ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

در باب کامل نبودن
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥
 

شبها مجبورم می کند که صدا کار کنیم با هم، صبح ها تا بلند می شوم توی خواب و بیدار لای چشمهایش را باز می کند که "حرف نزنی ها، اول صدایت را گرم کن." دیوانه های دلشادی هستیم ما، از نظر دیگران پر از غلط و اشتباه، از دید خودمان اما راضی و رها. به یک پذیرش رسیده ام با این دیوانگی و باور کرده ام که من کامل نیستم، هیچوقت هم قرار نیست که باشم. این را زمانی به خودم گفتم که کارگردان کار اخیر* بهم گفت جای صدایت بعضی جاها اشتباهست و من فکر کردم که بعد از این همه سال آخر؟ و حتی ناراحت شدم. ولی بعدش، وقتی شبها مرا مجبور می کرد که صدا کار کنیم با هم، دیدم دارم به یک درک جدیدی از صدایم می رسم انگار، از نحوه نفس کشیدن و از هوا که اینقدر بدیهی و دم دست است و از همه چیز. سعی کردم حتی در محاوره روزمره از جای دیگری حرف بزنم غیر از گلو و اوایل صدایم را نمی شناختم، حرف که می زدم غریبه بودم به گوش خودم. اما حالا بعضی جاها در صحنه به خودم می آیم و می بینم دارم از شنیدن صدای خودم لذت می برم و اینجاها آن افسوس بزرگ می آید سراغم که  کاش هرچیزی را، هر اتفاقی، هر آدمی را در زمان خودش درک می کردم، به اندازه وسعم در آن زمان و تا تهش می رفتم و اینقدر نمی ترسیدم از این ناکامل بودن و اینقدر خودم خراب نمی کردم همه چیز را قبل از موعد که مبادا چیزی را ندانم و نشود و خراب شود. عبارتم بلعیدن است در اینجور مواقع. درس را نبلعیدم، فلان عاشقی را، بهمان موقعیت را. پشت بلد بودگیها پنهان شده ام و از روی ضعفها پریده ام، به شتاب و سرسری، مبادا که جای صدایم اشتباه باشد و کسی بفهمد. و هی موقعیتها را از دست می دادم، فرصت اصلاح و ترمیم را هم. ... و تکرار ... و تکرار ... و تکرار.  در یک متوسط امن و آرامِ مدام دست و پا می زدم. بعد ولی بالاخره آن روز کذایی می رسد که کسی بکوبد توی صورتت که هی فلانی از برج عاجت بیا پایین و تو چشم در چشم تمام فرارکرده های عمرت، ناگزیر بار کامل بودن را می گذاری زمین، سخت و جانکاه و اشک ریزان و ناامید از خود، بعدترش اما جایی میان خون چکان دلت مچ خود را می گیری که داری از شنیدن صدای خودت لذت می بری و جهان به یک باره سبکتر می شود ...

* آنتیگنه، نویسنده و کارگردان: حمیدرضا هدایتی، تئاتر باران، مرداد 95


 
 
