ولوج

کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید

از حال این روزها
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

غمگین

مثل سقاخانه ای که دیگر کسی شمعی نذرش نمی کند

تنها

مثل کودکی که ایستاده سر پنجه پا،

                 آرزوی کوچکش را بسته به آخرین ته مانده یک شمع

و تاریک

مثل کوچه ای که نور در آن می سرّد

                                            و می سوزد

                                                           و تمام ...

و صدای قدمهای کودک که دور می شود ...


 
 
... چهره آبی ات پیدا نیست
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

در قند هندوانه ام. نه در آنجای خوبِ شیرینِ دوست داشتنی اش. نه. در آن مخروبه ای که مانده بود از سالها پیش که جلوی ورودی اش چند کلبه درب و داغان داشت و تویش پر بود از آهن پاره های مانده از سالهای دور، از چیزهایی که دیگر کسی به یادش نبود به چه کاری می آیند. در کارگاه فراموش شده. بین تکه پاره هایی زنگ زده و بی مصرف که می شود بگذاری اش جلوی چشمت و هی قصه ببافی و هی راز پشت راز که لابد با این می رفته شکار، با آن روی دیوار نقاشی می کرده، با این یکی آتش درست می کرده، آن یکی را هم ساخته برای کسی تا بگوید دوستت دارم. شیرینند و هیجان انگیز اما خودم هم گاهی یادم نمی آید به چه دردی می خوردند. یک همچین جایی ام، غرق و گم و گور. نگاه که می کنم می بینم شده ام یک آدم هپروتی که یادش رفته عشق چه بود و بوسه و آغوش. غم انگیز است اما طعمش یادم رفته. دل لرزیدن به وقت شنیدن صدایی یا قلبی که تند تند می زد به شوق دیدن کسی. مانده در خیال فقط. دارد می شود خیلی سال که دیگر واقعی اش نیست. ترسناک است. برای من که بی مرد یک جای زندگیم می لنگد این خالی بودن چند ساله ترسناک است. همین که با خودم می گویم اوف شد اینقدر سال، همین سال گفتن، همین گذشتن از مرز چند، ترسناک است. این زندگی که لنگ لنگان پیش می رود ترسناک است. این من که دلم نمی رود انگار، هی به زور می چسبانمش به این و آن، هی بیرحمانه می گذارمش سر راه که برو دیگر لامصب اما همین که برمی گردم خانه جلوتر از من نشسته روی مبل و به من می خندد، ترسناک است به خدا...   

می خواهم بیایم بیرون. بزنم به جاده، از آن پل چوبی رد شوم که هرشب پیرمردی لک لک کنان فانوسهایش را روشن می کرد. بروم به یک آشپزخانه گرم، پیش بند ببندم، نان گرم بپزم، سوپ بپزم، شراب قرمز را بکشم بیرون از پستو، صدایش کنم برای شام. بعد شالم را بپیچم به خودم، برویم خانه و هوا بوی کاج بدهد ...

می خواهم زندگی کنم واقعی اما نشسته ام در قصه و دنیای واقعی دیوانه به شکل لعنتی ای خالی است ...


 
 
بسی رنج بردم در این سال سی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

از امروز سی ساله ام. چه حجم عجیبی دارد این جمله. همیشه فکر می کردم سی ساله که بشوم بار زندگیم را بسته ام. مثل یک نقطه عطف بود برای من همیشه، مثل پیچ آخر که بعدش دیگر آسودگی است و آرامش. حالا؟ آغاز سفر است و من در ابتدای مسیر و چشمم به روشنای ته جاده.

قبلش موجود پرروی درونم خودش را از یک حضیض کشانده بالا، ایستاده لب گودال و خودش را تکانده و سعی دارد برگردد از سال گذشته که به جرات سختترین سال زندگیم بود. سالی که آن روی زشت زندگی کوبیده شد توی صورتم و تا اعماق زمین سقوط کردم.

تا قبلش خیال می کردم زندگی رسم قشنگی است. نه اینکه سختی نبود، مشکل نبود، غم نبود، که بود، اما فکر می کردم از پسش برمی آیم. بار غم را باور نداشتم. فکر نمی کردم غم آدم را بشکند. همیشه می گفتم راهی هست. بن بست را باور نداشتم. از دست دادن را و از دست رفتن را. سال گذشته برای اولین بار در زندگیم شکستم. دیدم غم همیشه هم ملو نیست، یک وقتهایی مثل سیل همه چیز را با خود می برد. دیدم یک وقتهایی هیچ کاری از دستت برنمی آید، فقط باید بنشینی منتظر که بیاید و بگذرد و امید داشته باشی جان سالم به دربری. دیدم بعضی وقتها پایان شب سیه هیچ نیست جز یک تاریکی بزرگِ عمیقِ تلخ. دیدم این حجم عظیم می تواند مرا به بیمارستان برساند به زیر سرم و هیچ چیز نماند از آن دختر قوی که خودش فلان و خودش بهمان اگر که زندگیش یک هو خالی شود و دلش به عشقی و به مردی گرم نباشد.

