوباره بر می گردند

اما دل من پی دایره هایی است

که ناغافل ته کفش مرد چسبیده اند


 
 
من و جشنواره
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧
 

یک فقره سوتی دادیم در حد المپیک.

 

یکی از دوستان از قبل به من سپرده بود که هر زمان عزم جزم کرده برای دیدن بی پولی او را هم خبر کنیم که شدید پایه است. دوشنبه توفیقش دست داد و من بعد از کلی زیر و رو کردن برنامه جشنواره -که من داشتم و او نداشت-  خبر دادم که ساعت ۴ سینما آفریقا. این دوست عزیز هم از ساعت ۲ تو صف بود. من هم بعد از گفتمان توجیهی با رئیس محترم با اندکی تاخیر راه افتادم به طرف میدان ولیعصر. جلوی سینما هرچه قدر در آن صف طولانی جستیم دوست عزیز را کمتر یافتیم. لذا تماس حاصل نموده. از دوست عزیز اصرار که "من جلوی گیشه ام" .از من انکار که "منم جلوی گیشه ام پس چرا نمی بینمت؟"  در توضیح وخامت اوضاع همین بس که در این هیر و ویر داشت نوبت به دوست جان می رسید و از آنجا که به هرکس فقط یک بلیط می دادند ما نگران بودیم که نوبت از دست برود. در همین هنگام دوست عزیز پرسید: "تو مطمئنی جلوی گیشه ای؟" و من در پاسخ با جدیت تمام گفتم:" آره بابا. ایناها یه کاغذ گنده هم جلوی چشمم زده گیشه سینما استقلال." ... جایتان خالی بعد از لحظه ای سکوت با جیغهای ممتد دوست جان روبرو شدیم که" IQ سینما آفریقا. نه سینما استقلال."

و بعد زمانی که مثل یک عدد فشنگ داشتم به طرف سینما آفریقا می رفتم با خود فکر کردم که هیچ کار خدا بی حکمت نیست اگر من تنها برای دیدن فیلم می آمدم چه بسا داغ دیدن بی پولی در جشنواره به دلم می ماند.


 
 
عاشقانه آخر
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
 

می دانی که تمام عاشقانه های منی؟

چشمانم این را می گوید

اما تو چیزی نگو

لبخندی نزن

دانستنش تنها بارم را سنگین تر می کند

این دم رفتن

چشمانت را ببند

و بگذار بروم

بی آنکه فهمیده باشم که می دانی


 
 
شعری برای تو
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
 

می خواهم غزلی برای تو باشم

اما فاصله رویاهایم را از هم می پاشد

می شوم شعری بدون وزن

بدون قافیه

شعر سپیدم بخوان

یا شعر نو

یا هرآنچه که می پسندی

فقط من را بخوان

من بی تو قافیه را پاک باخته ام


 
 
تنها صداست که می ماند
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧
 

صداها - فرزاد موتمن

خود فرزاد موتمن می گوید:" اجازه بدهید که نگویم صداها درباره چیست. نام فیلم به اندازه کافی گویاست."

صداها فیلم جذابی است. نمی گویم شاهکار یا فوق العاده. ولی مطمئنا از دیدنش لذت می برید. صداها روایت دگرگونی از یک جنایت است. ساختار مدرن و غیرخطی آن به شدت تماشاگر را جذب می کند. مثل این می ماند که قصه ای را از ته به سر تعریف کنید.

صداها از هر نظر فیلم ساده ای است. اصلا نمای خارجی ندارد. داستان سرراست آن بدون پیچیدگی چه در تم داستان و چه در شخصیتها با آن طراحی صحنه خلوت و کاملا یکدست در رنگ با آن حرکت دوربین ساده و در عین حال بسیار نوین با آن نورپردازی که بسیار به بی رنگی تکیه دارد همه و همه بر یک چیز تاکید می کنند: سادگی

در این میان تنها یک عنصر است که بسیار به آن پرداخته شده : صداها. صداها از بااهمیت ترین آن مانند صحنه گریه زن و یا صدای درگیریها تا بی اهمیت ترین آن مثل فرورفتن آب در چاه دستشویی و یا برخورد چاقو با بشقاب نقش عمده ای را در روایت داستان بر عهده دارند. حضور دو استاد بیان در این فیلم(میکائیل شهرستانی و رویا نونهالی) هم به اهمیت این موضوع دامن می زند و یادمان می اندازد که گاهی می شود چشمها را بست و فیلم را شنید.

صداها به شدت وامدار تاتر است. چه به خاطر تمام آن سادگیها که پیشتر به آن اشاره شد و چه به خاطر حضور بازیگرانی که سابقه طولانی در تاتر دارند و تمام تلاششان را به کار می برند تا بازی تاتری از خود ارائه دهند. حرکات اغراق آمیزشان در بدن و صورت و استفاده بسیار خوب از بیان باعث می شود تصور کنید نمایشی را بر صحنه می بینید نه فیلمی را بر پرده سینما.

در هر حال به خاطر حس نوستالژیک من به تاتر است و یا به خاطر متفاوت بودن عناصر فیلم صداها به نظرم فیلم جذابی است. دیدنش را از دست ندهید.


 
 
 
نویسنده : نسیم - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧
 

گاهی می آیند

می خورند به صورتم

و می گذرند

خاطره هایت


 
 
آغاز عریانی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧
 

خیلی وقت بود این وسوسه همراهم شده بود. اما شهامتش را در خود نمی یافتم. شهامت رو در رو شدن با خودم. با خود خودم

می دانی هرکس حریمی دارد و راه دادن افراد در این حریم شهامت می خواهد و جسارت. می دانی حتی زنی که استریپ تیز می کند هم حریم دارد. وقتی با نگاه سرد و بی روحش به تو چشم می دوزد و تو را مجبور می کند که پشت خطوط بدنش باقی بمانی.که اجازه نمی دهد به قلبش به روحش نفوذ کنی.

اما امروز تمام جسارتم را که در تمام دنیا پراکنده بود جمع کردم و خواستم یک استریپ تیز راه بیندازم البته از نوع روحانیش. اینجا می خواهم روح عریانی را به نمایش بگذارم که سالها در پشت القاب و عناوین مانده بود. اینجا می خواهم خودم باشم فارغ از هرچیز که مرا از خودم جدا می کتد.وقتش است دقیقا همین جا و همین ساعت. می دانم...