زندگی مشترک
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٥
 

نورها روی صحنه می رقصیدند، بازیگرها هم. و من داشتم از آن پله های مارپیچ تاریک پشت صحنه پایین می رفتم تا لباسهایم را عوض کنم و دوباره برگردم روی صحنه که ناگهان اتفاق افتاد. احساس کردم آن استیصالی که ماهها دچارش بودم و سکوت را کشانده بود در زندگی ام در لحظه از بین رفت. همه چیز انگار برایم روشن شد و دیدم در چه جای واضحی ایستاده بودم این همه وقت و نمی دیدمش. بچه ها در نور داشتند جلوی دیوار می رقصیدند و من که می رفتم لباس عوض کنم تا برای قطعه خراب کردن دیوار برگردم توی صحنه، بین راه پله تاریک ایستاده بودم و چیزی درونم فروریخته بود. دیدم دیوارها همیشه آن بیرون نیستند، اینقدر واضح و اینقدر عینی که بشود به این راحتی خرابش کرد. دیوارها گاهی آنقدر عمیقند و آنقدر درونی اند که اصلا نمی دانی هست چه برسد به اینکه دستت برسد خرابش کنی. دیدم من آنقدرها هم که ادعایش را دارم و آرزویش را، رها نیستم. دیدم چه با اینکه روزی آرزویم ازدواج با یک مرد عاشق پیشه هنرمند بود و یک زندگی کوچک و جمع و جور که پر از عشق باشد اما حالا گیر کرده ام به حرفها و نگاهها. به تصویر بای دیفالتی که از مرد در ذهنمان نقش بسته انگار، که اگر موفق باشد صبح باید برود سرکار، ماشین آنچنانی داشته باشد مثلا یا هرچی. دیدم چه سرگردان شده ام بین تصاویر ذهنی ام، قضاوتهای دیگران، الگوها و آنچه واقعا دلم می خواست همیشه و حالا محقق شده بود. دیدم درونم دیواری است از ترس، از بس که این مدل زندگی با همچین آدمی برایم ناشناخته است و هی چنگ می زنم به ور روشن ذهنم که تصویر دارد و می شناسمش و بالطبع هیچ چیزش با زندگی من منطبق نیست و هی ناامیدتر می شوم. دیدم قیاس مع الفارق می کنم و آرزویم را نمی بینم که در کنارم نفس می کشد، زندة زنده.

و بعد ناگهان چیزی در دلم جابه جا شد، حس کردم خوشبختی یک همچین شکلی باید داشته باشد دیگر، که با هم برویم سر تمرین، با هم ساز بزنیم، با هم عاشقی کنیم و از این زندگی ای که اصلا هم شکل زندگی همه نیست کیفور باشیم. تجربه غریبی است زیر یک سقف بودن و ما سه ماه سخت شیرین را گذرانده ایم با هم و من هر روز به خودم نزدیکتر شده ام. این را وقتی فهمیدم که رفتیم روی صحنه و کارگردان خیلی ناگهانی چیزهایی گفت از کسی که در تمام این مدت باهاش همفکری کرده، برای کار دویده، دل سوزانده، وقتهای سختی و استرس ذهنش را آرام کرده و می تواند حتی یک اجرا را به راحتی هندل کند و خواست ازش تشکر کند و اسم من را آورد. نگاهش کردم و در دلم گفتم همه این کارها را من کرده ام یعنی؟ بعد نگاه کردم به ردیف صندلی تماشاگران و دیدم همه این کارها را من که نه، مردی کرده که بلد است مرا با خودم آشتی دهد، کسی که جسارت خودم بودن را در من زنده کرده و حالا ایستاده بین تماشاگران و با کیف به من می خندد ...


 
 
که همین دوست داشتن ...
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٤
 

یک وقتهایی زندگی از یک جای دیگر دوباره شروعت می کند، می گذاردت جایی که نقطه صفر مرزی است انگار و راه می افتی در راهی نو، این بار جوری دیگر، حالی دیگر، آدمی دیگر حتی. و می بینی آسمان همیشه یکرنگ نیست. بهتر یا بدترش را نمی دانم. اما یک رنگ دیگر است، مثل روز اول مدرسه، روز اول دانشگاه، اولین شب خانه مجردی ... راه می افتی و می دانی که شاید چندان هم راحت نباشد اما از دروازه رد شده ای و دنیای قبل را پشت سر گذاشته ای و بی شک جهان تازه از تو آدم بهتری خواهد ساخت، کاملتر ... 

مرز بین زن/دختر بودن همچین حالی است به گمانم. که تفاوتشان نه به داشتن/نداشتن امر جنسی است، نه به آن کلمات عربی، نه به لباس سفید و تاج و تور. به تعلق خاطر داشتن است. به شوقی است که از ساختن در جانت می ریزد. به همه سختی هایی که ختم می شود به یک "هستم" جاندار. به جادوی کلمات و آغوش. به حضور است، تمام و کمال. به عشق است، بی کم و کاست. به امنیت است. به دستهای مردانه ای که همراهی ات کنند به مهر. به آن حس ملو آرام وقتی سرت را می گذاری روی آن گودی بین گردن و شانه و جهان به یکباره می ایستد ...

