ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

صبح امید مبارکمان باشد
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

به شمعها نگاه کردم. داشتند می گفتند دوستت دارم، با یک قلب قرمز درخشان در میان. با خودم گفتم سی و پنج ساله شدم واقعا؟ تولد تلخی بود، با لباس مشکی و غم فقدان ... بیست روز گذشته تقریبا و روزی نبوده که فکر نکرده باشم به سی و پنج سالگی، به راز عمیق اعداد و به مفهوم عمر، به نسیم که جایی حوالی همین روزها قرار بود برسد. به کجا؟ به آرامش لابد، به کودکی که مادرش باشد شاید، به یک جای امنِ آرام .... اما در این یک هفته اخیر مخصوصا، به خودم که نگاه می کنم انگار که بیست و هفت ساله ام. انگار زندگی جایی در هشت سال پیش ایستاده و تکان نخورده اما جانمان را لحظه به لحظه کاهیده ... بیست و هفت ساله درونم پیر شده از بس منتظر یک روز خوب بود و یک روز از خواب بیدار شد و جهان ایستاده بود میان بهت، میان دروغ، میان ناباوری و میان ناامیدی .... و چه سخت بود وقتی میرمان توصیه کرده بود که از شعله های امید در دلهایتان مراقبت کنید. تمام این هشت سال جنگیدیم، به معنای واقعی. کتک خوردیم، فرار کردیم، ترسیدیم و از سویی دیگر متهم شدیم به جوگیری، به ملعبه دست شدن، به عروسک خیمه شب بازی ... ساعتها و ساعتها تحلیل کردیم و آخرش شنیدیم که چه فرقی می کند؟ سگ زرد و برادر شغال و ... و هی با خود تکرار کردیم امید، امید، امید ... دیشب اما انگار کن دوباره آن شب کذایی .... گفتم کاش فردا، فردای بیست و هفت سالگی نباشد، فردای سی و پنج سالگی باشد.

اما امروز وقتی نتیجه آنی شد که می خواستیم، بیشتر از آنکه از پیروزی خوشحال باشم از همین امیدواری خوشحال بودم. که چه خوب تن به تاریکی ندادیم، چه خوب که باور نکردیم ما نقشی در انتخاب نداریم، چه خوب که ایستادیم و وادارشان کردیم ما را ببینند و بالاتر از آن، بپذیرند. امروز حسم پذیرفته شدن بود، جامعه متوسط شهری که عمری ندید گرفته شده بود و باور کرده بود هیچ چیزی به خواست او نیست حالا می داند که می تواند و این بزرگترین دستاورد ما بود به گمانم ... می دانی؟ امروز چشم که باز کردم بیست و هفت ساله نبودم دیگر، سی و پنج ساله بودم و آن قلب قرمز دیگر نه روی کیک که میان سینه ام می تپید ...


 
 
خداحافظ سال سخت
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٦
 

در کاتالوگ نوشته بود ماهگونی غروب آفتاب. فکر کردم چه حال غریب خوشی است وقتی موهایم به رنگ غروب آفتاب باشد. ماهی نرمالوی درون دلم سرُ خورد و بهار داشت می آمد ... به خودم اما نگاه که کردم دلم گرفت. سربازی بودم از جنگ برگشته، خسته و خاکی. انگار کن لکه ای خاکستری لابه لای آن زنهای رنگیِ شادِ سرخوش. بی اغراق میانۀ جنگ بود آنجا که ما بودیم، میانۀ طوفان و ما یک سال بی وقفه جنگیدیم، شکست خوردیم، محاصره شدیم، سقوط کردیم حتی ... یک سال ماندیم میان طوفان، میان شب و صبح جایی بود دور، خیلی دور .... و ما مبارزانی برای ذره ذره نور، برای قطره قطره عشق. و ما مبارزانی برای خوشیهای کوچک ماندگار، برای مهر. و می دانی؟ عاشقی سهلترین ممتنع این دنیاست به گمانم. جایی از زندگی که نور دارد و شور اما دردناک است و سخت. این را بعدش فهمیدم وقتی که سال تحویل شد و کسی آوازی می خواند و آزاد دستم را گرفت و رقصیدیم ... در آغوش هم، تنگاتنگ. موهایم به رنگ غروب آفتاب بود و چشم که باز کردم دیدم انگار جهان با ما از در صلح درآمده، رسیده بودیم به ساحل، صبح شده بود و یک پرچم سفید کوچک جایی داشت تکان می خورد ...