جانکاه بود. حتی هست هنوز گاهی. اما یک جور پوست اندازی هم بود. به پشت سر که نگاه می کنم نسیم را می بینم شکسته و پخش و پلا. و این خود را دیدن خوب است به گمانم. یعنی ازش آمده ام بیرون. یعنی گذاشتمش در سال پیش و خودم یک جور بزرگترِ بالغتری آمده ام این ور. کلید بود. همان کلنگ آخر ته یک تونل، همان سیاهترین لحظه که پشتش نور سربرمی آورد.  حالا از بالا که به تمام این سالها نگاه می کنم راهی را می بینم که راه من بوده انگار. که تمام آن اشتباهات، سختیها، تلخیها خانهایی بود برای اینکه مرا به آنجا که باید، برساند. و آن شکست آخر، تو بگو قربانی من بر درگاه آگاهی. رنج بنیان کن عزیز من دستم را گرفت تا چند پله به نور نزدیکتر شوم.

به قول استاد نازنینمان :  با این همه آن رنج شما گنج شما باد

                                  افسوس که بر گنج شما پرده شمایید*

وقتش است نفسی تازه کنم و دوباره راه بیافتم، سلام سی سالگی ...

 

*مولانا


 
 
جهان من
نویسنده : نسیم - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
 

یک روز

یک جا

زنی شکست

پخش شد در فضا

                  عین غبار

و باد بردش

.

حالا

کله سحر در تهران که می رود سرکار

یک تکه اش در پاریس قدم می زند

آن یکی در پرو سالسا می رقصد

این یکی در بوداپست با دوچرخه اش می رسد

هنرمندترینشان در مسکو ساز می زند

و یکی دیگر در فلورانس عاشق می شود

               در تهران عاشق می ماند

.

من پراکنده ام

و این جهان

راهی که به تو ختم می شود

از هر ایستگاهی هم که راه بیافتم

آخرین ایستگاه دنیا تویی

پیاده که نمی شوم

دوباره از نو می شکنم ...


 
 
مکرر است این روزهای من
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
 

شعر در من جا نمی گیرد

من در دلتنگی

دلتنگی در جهان

تو در هیچ کدام ...


 
 
سفرنامه نوروزی
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
 

پنجره را که باز می کردم تا ناکجا جنگل بود و مزارع چای. شب رسیدیم. صبح یک خانم محلی آمد جلوی در که در نبود البته، یک سری الوار چوبی بود فقط. داد زد سلام همسایه. بیداری؟ به گیلکی با آن دامن و جلیقه و روسری. برایمان تخم مرغ آورده بود و ماست، من باب خیر مقدم و عید مبارکی. بعد آمدم کیفم را بردارم وسایلم ریخت. موشها ته کیفم را جویده بودند. فرار کردیم به یک کلبه دیگر که یک کمی آنورتر بود و می گفتند چفت و بستش بهتر است. دستشویی اش اما آن سر حیاط بود. باران که می آمد تا کجا می رفتیم توی گل. آنتن نبود، اینترنت که هیچ، تلویزیون هم نبود. آب گرم نبود، عوضش بخاری نفتی بود. روز اول آب هم نبود. بعد فهمیدیم یک گاو داشته رد می شده یا چی زده لوله را قطع کرده. دو زوج و دو بچه و من، که می شدیم 7 نفر. 7 نفری قل خورده بودیم وسط طبیعت بکر و دست نخورده. هیچ وقت اینقدر بدوی زندگی نکرده بودم که بروم پونه بچینم، چادر ببندم کمرم بروم توی مزارع چای که وقتی گفتند لای بوته هایش سمندر دارد فرار کنم. کلا در حال فرار بودم در این دو هفته از دست این جک و جانورها. شب ها بنشینم زیر آسمان، سکوت باشد و سیاهی و هوهوی باد و گرگر بخاری و من هی یادم برود به همه آن داستانهایی که خوانده بودم از دخترهای شب نشین زیر آسمان پرستاره روستا. که حالا می فهمم چه همه حق داشتند هوایی شوند و بزنند به جاده، اسبشان را هی کنند و بروند در پی کسی. پولکهای دور روسریشان جرینگ جرینگ صدا کند و باد موهایشان را ببرد با خودش و عطرشان بپاشد در هوا. و بوی زن بنشیند بین ذرات هوا، مثل بوی جنگل، بوی خاک، سرکش و ناآرام و وحشی ... حسی بود در فضا، سیالی نرم و جاری. انگار کن رازی پخش شده در هواش، نرمه قدمهایی مثل باد، تلنگری، لرزشی، صدایی، آوایی در کنار رودخانه،  که آهای بانو بگیران مرا، افق منتظر است و یک رد از غبار ...    