امروز یک ماه است که بله را گفته ام، بله شرعی و قانونی را، و من دارم به آن روز پاییزی دور فکر می کنم، به اولین قرار، به آن نمایشی که با هم دیدیم، به تردیدت برای گرفتن دستانم، به اشتیاق پنهان زیر پوستم و به عطرت که جا ماند روی دستکشم و به زن بودنی که داشت در من ریشه می دواند ...


 
 
...
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٤
 

امروز بوی باران که خورد به مشامم تازه فهمیدم پاییز آمده، از بس لابه لای روزها گم شده ام. نگاه تقویم که کردم دیدم چند ماه گذشته. اما برای من انگار فقط چند روز بوده. چند روز بی وقفهء سهمگین هولناک. انگار خورشید یک روز از یک جایی طلوع کرده و رفته چرخیده، دوباره طلوع کرده و روز هی کش آمده و تمام نشده و غروب نرسیده. به اندازه هزار روز بی غروب خسته ام و از تک وتاافتاده.  بعد یک جا باران می آید و می بینی پاییز آمده اما هیچ از تب تو کم نشده. یک روز باید بایستم وسط دنیا و داد بزنم که بس کند. داد بزنم سر آدمها که بس کنند. هی این الگوهای جامعه زئوسی-آپولویی را توی صورت من بالا نیاورند. ارزشهای زن/مرد موفق را قرقره نکنند. باور کنند کسانی هستند که ارزشهایشان،  معیارهایشان چیزهای دیگری است، غیر از فلان مدرک تحصیلی و بهمان موقعیت اجتماعی و ... که بفهمند دوست داشتن حس غریبی است. گس است، گرم است و لذت دارد. کاش دستشان را از روی گلویم بردارند و بگذارند نفس بکشم، جسور باشم و زندگی را با الگوهای خودم بچینم. اما حسم مانند گلادیاتوری است که ایستاده وسط میدان مبارزه و دوروبرش پر است از آدمهایی که با شصتهایشان به پایین اشاره می کنند. ترس خورده ام، از نفس افتاده اما این آخرین راه نجات است. اگر بلند نشوم بلعیده می شوم و این غمگین ترین شکلی است که می تواند در زندگی ام اتفاق بیفتد. دارم سعی می کنم سرپا بمانم، دل به دریا بزنم و شجاع باشم. شمارش معکوس شروع شده ...


 
 
آخ از مرگ
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٤
 

قرار بود یک روز خوب بیاید. همیشه همین را می گفت. که نترسم، ایمان داشته باشم که آن روز خواهد آمد. قرار بود یک روزی چشم باز کنیم و دلمان نلرزد از غم، قرص باشد، بخندد. حالا اما هر صبح چشم که باز می کنم یک قطره اشک سر می خورد، می افتد روی بالشت و دلم می خواهد که بترکد. شکل یک انار شده دلم، ترک خورده، قرمز، خون چکان. یک جایی باید سر دنیا فریاد بزنم که بس کند، که آدمها را نگیرد از من، نبرد. مرگ را بس کند. اینطور ناغافل آدمها را از ما دریغ نکند. که حرف بزنیم و یک ساعت دیگر نباشد دیگر. که هنوز میس کالش روی گوشی ام باشد و صدایش در گوشم و خودش رفته باشد یک جای دور بی برگشت. خوابیده باشد و دلش نخواسته باشد که دیگر بیدار شود. به همین راحتی. به همین ترسناکی. از آن روز هی حواسم به آدمهایم است که ببینم نفس می کشند در خواب؟ مستاصل ترین آدم جهانم من و دلم یک انار سرخ تنگ .... خیلی تنگ ....