 
 
یک سالگی مان مبارک عزیز جانم
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥
 

بیرون باران می آمد .... صبح شده بود و من داشتم پنکیک درست می کردم. فکر کردم یک سال پیش این موقع داشتم چه می کردم؟ خوب یادم مانده که لباس پوشیده بودم بروم آرایشگاه. خنده دار است اما هولناکترین بخش ماجرا بود برای من. نمی دانستم چه شکلی می شوم از بس خودم را همیشه با یک رژ و ریمل دیده بودم. رفتم نشستم روی آن صندلی و سعی کردم خونسرد باشم مبادا بفهمد که عروسم. راستش دوست نداشتم وقتی بلند می شوم خودم را نشناسم ... رفتم نشستم روی آن صندلی با ترس و دلهره ... واحد بغل یک عروس هم آمده بود با کلی همراه، هی کل می کشیدند و هی نقل می پاشیدند. کارم که تمام شد یکیشان گفت مثل عروسها شدی، یک تاج و تور کم داری فقط ... توی دلم گفتم خبر نداری و خندیدم ...

بعدش خوب بود ولی ... برف آمده بود و تمام عکسهایمان پشتش کوه برفی دارد ... خودم را توی عکسها نگاه می کنم و می بینم چه همه لبخندها واقعی اند ... حال خوش مبسوطی داشتم. قبلش مدام توی گوشم خوانده بودند که آن روز اصلا به خودتان خوش نمی گذرد. همه اش استرس است و نگرانی. به من خوش گذشت ولی. هرطرف را نگاه می کردم می دیدم عشق است که مرا در برگرفته. از لباسم که مادرم به عشق دوخته بود تا دسته گلم که کسی نیمه شب رفته بود بازار گل تا من وسط زمستان دسته گل بهاری داشته باشم، تا کارتهایمان که نقاشی بچه های محک رویش بود و انگار کلی بچه داشتند با ما می خندیدند. تا شادی تک تک آدمهای دوروبرم ... دوستیهایشان و لبخندهایشان، تا آزاد و آن عشق بی بدیلش و آغوشش ... آخ از آغوشش ...

از من اگر بپرسید می گویم که آدمها، نه یک بار که چندین و چند بار متولد می شوند. آخر می دانی، من در آن روز جادویی، وقتی لباسم را پوشیدم و از پله ها بالا آمدم، وقتی دیدمش که نشسته و آن قطعه "نسیم" را می زند، همان اولین قطعه ای که برای من ساخته بود، همان موقعها، وقتی بغض راه گلویم را گرفته بود و مواظب بودم که اشکم سُر نخورد ناغافل، وقتی صدایش کردم و برگشت و برای اولین بار مرا در آن لباس دید و اشکش سرازیر شد، دقیقا همان لحظه، در آن برق خیره کننده چشمانش دوباره از نو متولد شدم ...

 


 
 
...
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٥
 

کاش یکی بیاید، به خودش زحمت بدهد بگوید چرا؟ یا معذرت می خواهیم، مثلا. نه که کلاه آبی مسخره سرش بگذارد، نیشش را باز کند که از آدم عادی هیچ کس در ساختمان نبوده و روی هیچ کس تشدید بگذارد و یادش برود که در همان رسانه دوساعت قبلش کسی صحبت کرده که لحظه فروپاشی در ساختمان بوده و قبلترش سخنگوی جایی گفته که آدمها بی اعتنا به اخطار می رفتند تو، که ما می توانیم آمار همکارانمان را پیدا کنیم اما آمار آدمهای عادی را نه ...

کاش به جای اینکه هی قرقره کنند ما که اخطار داده بودیم و خود را جدا بدانند از ضابط قانونی و فکر کنند اینجور از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرده اند لااقل سکوت کنند تا نمک روی زخم نپاشند. یک درصد فکر کنند که کسانی هستند در میان این مردم که متاسفانه سروکارشان با همین شهرداریها است و قانونها* را می دادند ....

کاش مسئولین از این اوهام خارج شوند که اگر به مردم جواب می دهند بهشان لطف کرده اند. کاش بهشان گوشزد کنیم نخیر آقاجان، تو وظیفه داری جواب ملت را بدهی، صریح و روشن. اگر لازم بود عذرخواهی هم باید بکنی. مسئولیت کارهایتان را باید که بپذیرید و این حق مردم است که سوال بپرسند و جواب بشنوند ...