 
 
...
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
 

موهایم خزه بسته

تنم شور

بیرون طوفان می آید

و لنگه های پنجره

               شلق، شلق

سوت کشتی که از دور

و مرد

که می رسد عاقبت

در را باز خواهد کرد

               و صدایش ...

می آید

می دود در هوا

برمی گردد

من برگشتم

.

.

.

غم انگیز است

وقتی خانه ام به آبهای آزاد راه ندارد ...


 
 
شعرخوانی ها - دو
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
 

این سترگِ ارغوانیِ شراب
مــــــــــرا راهی نیست
من به بوی سیگار تو
عاشقـــی ها می کنم
من از تو می نویســــم
تو هر که را دوست داری بخـــوان ...
من پیاده ی تـــو ام
تجریش ُ شریعتیُ نوابُ صیادُ هنگامُ شب آ هنگام تو ام
من انقلاب توام
چمران نه ..هفت تیر خورده ی تو ام
مـــن به تنهایی
طــــهرانِ تــــو ام
هــر چه شیراز بروم ُ بزنم
به لب تر کردنی از تو
نابــــــ اَم نمی کند
خرابـــــ اَم نمی کند

سجاد افشاریان

نمایشنامه نویس است و بازیگر و صد البته شاعر. این شعرش را در انتهای نمایش "صد سال پیش از تنهایی ما" با صدای خودش خواند. اگر نمایش را دیده اید، بدانید و آگاه باشید آنکه سیامک صفری از بین جمعیت کاغذ را داد دستش تا شعر را بخواند تماشاگر نبود، نویسنده کار بود و شاعر این قطعه ...


 
 
چیزهایی هست که نمی دانی
نویسنده : نسیم - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
 

سکوت یک جور هوای سنگین دارد با خودش. یک جور راز شاید. هوایش مثل یک روز دلگیر پاییزی است. دلزده ات می کند، اما نمی رماندت. یک جور غم ملو که جاری است. مثل یک آواز* فرانسوی است، نرم و عاشقانه و غمگین. مثل خیابانهای سنگفرش باران خورده است و دستهای خالی. مثل رویاهای کوچک من. مثل آجر بهمنی  و کف موزاییک و پله سنگی و پنجره چوبی. مثل شمعدانی و گربه و صندلی لهستانی. مثل بوی چوب، بوی توتون، بوی باران. مثل زن، بوی زن. مثل شهوت، مثل خواهش، مثل تن. مثل یک هم آغوشی سکرآور طولانی. مثل یک شعر است از همه چیزهای خوب دنیا. مثل یک تابلو از ای کاشهای من. مثل یک شعر عاشقانه است وقتی نباید گفت دوستت دارم. مثل یک کوره راه است، می پیچد و پشت علفزار گم می شوی. مثل رفتن است. مثل جای خالی عشق و چیزهایی که هیچ کس نمی داند و سکوت و سکوت و سکوت ...

*ببینید که در تمام مدت فیلم داشت در سرم می چرخید. ربطش؟ نمی دانم. شاید به خاطر این روزهای سخت، به خاطر من که تمام نمی شوم، به خاطر تو که تمام نمی شوی، به خاطر علی، به خاطر سکوتش، به خاطر سکوتم و به خاطر جاده ها که می روند ...


 
 
و همچنان آقامون، اصغر فرهادی
نویسنده : نسیم - ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
 

اسکار 2012

آقا هیچ چیز نداریم برای گفتن. اصلا زبان قاصر از این حجم بزرگ شادی که دو دستی ریختید توی دل ما. بین این همه روزهای بد مرسی از این همه رنگ، مرسی از این همه شور و مرسی به خاطر تک تک این کلمات وقتی رفتی برای دریافت جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی و باز ما یادت بودیم ...

سلام به مردم خوب سرزمینم. ایرانی های زیادی در سراسر جهان در حال تماشاى این لحظه‌اند و تصور می کنم که خوشحالند. نه فقط به خاطر یک جایزه مهم، یک فیلم یا یک فیلمساز. آن‌ها خوشحال‌اند چون در روزهایى که میان سیاستمداران حرف از جنگ، تهدید، و خشونت تبادل می شود، نام کشورشان ایران از دریچه باشکوه فرهنگ به زبان مى‌آید. فرهنگى غنى و کهن که زیر غبار سیاست پنهان مانده است. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مى‌کنم. مردمى که به همه فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام مى‌گذارند و از دشمنى و کینه بیزارند.

 مرسی هزار بار...


 
 
← صفحه بعد