 
 
جهان غریب من
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

حدودا بیست روز است که سی و سه ساله ام. فکر می کردم هرچه بزرگتر شوم زمین زیر پایم سفتتر خواهد شد. اما هر روز که می گذرد متزلزلتر از روز پیشم، از ماه پیش، از سال پیش ... فکر می کردم سرانجام مسیر را خواهم یافت یا لااقل در مسیری ادامه خواهم داد. حالا اما زندگی کلاف سردرگمی است که هرلحظه کورتر می شود انگار، درهم پیچیده تر، سختتر ... تولدم غمگینترین بود در تمام این سالها. اشک بود که هر لحظه پرده در می شد. آبستن حزنم این روزها و انگار که بخواهد بترکاندم از داخل. از بیرون ترک خورده ام، شکسته و پخش و پلا، اما این همه من نیست. درونم دختری است با موی پریشان، پیراهن گلدارش را پوشیده و پابرهنه ایستاده کنار پنجره. گل سرخی لابه لای موهایش و باد که سر می خورد روی گودی گردنش و می لغزد و پایین می رود. محزون خوشبختی ام من، ترکیب غریبی است مثل وقتی که آفتاب است و باران می بارد. از بیرون که نگاهم کنی تیزم، بران و آدمهایم را که در آغوش می گیرم خونین و مالین اند طفلکی ها. درونم اما دارد سرش را می گیرد بالا. نور از بین شکسته ها می گذرد و می تابد بهش و دنیایش که جابه جا روشن شده. نسیم بیرون درد می کشد از این شکستن و نسیم درون دارد به روزنه های روشن کوچکی نگاه می کند که شگفت انگیز است، زیباست و جهان بزرگتری را پیش رویش گذاشته. کیفناک این بازی نور است بر تنش و شوقی که در جانش می دود، زیر لب ترانه ای می خواند و جایی شروع خواهد کرد به چرخیدن، گوشه دامنش به دست خواهد چرخید و از داخل می ترکاندم، شکسته های نسیم بیرون را پرت خواهد کرد به دورترین جای جهان و نور را در جهانی تازه در آغوش خواهد گرفت ...

آبستن خودمم این روزها و کسی جایی گفته بود که آدمها یک بار از مادر و هزاران بار از درون خود متولد می شوند ...


 
 
عیدانه
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٤
 

قبل تحویل سال گریه کردم، بلند و طولانی. داشتم سفره هفت سین را می چیدم و فکر کردم این آخرین بار است که در این خانه سال را تحویل می کنم و بغضم ترکید. از آن هواهایی است که به کلمه نمی آید. انگار روی یک مرز مدامم. میان شادی و حزن. از دست دادن و به دست آوردن. بین آخرین بارها و اولین بارها. مرگ و تولد. پر از گریه و خنده ام و همه اینها توامان اتفاق می افتد. تمام سال گذشته را به همین سیاق گذرانده ام. خیلی چیزها را از دست دادم، خیلی آدمها را، به مرگ، به نیستی، به سفر بی بازگشت. تلخترینش وقتی بود که عمو را در خاک می گذاشتند و حس می کردم هرلحظه قلبم خواهد ایستاد. سال کند و کشداری بود، لزج و چسبناک. موجودی که هزار دست داشت و چسبیده بود به زندگی مان و می بلعید و نمی رفت. قلبم مچاله شد بارها اما با خودم تکرار می کردم "بیاست. این هم تمام می شود. می گذرد." تمام شد و آن نسیم زمستان گذشته حالا آنقدر از من دور است که انگار نه یک سال که ده سال گذشته و من راضی ام که زن ترم و بالغتر و بزرگتر...

مادرم بی هوا پرسید:"خیلی دوستش داری؟" نگاهش کردم. گفت:"آنچنان که تو گفتی جانم وقتی گوشی ات زنگ خورد دلم لرزید. ندیده بودم کسی را اینچنین به مهر مخاطب قرار بدی." نگفتم که این همان آغوش جادویی است که اگر نبود خیلی پیشتر نشسته بودم. آن زمستان طولانی را با همین سر کرده ام. نگفتم. خندیدم و بهار از راه رسیده بود ...