کاش هرکس برود سر جای خودش. بگذاریم معمار و شهرساز شهرمان را بسازند، نه کشتی گیر و وزنه بردار و خلبان ...

کاش از آن ور ماجرا ما هم یاد بگیریم که سوال بپرسیم. که پیگیر خواسته هایمان باشیم. کاش یاد بگیریم که خود را محق بدانیم در سوال پرسیدن و جواب شنیدن. کاش وقتی دارند باغهایمان را خراب می کنند، اماکن تاریخی مان را می فروشند، در کوچه های باریک برجهای آنچنانی بنا می کنند اعتراض کنیم. کاش خودمان را در برابر شهرمان مسئول بدانیم. که به بهانه حفظ دایره امنمان اینقدر بی تفاوت رد نشویم از کنار هرچیزی، هرکسی، هر مسئله ای ...

باور کنیم اگر چناری خشک می شود، اگر هوا آلوده می شود، اگر ترافیک امانمان را بریده، اگردور و برمان پر شده از ساختمانهای زشت و بی ثبات، ما مسئولیم. اگر اعتراضی نکرده ایم، اگر مقام مسئولی را وادار به پاسخگویی نکردیم، اگر همین که اوضاع ما امن و راحت باشد بی خیال همه چیز شده ایم ما هم مقصریم ...ما هم در فروپاشی پلاسکو مقصریم ...

کاش سهم خودمان را ببینیم، کاش ...

 

*بند 14 ماده 55 قانون شهرداری ها مصوب 11/4/1344 با اصلاحات بعدی

 بند 14- اتخاذ تدابیرموثر و اقدام لازم برای حفظ شهر از خطر و حریق و همچنین رفع خطر از بناها و دیوارهای شکسته و خطرناک واقع در معابر عمومی و کوچه ها واماکن عمومی ودالانهای عمومی و خصوصی و پر کردن و پوشاندن چاههاو چاله های واقع در معابر و جلوگیری از گذاشتن هر نوع اشیاء در بالکنها و ایوانهای مشرف و مجاور به معابر عمومی که افتادن آنها موجب خطر برای عابرین است و جلوگیری از ناودانها و دودکشهای ساختمان که باعث زحمت و خسارات ساکنین شهرها باشد

تبصره:در کلیه موارد مربوط به رفع خطر از بنا ها و غیره و رفع مزاحمت های مندرج در ماده فوق شهرداری پس از کسب نظر مامور فنی خود به مالکین یا صاحبان اماکن یا صاحبان ادوات منصوب ابلغ مهلت دار مناسبی صادر مینماید و اگر دستور شهرداری در مهلت معین به موفع اجرا گذاشته نشود شهرداری راسا با مراقبت مامورین خود اقدام به رفع خطر یا مزاحمت خواهد نمود و هزینه مصروف را به اضافه صدی پانزده خسارت از طرف دریافت خواهد کرد.

مقررات فوق شامل کلیه اماکن عمومی مانند سینماها،گرمابه ها مهمانخانه ها،دکاکین،قهوه خانه ها،کافه و رستورانها ،پاساژها و امثال آن که محل رفت و آمد مراجعه عمومی است نیز میباشد..


 
 
در باب کامل نبودن
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥
 

شبها مجبورم می کند که صدا کار کنیم با هم، صبح ها تا بلند می شوم توی خواب و بیدار لای چشمهایش را باز می کند که "حرف نزنی ها، اول صدایت را گرم کن." دیوانه های دلشادی هستیم ما، از نظر دیگران پر از غلط و اشتباه، از دید خودمان اما راضی و رها. به یک پذیرش رسیده ام با این دیوانگی و باور کرده ام که من کامل نیستم، هیچوقت هم قرار نیست که باشم. این را زمانی به خودم گفتم که کارگردان کار اخیر* بهم گفت جای صدایت بعضی جاها اشتباهست و من فکر کردم که بعد از این همه سال آخر؟ و حتی ناراحت شدم. ولی بعدش، وقتی شبها مرا مجبور می کرد که صدا کار کنیم با هم، دیدم دارم به یک درک جدیدی از صدایم می رسم انگار، از نحوه نفس کشیدن و از هوا که اینقدر بدیهی و دم دست است و از همه چیز. سعی کردم حتی در محاوره روزمره از جای دیگری حرف بزنم غیر از گلو و اوایل صدایم را نمی شناختم، حرف که می زدم غریبه بودم به گوش خودم. اما حالا بعضی جاها در صحنه به خودم می آیم و می بینم دارم از شنیدن صدای خودم لذت می برم و اینجاها آن افسوس بزرگ می آید سراغم که  کاش هرچیزی را، هر اتفاقی، هر آدمی را در زمان خودش درک می کردم، به اندازه وسعم در آن زمان و تا تهش می رفتم و اینقدر نمی ترسیدم از این ناکامل بودن و اینقدر خودم خراب نمی کردم همه چیز را قبل از موعد که مبادا چیزی را ندانم و نشود و خراب شود. عبارتم بلعیدن است در اینجور مواقع. درس را نبلعیدم، فلان عاشقی را، بهمان موقعیت را. پشت بلد بودگیها پنهان شده ام و از روی ضعفها پریده ام، به شتاب و سرسری، مبادا که جای صدایم اشتباه باشد و کسی بفهمد. و هی موقعیتها را از دست می دادم، فرصت اصلاح و ترمیم را هم. ... و تکرار ... و تکرار ... و تکرار.  در یک متوسط امن و آرامِ مدام دست و پا می زدم. بعد ولی بالاخره آن روز کذایی می رسد که کسی بکوبد توی صورتت که هی فلانی از برج عاجت بیا پایین و تو چشم در چشم تمام فرارکرده های عمرت، ناگزیر بار کامل بودن را می گذاری زمین، سخت و جانکاه و اشک ریزان و ناامید از خود، بعدترش اما جایی میان خون چکان دلت مچ خود را می گیری که داری از شنیدن صدای خودت لذت می بری و جهان به یک باره سبکتر می شود ...

* آنتیگنه، نویسنده و کارگردان: حمیدرضا هدایتی، تئاتر باران، مرداد 95


 
 
زندگی مشترک
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٥
 

نورها روی صحنه می رقصیدند، بازیگرها هم. و من داشتم از آن پله های مارپیچ تاریک پشت صحنه پایین می رفتم تا لباسهایم را عوض کنم و دوباره برگردم روی صحنه که ناگهان اتفاق افتاد. احساس کردم آن استیصالی که ماهها دچارش بودم و سکوت را کشانده بود در زندگی ام در لحظه از بین رفت. همه چیز انگار برایم روشن شد و دیدم در چه جای واضحی ایستاده بودم این همه وقت و نمی دیدمش. بچه ها در نور داشتند جلوی دیوار می رقصیدند و من که می رفتم لباس عوض کنم تا برای قطعه خراب کردن دیوار برگردم توی صحنه، بین راه پله تاریک ایستاده بودم و چیزی درونم فروریخته بود. دیدم دیوارها همیشه آن بیرون نیستند، اینقدر واضح و اینقدر عینی که بشود به این راحتی خرابش کرد. دیوارها گاهی آنقدر عمیقند و آنقدر درونی اند که اصلا نمی دانی هست چه برسد به اینکه دستت برسد خرابش کنی. دیدم من آنقدرها هم که ادعایش را دارم و آرزویش را، رها نیستم. دیدم چه با اینکه روزی آرزویم ازدواج با یک مرد عاشق پیشه هنرمند بود و یک زندگی کوچک و جمع و جور که پر از عشق باشد اما حالا گیر کرده ام به حرفها و نگاهها. به تصویر بای دیفالتی که از مرد در ذهنمان نقش بسته انگار، که اگر موفق باشد صبح باید برود سرکار، ماشین آنچنانی داشته باشد مثلا یا هرچی. دیدم چه سرگردان شده ام بین تصاویر ذهنی ام، قضاوتهای دیگران، الگوها و آنچه واقعا دلم می خواست همیشه و حالا محقق شده بود. دیدم درونم دیواری است از ترس، از بس که این مدل زندگی با همچین آدمی برایم ناشناخته است و هی چنگ می زنم به ور روشن ذهنم که تصویر دارد و می شناسمش و بالطبع هیچ چیزش با زندگی من منطبق نیست و هی ناامیدتر می شوم. دیدم قیاس مع الفارق می کنم و آرزویم را نمی بینم که در کنارم نفس می کشد، زندة زنده.