 
 
روزگار تازه ای در راه است
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳
 

روزی کسی گفت "دوستت دارم". انگار هزار سال پیش بود، هزار سال طولانیِ کشدارِ آرام. نگاهش کردم اما باور ... نه. تهران تلخ غمگینی را از سرمی گذارندم آن روزها. گفت "دوستت دارم". خندیدم. بعید بود، دور، ناپیدا، ناممکن. گفت "دوستت دارم" و فکر کردم هر دوستت دارمی روزی می رود گم می شود در فضا. نرفت. ماند. گفت "دوستت دارم" مثل یک آواز طولانی سکرآور. زیباترین پرنده جهان زیباترین نغمه اش را سرداد و من دلم لرزید. چشم که باز کردم دیدم آهسته آهسته مرا کشانده بیرون از آن چاه و رنگ را پاشیده به روزگارم، درست مثل یک باران بهاری که ناغافل خیست می کند، مثل عطر یک گندم زار، مثل یک کوره راه که می رود و می رسد به امن ترین نقطه جهان ... و اینجا تازه اول راه است و ما که در ابتدای یک عاشقانه طولانی ایستاده ایم ... 


 
 
تو دنیای تو ساعت چنده؟
نویسنده : نسیم - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳
 

تکه ای از آن سالن گیلان بود، بارانی و مرطوب. تکه ای دیگر تهران بود در یک زمستانِ آفتابی. تکه گیلان زنی داشت که می آمد و مردی که عشق را کشانده بود با خود از گذشته تا به حال. تکه تهران زنی داشت عاشق رفتن، هر لحظه رفتن. جایی، روزی هبوط کرده بود از بهشت یک عشق و نوشته بود "تمام شد، باید برای روزنامه تسلیتی بفرستم"* و مرده بود. جایی که آن یکی زن زیر باران داشت درهای گذشته را می گشود این یکی زن می دید از یک جایی از زندگی اش دوباره به دنیا آمده انگار، همان قدر بکر، همانقدر بی خاطره. خود قبلی را گذاشته در گذشته بماند، گذاشته و گذشته، پا کِشان گذشته، خون چکان، غمگین، اما گذشته و از دروازه ای رد شده و دوباره از نو به دنیا آمده. و فکر کرد خود قبلی اش حالا چقدر دور است از او. آن زن دیگر داشت چیزهایی می گفت از حسرت، نرسیدن، نشدن و این یکی زن اما حالا می دانست که حسرتها را باید گذاشت یک جای دور، خیلی خیلی دور. دربهای گذشته را بست و پیش رفت بی نگاه کردن به عقب. زن آنور پرده داشت به یک کلاژ با مزه گیلکی-فرانسوی گوش می داد و به صدای قطرات باران و زن اینور پرده داشت فکر می کرد به مرگ و به تولد. که چه جانکاه است آن لحظه های فرو ریختن ولی می ارزد به آن لذت از نو متولد شدن. یک جور بهتر، قویتر، بلدتر. مرد دنیای آنور دراز کشید و پتو را کشید سرش و گفت می ارزیدو تیتراژ پایان همان ملغمه دلنشین گیلکی-فرانسوی. مرد دنیای اینور دستم را فشار داد به مهر، نگاهش کردم و با خودم گفتم راست می گوید می ارزد. همین یک لحظه عاشقی نه فقط به آن روزهای سخت که به همه دنیا می ارزد ...

*فروغ فرخزاد

- تو دنیای تو ساعت چنده؟ - نویسنده و کارگردان: صفی یزدانیان- جشنواره فیلم فجر


 
 
که هیچش کناره نیست
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳
 

در آستانه ایستاده ایم هر دو. باید که از این آستانه رد شویم. سخت است، می دانم. مثل پوست انداختن است. آن آدم قبلی چسبیده بهمان، خیال کندن ندارد. چنگالهایش را فرو کرده در بدنمان و می خراشد و نمی رود. خون چکان و اشک چکانیم. تنمان درد می کند، جانمان درد می کند. حتی نمی توانیم هم را در آغوش بگیریم از بس پوستمان هم درد می کند. زخم و زیلی شده ایم، اما می گذرد. ایمان دارم که می گذرد و ما بعد از آستانه آدمهای بهتری شده ایم، کاملتر و عشقمان که مشوق راهمان است متعالی تر. می دانم ...


 
 
← صفحه بعد