و بعد ناگهان چیزی در دلم جابه جا شد، حس کردم خوشبختی یک همچین شکلی باید داشته باشد دیگر، که با هم برویم سر تمرین، با هم ساز بزنیم، با هم عاشقی کنیم و از این زندگی ای که اصلا هم شکل زندگی همه نیست کیفور باشیم. تجربه غریبی است زیر یک سقف بودن و ما سه ماه سخت شیرین را گذرانده ایم با هم و من هر روز به خودم نزدیکتر شده ام. این را وقتی فهمیدم که رفتیم روی صحنه و کارگردان خیلی ناگهانی چیزهایی گفت از کسی که در تمام این مدت باهاش همفکری کرده، برای کار دویده، دل سوزانده، وقتهای سختی و استرس ذهنش را آرام کرده و می تواند حتی یک اجرا را به راحتی هندل کند و خواست ازش تشکر کند و اسم من را آورد. نگاهش کردم و در دلم گفتم همه این کارها را من کرده ام یعنی؟ بعد نگاه کردم به ردیف صندلی تماشاگران و دیدم همه این کارها را من که نه، مردی کرده که بلد است مرا با خودم آشتی دهد، کسی که جسارت خودم بودن را در من زنده کرده و حالا ایستاده بین تماشاگران و با کیف به من می خندد ...


 
 
که همین دوست داشتن ...
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٤
 

یک وقتهایی زندگی از یک جای دیگر دوباره شروعت می کند، می گذاردت جایی که نقطه صفر مرزی است انگار و راه می افتی در راهی نو، این بار جوری دیگر، حالی دیگر، آدمی دیگر حتی. و می بینی آسمان همیشه یکرنگ نیست. بهتر یا بدترش را نمی دانم. اما یک رنگ دیگر است، مثل روز اول مدرسه، روز اول دانشگاه، اولین شب خانه مجردی ... راه می افتی و می دانی که شاید چندان هم راحت نباشد اما از دروازه رد شده ای و دنیای قبل را پشت سر گذاشته ای و بی شک جهان تازه از تو آدم بهتری خواهد ساخت، کاملتر ... 

مرز بین زن/دختر بودن همچین حالی است به گمانم. که تفاوتشان نه به داشتن/نداشتن امر جنسی است، نه به آن کلمات عربی، نه به لباس سفید و تاج و تور. به تعلق خاطر داشتن است. به شوقی است که از ساختن در جانت می ریزد. به همه سختی هایی که ختم می شود به یک "هستم" جاندار. به جادوی کلمات و آغوش. به حضور است، تمام و کمال. به عشق است، بی کم و کاست. به امنیت است. به دستهای مردانه ای که همراهی ات کنند به مهر. به آن حس ملو آرام وقتی سرت را می گذاری روی آن گودی بین گردن و شانه و جهان به یکباره می ایستد ...

امروز یک ماه است که بله را گفته ام، بله شرعی و قانونی را، و من دارم به آن روز پاییزی دور فکر می کنم، به اولین قرار، به آن نمایشی که با هم دیدیم، به تردیدت برای گرفتن دستانم، به اشتیاق پنهان زیر پوستم و به عطرت که جا ماند روی دستکشم و به زن بودنی که داشت در من ریشه می دواند ...


 
 
...
نویسنده : نسیم - ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٤
 

امروز بوی باران که خورد به مشامم تازه فهمیدم پاییز آمده، از بس لابه لای روزها گم شده ام. نگاه تقویم که کردم دیدم چند ماه گذشته. اما برای من انگار فقط چند روز بوده. چند روز بی وقفهء سهمگین هولناک. انگار خورشید یک روز از یک جایی طلوع کرده و رفته چرخیده، دوباره طلوع کرده و روز هی کش آمده و تمام نشده و غروب نرسیده. به اندازه هزار روز بی غروب خسته ام و از تک وتاافتاده.  بعد یک جا باران می آید و می بینی پاییز آمده اما هیچ از تب تو کم نشده. یک روز باید بایستم وسط دنیا و داد بزنم که بس کند. داد بزنم سر آدمها که بس کنند. هی این الگوهای جامعه زئوسی-آپولویی را توی صورت من بالا نیاورند. ارزشهای زن/مرد موفق را قرقره نکنند. باور کنند کسانی هستند که ارزشهایشان،  معیارهایشان چیزهای دیگری است، غیر از فلان مدرک تحصیلی و بهمان موقعیت اجتماعی و ... که بفهمند دوست داشتن حس غریبی است. گس است، گرم است و لذت دارد. کاش دستشان را از روی گلویم بردارند و بگذارند نفس بکشم، جسور باشم و زندگی را با الگوهای خودم بچینم. اما حسم مانند گلادیاتوری است که ایستاده وسط میدان مبارزه و دوروبرش پر است از آدمهایی که با شصتهایشان به پایین اشاره می کنند. ترس خورده ام، از نفس افتاده اما این آخرین راه نجات است. اگر بلند نشوم بلعیده می شوم و این غمگین ترین شکلی است که می تواند در زندگی ام اتفاق بیفتد. دارم سعی می کنم سرپا بمانم، دل به دریا بزنم و شجاع باشم. شمارش معکوس شروع شده ...


 
 
آخ از مرگ
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٤
 

قرار بود یک روز خوب بیاید. همیشه همین را می گفت. که نترسم، ایمان داشته باشم که آن روز خواهد آمد. قرار بود یک روزی چشم باز کنیم و دلمان نلرزد از غم، قرص باشد، بخندد. حالا اما هر صبح چشم که باز می کنم یک قطره اشک سر می خورد، می افتد روی بالشت و دلم می خواهد که بترکد. شکل یک انار شده دلم، ترک خورده، قرمز، خون چکان. یک جایی باید سر دنیا فریاد بزنم که بس کند، که آدمها را نگیرد از من، نبرد. مرگ را بس کند. اینطور ناغافل آدمها را از ما دریغ نکند. که حرف بزنیم و یک ساعت دیگر نباشد دیگر. که هنوز میس کالش روی گوشی ام باشد و صدایش در گوشم و خودش رفته باشد یک جای دور بی برگشت. خوابیده باشد و دلش نخواسته باشد که دیگر بیدار شود. به همین راحتی. به همین ترسناکی. از آن روز هی حواسم به آدمهایم است که ببینم نفس می کشند در خواب؟ مستاصل ترین آدم جهانم من و دلم یک انار سرخ تنگ .... خیلی تنگ ....


 
 
جهان غریب من
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

حدودا بیست روز است که سی و سه ساله ام. فکر می کردم هرچه بزرگتر شوم زمین زیر پایم سفتتر خواهد شد. اما هر روز که می گذرد متزلزلتر از روز پیشم، از ماه پیش، از سال پیش ... فکر می کردم سرانجام مسیر را خواهم یافت یا لااقل در مسیری ادامه خواهم داد. حالا اما زندگی کلاف سردرگمی است که هرلحظه کورتر می شود انگار، درهم پیچیده تر، سختتر ... تولدم غمگینترین بود در تمام این سالها. اشک بود که هر لحظه پرده در می شد. آبستن حزنم این روزها و انگار که بخواهد بترکاندم از داخل. از بیرون ترک خورده ام، شکسته و پخش و پلا، اما این همه من نیست. درونم دختری است با موی پریشان، پیراهن گلدارش را پوشیده و پابرهنه ایستاده کنار پنجره. گل سرخی لابه لای موهایش و باد که سر می خورد روی گودی گردنش و می لغزد و پایین می رود. محزون خوشبختی ام من، ترکیب غریبی است مثل وقتی که آفتاب است و باران می بارد. از بیرون که نگاهم کنی تیزم، بران و آدمهایم را که در آغوش می گیرم خونین و مالین اند طفلکی ها. درونم اما دارد سرش را می گیرد بالا. نور از بین شکسته ها می گذرد و می تابد بهش و دنیایش که جابه جا روشن شده. نسیم بیرون درد می کشد از این شکستن و نسیم درون دارد به روزنه های روشن کوچکی نگاه می کند که شگفت انگیز است، زیباست و جهان بزرگتری را پیش رویش گذاشته. کیفناک این بازی نور است بر تنش و شوقی که در جانش می دود، زیر لب ترانه ای می خواند و جایی شروع خواهد کرد به چرخیدن، گوشه دامنش به دست خواهد چرخید و از داخل می ترکاندم، شکسته های نسیم بیرون را پرت خواهد کرد به دورترین جای جهان و نور را در جهانی تازه در آغوش خواهد گرفت ...

آبستن خودمم این روزها و کسی جایی گفته بود که آدمها یک بار از مادر و هزاران بار از درون خود متولد می شوند ...


 
 
← صفحه بعد